اوه موراکامی

موراکامی میخوانم. گویا مد شده و افه ی خاصی دارد. کافکا در کرانه من رو گرفته. سورئاله، و من قبلا فقط با بوف کور اینطور کیف کرده بودم. اصولا نه با ادبیات سورئال حال میکنم، نه با نقاشی و فیلمش. اما موراکامی خداییش موجود عجیبیه. دلم نمیاد خیلی تند تند بخونم کافکا در کرانه رو. بعضی فصل ها یا صفحه ها رو ورق میزنم عقب، باز از اول میخونم. حیفم میاد تموم بشه. خوب بود یک کتاب مثه این تموم نمیشد. میشد هی رفت جلوتر. بعد از ظهر از کتابخونه پریدم بیرون. حوصله ی درس خوندن برای مصاحبه های بی سر و ته رو ندارم. میام خونه یک چایی مفصلی دم میکنم. چایی رو در فشار فرانسوی درست میکنم. خودم هم از کلمه ی فشار فرانسوی خنده ام میگیره. ترجمه ی لغت به لغت French Press.  پارسال عید برای امیر خریدمش. امیر، الف، هر چی. آن مردی که عاشقش هستم. کجا بودم؟ فشار فرانسوی. برای قهوه درست کردن براش گرفتم. چون من که قهوه خور نشدم، به چایی چسبیدم. اما الف قهوه بدش نمیاید. براش ماشین و تشکیلات قهوه دم کردن نگرفتیم، گفتیم یک نفر آدم که هفته ای یک لیوان قهوه میخواد، ماشین برقی لازمش نکرده، همین فشار فرانسوی و فیلتر کافیه…  من هم بعضی موقعا باهاش چایی را از آب جوش فیلتر میکنم.

بعد آمدم نشستم دم پنجره، کنار بخاری گازی، یک عدد بالشت ابری را سر میدهم زیر ماتحت، با ساقه طلایی چایی را ملچ و مولوچ میکنم، موراکامی میخونم. به این نتیجه رسیدم که اگر کار نکنم، و دکترایم رو در حرفه ی مرتبط اش به کار نندازم، باز هم انتخاب های خوبی در زندگی دارم. یکش همین مراسم چایی و موراکامیه. به شرطی که وی هفته ای یک کتاب ِ به این خوبی از خودش در کنه. من یک آرزو در زندگی دارم. یک کتاب بنویسیم، به این خوبی، به این گیرایی. باقی زندگی ام رو میتونم در جنگل های این اطراف گم و گور بشم. بعد برگردم ببینم کتابی که نوشتم،  یک کتابی بود که انتخاب های زندگی مردم رو گسترش داد، برای یکی الهام شد، یکی را فرستاد تو جنگلا..

پریشب یک جا بودم، یک مهمانی، به قصد معاشرت و آشنایی با مردمان شهر جدید. ملت صحبت حساب سپرده و صندوق بازنشستگی میکردن. اون یکی میگفت که سهام میخرد و میفروشد، و در پروسه سهام بازی، حواسش هست طمع نکند و تا سود مثلا بیست درصدی اش را کرد، میفروشد، اون یکی میگفت زمین خریده، گذاشته یک گوشه بمانه، ده سال دیگه که شهر چسبید به زمینش حالی به حولی. اون یکی صحبت سرمایه گذاری از طریق خریدن سه چهار تا آپارتمان رو میکرد، که بخری، بندازی اجاره، اجاره اش پول وامش را بدهد. سی سال دیگه موقع بازنشستگی ات، چهار تا آپارتمان قلمبه داری، میفروشی حالی به حولی. خلاصه مردمان جملگی پی این بودن که بالاخره در بازنشستگی اینقدری جمع کرده باشن، سگ دو زده باشن، و آپارتمان داشته باشند که وقتی هفتاد سال شدن و شامبول هاشان از کار افتاد و صورت هاشان چروک مفصلی خورد و روماتیسم مزمن داشتند، بتوانند حال و حول کنند. ما بین آن سال ها رو هم یک فرمول وجود دارد: درس خوندی، کار کن، خانواده دور خودت راه بیانداز، جون بکن بچه بزرگ کن، پول جمع کن، پول خرج کن، و بعد که پیر شدی، ان شاءالله وقت حال و حول میرسد و میروند یک جای آفتابی، مکزیکی جایی، از صبح تا شب حمام آفتاب میگیرن.

من نمیدونم این فرمول ها از کجا آمده ان، ولی به نحو ناامید کننده ای مایوسم میکنند. من آدم ناراضی ای هستم. یعنی رضایت از زندگی خیلی برای من لحظه ای و گذراست. یک چیزی رو میخوام، میخوام، در آستانه ی رسیدن بهش، ماتحتم رو میکنم بهش. پول شاید از آن استثناها باشد. متاسفم برای خودم به این ترتیب. ولی حتی با اینکه دست و دلم برای پول خوب میلرزد، به نظرم خیلی مسخره است که بین سی تا شصت و پنج، خودم را بچلانم برای پول، که در هفتاد سالگی زیر آفتاب، مارگاریتای مکزیکی هورت بکشم. ولیکن اینکه چه میخوام و با زندگی ام میخوام چه بکنم برای خودم مشخص نیست. انگار باید همچین حرکت خاصی بکنم که در کار و خانواده و درس و پول خلاصه نشود. نمیدونم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “اوه موراکامی
  1. یه آقاهه می‌گوید:

    چای ساز فشاری ، غرق در مد کتابهای موراکامی شدن و این که چنگ نمیزنی به ساده به دست آمده ها و مزه مزه شان میکنی و اینکه درگیر پیدا کردن زندگی هستی که واقعا می خواهی … گویا شده درد مشترک . نمی دونم باید خوشحالی کنم یا ناراحتی ولی به هر حال من مِثل هم دارم انگار که منقرض نشده باشیم :>

  2. Tima می‌گوید:

    می گم ها حالا که ونکووری بیا پیش ما. قول می دم یک ذره هم از این حرفای آدم های معقول و سرمایه گذار نشنوی .

  3. kakayar می‌گوید:

    http://dl-abbasi.ir/Amir/1390/ebook/Zion%20Protocol.pdf
    این مقاله کاملا ایدئولوژی که بهش معتقدی رو میبره زیر سوال

  4. kakayar می‌گوید:

    http://dl-abbasi.ir/Amir/1390/ebook/Zion%20Protocol.pdf
    این مقاله کاملا ایدئولوژی که بهش معتقدی رو میبره زیر سوال
    نظرتو بگو لطفا

    • دانشمند می‌گوید:

      ببین، من رو لینک های ناشناس، به خصوص که یک فایل باشه، از طرف آدمهای مشکوکالحال کلیک نمیکنم ! ایدئولوژی؟ من به هیچی معتقد نیستم ! هیچ ایدئولوژی ای ندارم. اگه خیلی دلت میخواد نظرم رو بدونی، خودت بگو چه نظری داری، مقاله واسه من رو نکن !!

      • kakayar می‌گوید:

        اووووههه … چه سخت میگیری ؟؟ من هنوز معلقم (از نظر ایدئولوژی )
        این مقاله کوچولو ….
        به جون خودم تروجان تراوا بدافزار نداره آنتی سه موتوره نصب دارم البته برات جای دیگه آپ میکنم تو اون سایت نمیری نرو
        http://uplod.ir/s5q98u61ee9n/Zion_Protocol.pdf.htm
        فقط بخون نظرتو بگو

  5. ماژور می‌گوید:

    موراکامی نویسنده خوبی است، اما یک جورادبیات و فلسفه به زبان پاپ است. شاید نه به بازاری بودن کوئیلو اما چیزی در مایه های آلن دوباتن و کتاب «چگونه مارسل پروست می تواند زندگی شما را تغییر دهد». می دانید چه می گویم؟ این هنرمند یا نویسنده ها معمولا خیلی تمیز کار می کنند خوب می نویسند یا نمایش می دهند، ولی به جای آنکه یک دنیای خاص خود بسازند، با شناخت خوبی که از دنیاهای دیگر بزرگان دارند و با یک نیم نگاه به آنچیزی که مردم را می تواند تحت تاثیر قرار دهد، دست به کلاژ می زنند. به نظرم بیشتر روان شناس مخاطب اثر هنری هستند تا هنرمند مولف. نقطه حساس را گیر می آورند و بدون حشف و زائده آن را فشار می دهند. دلیل اینکه این هنرمند ها مولف نیستند در این نهفته است که علی رغم جذابیت کارهایشان عموما نمی توان از آن ها چیزی آموخت مگر آنکه اصل آن در اثر یک نفر دیگر قابل ردیابی باشد. اصغرفرهادی و مجید مجیدی در سینمای ما دو نمونه این نوع هنر هستند. خطر بزرگی که همیشه اینها را تهدید می کند «تکرار ابدی همان» است.
    برای فهمیدن این تفاوت مثلا داستان های کوتاه کافکا را به خصوص با ادبیات دست دوم و تفسیری بخوانید. (ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی و فلیکس گاتاری روان کاو یکی از بهترین تفسیرها را به کار او با این عنوان نوشتند
    Kafka :Pour une littérature mineure
    که با این عنوان به انگلیسی ترجمه شد
    Kafka: Towards a Minor Literature)
    نویسنده ای مثل کافکا یا مثلا کارگردانی مثل کوئن یک منظومه، یک جهان کوچک هستند.چراکه اثرشان به موازات چیزهایی که نشان می دهد کلی عناصر مفهومی دیگر دارد که مستقیما نشان داده نمی شوند ولی در بین سطرها باید دنبال شوند – شاید همان کاری که دوستان شما بعد از جلسه دیدن فیلم تارکوفسکی انجام دادند. اما موراکامی یا فرهادی علی رغم کارهای خوبشان بیشتر یک اتمسفر، یک جو می سازند تا یک جهان. تا زمانی که می خوانید یا می بیندشان توجه تان را تمام و کمال می گیرند، اما چندماه، چندسال بعد از خوانده یا دیده شدن بخشی از شما را از آن خود نکرده اند.
    ببخشید که تحمیل کننده کامنت گذاشتم اما فکر می کنم وارد شدن به جهان هنرمندان مولف علی رغم سختی های اولیه در ارتباط گیری با آن ها، اینقدر ارزش دارد که همه همدیگر را به آن ترغیب کنیم.

    بااحترام
    ماژور

  6. ماژور می‌گوید:

    در کامنت قبلی آنچه به عنوان لبخند می بینید قرار بود دونقطه و حرف پی لاتین باشد

  7. shabnam می‌گوید:

    دانشمند عزیز ، تو این سالها که وبلاگ شما رو میخوندم همیشه راضی‌ بودم ، بجر این مقالهِ کامنت گذار نابخرد و توهم زده شما (کاکایار) ! اون هم که تقصیر شما نبود ، خودم فضولی کردم … سال خوبی‌ داشته باشی‌

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: