مثنوی هفتاد من ِ تمام مصاحبه هام.

مثنوی: دفتر اول: رفته بودم یکجا مصاحبه از اون مدل ها که دامنم باید تنگ فجیع میبود و ماتیکم قرمز جیغ و موهام صاف و ناخون هام مانیکور پدیکور! این بار پنجم بود مجموعا که با این شرکته مصاحبه داشتم. اینبار سه نفر آمدن نشستن واسه مصاحبه. نفر اول یکم شاد بود. لبخندهای گشاد میزد، لپهاش صورتی بود، دماغش سرخ بود، انگار از تو یک انیمیشن آوورده بودنش سر کار. هر چی میگفتم میخندید و شیرین عقل تر می زد. بعد نفر بعدی آمد تو و نفر اول رفت. نفر بعد هندی الاصل بود و ظاهرا همه ی تصمیم ها آخرش به اون ختم میشد. تا نشست گفت که پول زیاد میخوای. حقوقی که دفعه ی پیش گفتی زیاده. چه قدر میای پایین؟ یکم شوک شدم. اما صدا ازم در نمیامد. طرف نفهمید من شوک شدم، فکر کرد اسکروچ خورده به اسکروچ. از کمپانی شون تعریف کرد و توضیح میداد که ما ختم روزگاریم. آخرش گفتم، در مورد پایین اومدن فکر میکنم و بهش اطلاع میدم. خوشش نیامد. گفت البته اصرار نمیخوام بکنم، اگه جای بهتری از اینجا هست و پول بیشتر میدن، من نمیخوام بهت فشار بیارم و اصرار کنم. باز گفتم در موردش فکر میکنم و تا دو سه روز آینده باهات تماس میگیرم. زر میزدم، ممکن بود اگه یکم دیگه اونجا بشینم پاشم بپرم رو میزهوار بزنم که من بیام مجانی کار کنم براتون، اصن دستی یه چیزی میدم. اما نیگه داشتم خودم رو، یکبار در زندگیم هل نزدم. کی میدونه شاید همین یک نقطه بود که باید هل میزدم میگفتم باشه، باشه، روحم رو ارزونتر میفروشم، ببرید، ببرید.

تو همین احوالات، شریک اصلی شرکت آمد تو. تصوری که ازش داشتم غلط بود. ده سال جوونتر از چیزی بود که فک میکردم. لپهاش گلی بود به شدت. لهجه ی مسخره ای هم داشت که زودی فهمیدم مال ِ نیوزیلنده. تا نشست گفت یک وبلاگ ِ علمی داری که دو ساله به روز نشده. جمعش کن این وبلاگ رو، مایه ی خجالته. اینها اصولا مصاحبه رو انگار با المنت شوک شروع میکنند. یک دفترچه سوال و جواب نوشته بودم و آماده کردم بود. درباره ی خودت بگو، بزرگترین دستاوردت چی بوده، فلان شرکت پارسال چه کارهایی کردی، اگر با همکارت اختلاف نظر داشته باشی چی کار میکنی؟ یک سخنرانی سه دقیقه ای درباره ی خودم آماده کرده بودم. یارو نپرسید. درمورد ِ آب و هوای ونکوور حرف زد، و اینکه چه شهر رو به رشد و خوبیه. از تاریخچه ی شهر گفت، از نقش المپیک در اقتصادش، از اینکه چه قدر هنوز بیزینس هاش کوچیک هستن. بعد در مورد پیست های اسکی ِ اطراف ِ ونکوور حرف زد. بعد تعریف کرد که یک کابین تو جزیره ی ونکوور دارن و تابستون ها بچه هاش رو میبره اونجا. بعد، زد تو خط ِ اینکه ما  مراممون تو این کمپانی مون چیه. از اخلاقیات و فرهنگ ِ کمپانی گفت. خودشون رو با شعبه ی تورنتو مقایسه کرد. بعد گفت که چه مشتری هایی دارن. یکی از مشتری هاشون شلوار یوگا تولید میکنه. تاریخچه ی اون کمپانی رو گفت. در مورد صاحبش گفت. گفت که چه قدر پولدارن، اما زندگی خصوصی ای دارن. بعد گفت البته شهر پر ِ پولداره. مثلا، گفت بزرگترین خرده فروش کانادا، فلان شرکته، که خصوصیه، صاحبش فلان کسک هست. بعد گفت یارو خیلی پولداره، بعد تمام دارایی ها و اقلام یارو رو لیست کرد: سه تا جت، یه کروز، یک خط هواپیمایی، یک جزیره، یک کابین بزرگ تو جزیره ی ونکوور، یک خونه ی بزرگ تو قسمت غربی ونکوور، و کذا و کذا، بعد گفت من دیروز باهاش ناهار خوردم. خواستم بگم به تخ….م. اما صرفا لبخند زدم.

من؟ من مجموعا دو سه جمله گفتم در یک ساعت و نیمی که این بابا حرف زد. سر تکون دادم و لبخندهای گشاد زدم. به من لیست اقلام و دارایی های فلان مشتری ِ این کمپانی چه ربطی داشت؟ یک حس غریبی که شبهای جمعه در انتظار آقا ولیعصر فقط میگیرم به من میگفت که صدای چکه های عرق که از زیر بغلم میریزه رو طرف میشنفه. یارو همچنان داشت حرف میزد. من چیزی نداشتم اضافه کنم، یعنی چیزی نمیشد اضافه کرد به تریلی جملاتی که از دهن اون یارو میومد. یک دونه سوال هم از من نپرسید. هیچی، هیچ علاقه ای نداشت بدونه من کیم، چیم، واسه خودش حرافی کرد و سر آخر گفت، خب، برو با همون مدیر قبلیه که دیدت در مورد قرارداد صحبت کن. من نمیدونم. من تمام مدت فکر میکردم این بابا داشت تست میکرد من چه قدر میتونم مودب بشینم به زرزر گوش بدم و لبخندهای بی معنی بزنم.

دو ماه بعد هنوز ازشون خبری نشده بود، بالاخره اون مدیر هندی رو واسه قهوه و چایی دیدم و طرف گفت، ما اصلا نیرو نمیخواستیم. اصن استخدام رو فریز کردیم گذاشتیم تو یخدون.

مثنوی: دفتر دوم: مصاحبه در یک کافه بود. طرف یکم پرسید که در ونکوور چه غلطی میکنم، بعد یک سوالی پرسید که چرت و پرت جواب دادم. کم کم مقر آمد که خیلی بچه ای شما، ما مشاورهای پرتجربه تر میخوایم. قهوه ام را به زور پایین دادم و رفتم خونه.

مثنوی دفتر سوم: شرکت دو نفره بود. یعنی یک خانومی تو اتاق بود و یک آقایی تو سالن. مصاحبه در اتاق خانوم بود. از این دختر بلاها بود، روس بود، یا اروپای شرقی. میگفت خیلی از کار تکنیکی شرکت چیزی سرش نمیشه و بیشتر مدیریت میکنه. مرده کار تکنیکی شرکت رو انجام میداد و کلی پرسید چه میکنم و چیا بلدم. بعد گفتن که خیلی به نظر بچه ی خوبی میای. بیا برامون کار کن. من از شدت شادی یک قطره جیش هم به خودم کردم و تا شد اشک ِ شوقم رو قورت دادم. بعد گفت ساعتی بیست دلار بهت میدیم. بعد من دیدم که اون آقایی که میومد آشغالهای سطل آشغال آزمایشگاه رو خالی میکرد ساعتی هیفده تا  با دو هفته تعطیلات مجانی میگرفت. فلذا گفتم خیر.

مثنوی: دفتر چهارم. رفتم از در آسانسور تو. دم در ِ ردیف ردیف صندلی چینده بودن، مدل سینما. یک مشت آدم کاغذ به دست نشسته بودن منتظر. رفتم دم در شیشه ای شرکت که برم تو، در قفل بود. یک دختری که صندلی ردیف جلو نشسته بود گفت برای مصاحبه آمدی؟ شماره بگیر صدات میکنند. گفتم هان؟ بره وار شماره گرفتم و نشستم. یک خانومی از در شیشه ای شرکت آمد بیرون و گفت کی شماره داره اما هنوز وقت نگرفته؟ گفتم من! من ! برد منو تو و گفت: اسم؟ فرمودم اسمم رو. گفت تو لیست ما نیستی. یکم گشتن و من چک چک عرقم شروع شده بود. نکنه اشتباهی آمدم. بعد یهو یک منشی ِ دیگه آمد گفت، اوه ببخشید؛ اون لیست کساییه که آمدن تو تلفنخونه ی ما کار کنند، ما امروز چهارصد نفر رو داریم مصاحبه میکنیم، ببخشید رفتی قاطی اونها. منو نشوندن رو مبل و کلی معذرت خواهی کردن. من یک نگاهی به اونایی که بیرون رو صندلی بودن انداختم که یعنی هاها، من که مثه شما نیستم. من یک برتری هایی دارم. این برتری غرور آمیز وقتی به گه نشست که یک آقایی اومد من رو برد واسه مصاحبه و بعد گفت، من البته اصلا نمیخوام تو رو استخدام کنم، صرفا میخواستم ببینم، کی هستی، چی میگی، چرا این همه درس خوندی. لبخندهای مودبانه زدم و آمدم بیرون.

مثنوی: دفتر آخر: تو راه باد میومد، جاده کنار آب بود و موهایی که به زحمت صاف کرده بودم پریشون شده بود. زیر پالتوی کلفتم عرق کرده بودم و احساس میکردم بلوزم از هشت فرسخی بوی عرق میده. رسیدم تو ساختمون شرکته، رفتم تو یکی از راهروهای طبقه ی همکف دنبال دستشویی. دستشویی ِ خانومها درش قفل بود. وخت نداشتم، پریدم تو دستشویی ِ مردونه. امیدوار بودم توی اون پنج دیقه ای که من میخوام موهامو شونه کنم و ماتیکم رو تجدید کنم کسی نیاد. توی کیفم دنبال شونه بودم که در باز شد و یک آقای چینی تپلی آمد تو. یک جیغ خفیفی زد و در و بست پرید بیرون، هل شدم. من هم رفتم دنبالش بیرون، گفتم ببخشید، ببخشید، دستشویی زنونه قفل بود درش. منو راهنمایی کرد به دستشویی زنونه ی اون ور که باز بود. ماتیک رو یکم پررنگ کردم، کتم رو در آووردم و عرق پیشونی رو پاک کردم، پریدم طبقه ی بالا واسه مصاحبه. با خودم میگفتم امیدوارم عدلی اینجا کار نگیرم، اگه بگیرم هر وقت با این آقا چینیه چش تو چش شیم باز چک چک ِ عرق و شرمندگی و این بحث ها میشه. دیروز در همون ساختمون کذا شروع کردم به کار کردن و بردگی امپریالیستی. منتظرم آقاهه رو ملاقات کنم، همین روزها… همون دستشویی ها.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
40 دیدگاه برای “مثنوی هفتاد من ِ تمام مصاحبه هام.
  1. bita/ می‌گوید:

    hoooorrrrrraaaaayyyy:)
    mobaarak baashe….kaamemun ro shirin kardi dokhtar joon 🙂
    khodaaro shokr saal e nou baraat khooob shorooo shod, inshaaalla behtar edaame peida kone 🙂

    jedan khoshhaal shodam

  2. دایره می‌گوید:

    مبارکه 🙂

  3. حسین می‌گوید:

    مبارک باشه 🙂

  4. freeda می‌گوید:

    چه سهمگین کار پیدا کردی !!!
    داشتم روانی می شدم آخر نوشته ت دیگه !!!

  5. giil می‌گوید:

    مبارک باشه

  6. Zara می‌گوید:

    Mobaarak bash!

  7. HEBROWN می‌گوید:

    خیلی تبریک میگم.
    میشه بپرسم چرا رفتی ونکوور ؟ چرا تورونتو نموندین یا نرفتین مونترال؟

    • دانشمند می‌گوید:

      آقا ونکوور یک طورهایی ما رو طلبید. دوست پسرمون در واقع، مقیم ونکوور شدن، اوشون هم چون کار پیدا کردن اونجا.

  8. gimi می‌گوید:

    fezooli nabashe
    chand migiri ???

  9. gimi می‌گوید:

    چند میگیری خداییش ؟؟

  10. gimi می‌گوید:

    میشه یکم توضیح بدی دقیقا چی کار میکنی تو شرکت
    کارت چیه
    مشاور IT یا چیزی شبیه این هستی ؟

  11. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    زندگیت تازه شروع شد 🙂
    خوش باشی

  12. یه آقاهه می‌گوید:

    مبارکا و شادی
    لواشک و آزادی :>

  13. khazan می‌گوید:

    نوشته هاتو خیلی دوست دارم

  14. man می‌گوید:

    kollliiiiii tarik 🙂

  15. s می‌گوید:

    Where you at Randstad last Tuesday by any chance? I had a feeling I saw you there.

  16. آنکور می‌گوید:

    تبریککککککککککککککک

  17. Mehdi می‌گوید:

    congratulations so much,
    I am so happy that you could find a job in a short time after your graduation, it is really rare !!
    Although you were not very hopeful to find it soon :))
    It would be very kind of you if you also share your experiences to find a job in Canada, .
    I always read your posts and they are somehow inspiring for me as I am at the end of my PhD .
    cheers

  18. تقی می‌گوید:

    خوشحالم کردی این ایام عیدی.

  19. drprincess می‌گوید:

    به به مبارکه خانم دانشمند.

  20. ناشناس می‌گوید:

    هااااه هاااه..این قسمتش کلی خندیدم…
    مثنوی آخر..» زیر پالتوی کلفتم عرق کرده بودم و احساس میکردم بلوزم از هشت فرسخی بوی عرق میده..»

  21. ماژور می‌گوید:

    گویا در مسابقه انتخاب وبلاگ برتر در سایت خبری دویچه وله، آنِ شما را هم کاندید کرده اند. خبردارید؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: