آن عیدهای گذشته

مادرم میپرسید برای عید چی برای خودتون گرفتید، گفتم یعنی چی؟ چی باید میگرفتیم؟ منظورش لباس پلوخوری نوی مناسب دید و بازدید عید بود. عرض کردم که خیر مادرم، خیر. اینجانب دیگه واسه عید لباس نو تهیه نمیکنم. در واقع من اصن از خرید به آن صورتی که بروی هی جنس های نو بخری و در کمدت احتکار کنی خوشم نمیاید. یک مقدارش برای جنگ با اقتصاد ِ امپریالیستی، یک مقدارش هم کسری بودجه، یک مقدارش هم اینکه نمیفهمم وقتی آت آشغال های قدیمی ام کار میکنند و مشکلی ندارن، اقلام نوی تو مغازه چه بهبودی میخوان به زندگی ام بدن. فلذا، زنده باد اسکروچ.

ولیکن وقتی که مثلا بگیر پنج شیش ساله بودم این لباسهای عید همچین یک سری نقاط روشن توی مغزم هستن. در واقع همیشه تصور میکنم که گذشته مثل یک فضای سیاه ِ غلیظه و چیزی یادم نمیاد هر چی عقب تر میرم، و بعد یکهو یک نقاطی روشن هستن. مثلا من در گالانت ِ بابام در جاده ی چالوس، مثلا صبح های عید منزل پدر ِ  مادرم، انتظار طولانی ِ اسکناس های عیدی که در پشقاب میامد، و مثلا خرید لباس عید.

سیستم خرید لباس مهمونی پلوخوری حداقل در پنج شیش سالگی من این بود که یک بار در سال اتفاق میوفتاد. یا حداکثر شب عید و وقتی عروسی فک فامیلی بود. در باقی موارد هم خاله ای عمویی کسی از خارجه برات لباس های مامانی میاوورد. برای عید میرفتیم با مامانم نی نی مارت. یک مغازه چسان فسانی در یوسف آباد که لباس های خارجی داشت مثلا. اوه این لباس خارجی چه کلمه ترکیب دلفریبی بود. اصن هر چیزی خارجیش مثلا در سال شصت و هفت یک گوهر نایاب بود. اسمارتیز، شکلات خارجی، آدامس، لباس، هر چیزی که از ترکیه هم آمده بود اصن انگار از ماوراءطبیعه آمده بود.

مادرم سالی یک کفش ورنی براق برای من میخرید. یا سفید، یا مشکی. بلا استثنا. برای بچه های خاله ام در آمریکا هم میفرستاد. من نمیدونم سیستم چی بود، خیال میکرد آنجا کفش نیست یا کفشهای نیمه دست ساز ِ ایرونی باحالتره. ورنی ها خوب پا رو میزد، مدرسه هم کاربردی نداشت و سال بعد هم ماشاأالله پای من یک دو اینچی بلندتر شده بود، ورنی های سال قبل میرفت قاطی کپه ی لباس ها و کفشهایی که مامان میداد علی آقا. علی آقا نوکر ِ خانه زاد ِ رئیس اول ِ بابام بود که یواشکی بدون اجازه از خانوم آقای رئیس، میومد خانه تکانی ما رو هم میکرد. معمولا خانومها دوست نداشتن نوکرشان خانه ی بقیه هم برود. بسیار ارباب رعیتی، صاحب همه چیز کارگره بودن. تا همین بیست و چند سال پیش سیستم اینطور بود. بعد کلمه ی نوکر الحمدالله یک طورهایی جمع شد. از این شرکت های خدماتی پیدا شدن، نوکر خانه زاد هم ورافتاد. کجا بودم؟ عید.

عیدی رفتن یک بیزینس موفق بود. خونه پدبزرگ مادربزرگ که عیدی کلفت روی شاخش بود. قبلش هم مامانم پول تو جیبی کل سال را عیدی داده بود. اگر یک اراک میرفتیم که اصن عموها و عمه و پدرمادر بابا یک عیدی مفصلی میدادن. اما مثلا دائی و خاله ی مادرم خیلی شیک عیدی نمیدادن.  من وقتی هنوز درک نکرده بودم که این بانو و آقای پیر سیستم اسکناس عیدی ندارن، موقع عید دیدنی خیلی در جایم راحت نبودم. هر لحظه احتمال حضور یک بشقاب اسکناس رو میکشیدم، یا یک قرآنی که لا به لای آیه هاش با اسکناس رنگین شده، یا یک پاکت سفید موعود. اما نع، بعد انتظار به استرس تغییر موقعیت میداد. استرسی که ای وای داریم میریم، مادرم مانتو روسری اش رو پوشید، بابام در حال خدافظی شد، پس عیدی چی شد. و بعد ناامیدی پس از دو ساعت مرتب روی صندلی استیل ناراحت نشستن و به ورنی های براقم خیره شدن. بعد از چند سال عید دیدنی عادتم شد که خوب، بشین لبخند بزن، و زمان زود خواهد گذشت. خونه ی رئیس سابق بابام، اوضاع فرق داشت. یک فامیلی کلفتی هم باهاشان داشتیم، خدابیامرزدش، انسان نازنینی بود. میرفت یک جعبه گنده خودکارهای دگمه ای یا پیچی میگرفت که بدنه شون طرح داشت و همچین کول بودن. میگرفت جلوت و میگفت کدوم رو میخوای. به همه میداد، کوچیک و بزرگ. بعضی سال ها میرفت یک اسکناس هم میاوورد، با همون خودکار امضاء میکرد میداد. بیشتر سیستم یادگاری.

اینطور بود، اینطور میگذشت. ورنی های براق، عیدی های کلفت، لباس های پفی. عیدهای گذشته های دور.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
16 دیدگاه برای “آن عیدهای گذشته
  1. Nedz می‌گوید:

    نی نی مارت >D:<

  2. zadsarv می‌گوید:

    من از وقتی بزرگ شدم عیدها بهم خوش میگذره . از بچگی خاطره خاص خوبی ندارم.

  3. zadsarv می‌گوید:

    ما بچه بودیم سعی میکردیم یک جوری شیرینی ها رو بخوریم که روند کم شدنشون طبیعی به نظر بیاد . زمان بچگی ما شیرینی و شکلات چیز مهمی بود انگار با ایمکه فقیر و اینا هم نبودیم.

  4. fifi می‌گوید:

    وای نی نی مارت وای عیدی دختر جان چی نشستی اینا رو نوشتی که اشک منو دراری که امروز هم به خاطر مریضی نرفتم سر کلاس و خونه موندم؟؟؟

  5. احادملت می‌گوید:

    سلام
    اومدم عید روبهتون تبریک بگم خواننده خاموشتونم چندماهه می خونمت از قلمتون خوشم میاد
    ایشالا سال نو خوبی داشته باشید با کاری خوب وعالی

  6. gimi می‌گوید:

    نظرا در این باره چیه ؟

  7. لهراسب می‌گوید:

    ای محتکر، ولی اسکروچ در مجموع چیز خوبیه ، وقت خرید عید من که سعی میکنم این شخصیت رو در درون خودم تقویت کنم. تزکیه ی نفس…

  8. sani می‌گوید:

    delet miad.shuro hale noruz nesfesh be no shodaneshe.na lbate faghat saro lebas.asheghe in haiejano boro biaie bazaro khiabunam.
    anyway noruzet mobarak

  9. باروُن آواک می‌گوید:

    از لحظه های سال تحویل نگفتی! من همیشه وقتی تقویم سال نو می رسید به دستم اولین کاری که می کردم این بود که برم ببینم لحظه تحویل سال آینده چه وقت و ساعتیه. اگه سر صبح یا نصف شب بود ضد حال می خوردم. چون می دونستم همه میگیرن می خوابن!

    • دانشمند می‌گوید:

      لحظه سال تحویل داشتم دست دوست پسرم رو تو دستم محکم فشار میدادم، طوری که دردش گرفت و در لحظه ی سال تحویل یک نگاهی به من انداخت که بابا نکن، نفسم بند اومد.

      • باروُن آواک می‌گوید:

        من ولی امسال لحظه سال تحویل خواب بودم. دوست دخترم موبایلش رو کوک کرده بود و سر ساعت از جا پرید و اولین کاری کرد – به جای اینکه به من تبریک بگه – رفت سراغ کامپیوترش و در همون حالت نیم خیز توی رخت خواب شروع کرد به تماشای برنامه نوروزی بی بی سی فارسی!!! من هم از زیر لحاف گوش می کردم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: