دویچه وله و باقی مسائل حیاتی

یک روز صبح داشتم کامنتهایی که فیلتر شده بود توسط وردپرس رو مینداختم دور (مجموع یک سری فحش و کاف و کوف و ترکیب کلیه ی کلمات کاف دار علیه من). بعد یکی از کامنتهایی که وردپرس فکر کرده بود من نمیخوام ببینم  یک متن شیک مودبی بود از یک آدمی در دویچه وله که شما کاندید بهترین وبلاگ فارسی امسال شدی و تبریک. کلی خوشحال شدم و لیست بقیه ی کاندیدها رو هم یک نگاهی انداختم، دیدم خیلی گوناگون و متنوع هستن و از هر مدل وبلاگ فارسی یکی توش هست. انتخاب من در مورد بهترین وبلاگ فارسی فعلی (خرس) هم توش هست. لنگ دراز نیست، که در واقع شاید بشه گفت من حقش رو خوردم. حالا باری، از اینکه یک آدمهایی تو یک اتاقی یا پشت یک سری مانیتورهایی وبلاگ رو من رو هم گذاشتن تو لیست بسی خوشحالم. چند تا از خواننده هام اومدن بهم اطلاع دادن، یک طورهایی که چرا صداش رو در نمیاری. صداش رو خیلی جایی در نیاووردم، چون خوب مایه ی یکم خجالتم که صفر درصد آرا رو کسب کردم و حالا لازم نیست به روم آوورده بشه !!  ولی خب، همونطور که نویسنده ی مرثیه های خاک گفته، واسه من همین که انتخاب شدم خوبه و راضی ام. رای خودم هم خرسه چون به هر حال، در هر مقیاسی که نیگاه میکنم، هم بهتر مینویسه، هم قالب و زبان و موضوعاتش از این شاخ به اون شاخ نمیپره، هم تجربه ی نوشتن اش بیشتره. این از دویچه وله.

موضوع دیگه ای که به اهمیت دویچه وله بود، کار جدیدمه. همیشه گفتم کار کار ِ دیگه. ازدواج که باهاش نکردی. صبح میری، عصر میای بیرون، یادت میره، تا فردا صبح. این کاری که پیدا کردم ولی، عصرها هم میاد باهام بیرون، میاد تو مهمونی و بار و خونه، اجازه میده باهاش نمک بریزم بین دوست و رفقام. عرض کنم که شرکتی که براش کار میکنم یک طوری در بیزینس زندان و پلیس و دادگاهه. یا در واقع بگم در بیزینس سیستم های مدیریت زندان. بعضی از همکارهام قبلا پلیس بودن. داشت یکی شون سر میز ِ ناهار خیلی شیرین و ناز تعریف میکرد یکبار یکی رو داشتن دستگیر میکردن تو هتل، درو کوبیدن رفتن تو، آقا رو با یک روسپی روش پیدا کردن، خلاصه وضعیتی بوده، همه چشاشونو گرفتن لباس تن ِ آقا کردن، خانوم روسپی هم مهاجر غیر قانونی بوده، اونم گرفتن. اصن یک وضعی. من لبخند میزدم، تو دلم میگفتم اوه، مریم مقدس عجب کاری پیدا کردم. یا پریروز داشتم روی یک مدلی کار میکردم که چه طوری اطلاعات تاتو و جای زخم های زندانی رو ذخیره کنم. اون وقت خصوصیات تاتو برای خودش الم شنگه ای بود. شکل تاتو، جلوی بدنه یا عقب یا پهلو، کجای بدنه: رو صورت، شکم، بازو، کپل، اندام های جنسی … شرقی غربیه یا شمالی جنوبیه … رنگیه یا سیاهه، ده بیا، این همه مدارج علمی رو طی کردیم که اطلاعات تاتو رو به نحو احسنت ذخیره و بازیابی کنیم. خلاصه کار یک طورهایی هیجان انگیزه. دو سه تا متخصص زندان داریم. جدی یعنی عنوان شغلی شون متخصص زندانه. کارشون اینه که از صبح تا شب با شلوارک و دم پایی بین میزای ما راه برن و سوال های ما رو در مورد زندان جواب بدن. اینقدر اطلاعات ِ دقیقی دارن از وضعیت مثلا فلان زندان فلان ایالت آمریکا، که پنداری دو سال از عمر گرانبها رو در اون زندان در همون سلولی که اینقدر در موردش میدونن صرف همنشینی با بقیه ی زندانی های عزیز کردن. یک طورهایی این متخصص های زندان مون گنده و هیکلی هم هستن، یکی شون خودش هم از تاتو و حلقه های فلزی که از نواحی مختلف بدنش بیرون زده باشه، کم نیاوورده. خلاصه سعی میکنم از ظواهر فرد وی را قضاوت نکنم، اما همیشه برام سوال خواهد بود که اینا خودشون زندانی بودن یا زندان بان. یا هر دو؟

باری، سر کار میخوام به چیز بدی معروف نشم. سلیطه بازی هم در نیارم. کسی جز رئیس و یکی که مصاحبه ام کرد از درجه ی علمی مسخره ای که اخذ کردم خبر نداره. این طوری احساس فشار اینکه تو دکتری پس چرا اینقدر خنگی بهم وارد نمیشه. بعد یک پسره بود خیلی سوال داشت همش. این مدل رو چی کار کنم، اون متد رو کجا صدا کنم. هی دفترچه اش رو میاوورد، میگفت مسئلتن. یک روز هم آمد تو راهرو، بالا پایین میپرید که اوه مای گاد، تو دکترا داری. شت، گه، فغان، اوه مای… من میخواستم یک دستم رو بذارم رو دهنش و یک دستم رو دور خرخره اش، بگم ساکت شو، صداش رو در نیار. سکوت. تنها چاره ام این بود که سریعا سرد و سلیطه بشم و از دستش در برم و از جواب طفره برم. بعد رابطه مون به این تغییر کرد که پسره هر روز یک تست هوش میاره میذاره جلو من میگه در سی ثانیه حل کن. هر چی میخوام توضیح بدم که حیوون، دست از سر ِ من بردار، اینقدر به روم نیار که دکترای مسخره ای که گرفتم به درد پشکل جمع کنی هم نمیخوره، چه برسه تست هوش، نمیفهمه !!

جدای از این درامای تست هوش تنها درامای دیگه ی کار دستشویی هان. گفتم که، نمیخوام به چیز ِ بدی معروف بشم از همین روز ِ اول. مثلا به اون دختره که تو دستشویی پرسرصدائه !! چطوری توضیح بدم که خواننده درک کنه. از اول اصن توضیح میدم. من برای هر چیز ایرانی دلم تنگ نشه، واسه یک چیز دلم تنگ میشه: اینکه هر دستگاه دستشویی برای خودش یک اتاقک کامل با دیوارهای کاملا بلند و در کاملا بسته بود. دیوارها تا پایین بودن، و آجری و مثل دیوار ِ بقیه ی ساختمون. در فرنگ، من نمیدونم این چه منتر بازی ای بوده که دیوار نازک بین ِ دستشویی ها کوتاهن، و پایین هم نداره. یعنی خلاصه اش اینه که پا و کفش نفر بغلی رو میشه روئیت کرد. حالا اهمیت این مسئله چیه؟ اینکه بنده اگه بشینم شاد و راحت رو توالت و با فشار و صدا باد شکم خودم رو اخراج کنم، نفر بغل ایکی ثانیه من رو شناسایی کرده از رو کفشم و دو دقیقه ی بعد سر میز که برگشتیم به کفش هام چشم میدوزه. حالا اینها تصورات ِ منه یا نه، به کنار. ولی اصل مسئله سر جاشه، این توالت ها اصن حق حریم خصوصی رو به هیچ جاشون نگرفتن. خلاصه دستشویی هام بعضا بی نتیجه ان، میرم تو میشینم، بیست ثانیه بعد صدای در میاد، نفر بغل دستیم تو اتاقمون با اون کفش های صورتی با پاپیون سبز میاد میشینه تو دستشویی ِ بغلی. کارم کلا نصفه میمونه، حتی جیشم هم قطع میشه. خداییش قطع میشه.هیچی دیگه، جمع میکنم برمیگردم سر کار.

باری، این بود مسائل حیاتی، دویچه وله، کار و زندگی.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
25 دیدگاه برای “دویچه وله و باقی مسائل حیاتی
  1. تبریک ما را هم پذیرا باشین

  2. لنگ‌دراز می‌گوید:

    دانش جان، بابا، نکن همچین. من ارادتمندتم.

  3. Mehrdad Matinpour می‌گوید:

    خیلی خوب مینویسی. من همیشه میخونمت.دقیقا این چیزای جزیی مثل دستشویی و … رو خیلی دوس دارم بیشتر بنویسی چون خیلی کنجکاو هستم ببینم زندگی اونور با اینور چجوری فرق میکنه.ازت واقعا تشکر میکنم که مطالب به درد من بخوری مینویسی.راستی من اولین باره کامنت میزارم.ولی با خودم گفتم باید یه جوری پیام بدم که من هم تو این گوشه دنیا اونم تو شهرستان نه تو تهران از مطالبت لذت میبرم.

  4. Mehdi می‌گوید:

    راستش من خیلی وقت پیش اومدم و وبلاگت رو خوندم اما نمی دونم چرا انگار خیلی برام دلچسب نبود. اما دیروز وقتی بعد از مدتها دوباره اومدم خییییلی حال کردم. رفتم سراغ آرشیو 🙂

  5. لهراسب می‌گوید:

    رأی ما دکتر…

  6. سامان می‌گوید:

    یعنی یکی از 11 وبلاگ برتر سال شدی؟
    عالیه، صمیمانه بهت تبریک میگم.

  7. نیما می‌گوید:

    سبک نوشتنت جالبه . وادارم کرد که چند ساعت میخکوب بشینم و کل آرشی.تو زیرو رو کنم . گرچه از نوشته هات بر میاد که اندکی گنده دماغ باشی و همچنین بعضی چیزایی رو که می نویسی هم درک نمی کنم اما کلا از نوشته هات خوشم اومد اولین کاریم که کردم این بود که bookmark کردم . منتظر نوشته هایه جدیدت می مونم.

  8. KHERS می‌گوید:

    ببین این مسابقه توطئه بوده به نظرم. میخواستن فقط ما رو کوچیک کنن. چرا آخه انقدر کمه رای ماها!

    • دانشمند می‌گوید:

      دقیقا !! حالا باز تو دو رقمیه رای هات، حداقل تا اون موقع که من چک کردم، من صفرم !!

  9. simin می‌گوید:

    Just had an interview with staving last week.

  10. simin می‌گوید:

    I meant with syscon. Damn autocorrect.

  11. شنگول می‌گوید:

    سلام،

    میشه چند تا عکس از شهری که در آن هستی‌ بگذاری ؟

    ممنون

    شنگول

  12. hamdard می‌گوید:

    ای وااای منم همین مشکل دستشویی رو دارم، ببین یه راه واسش پیدا کردم، صب میکنم طرف سیفون رو که میزنه من در یک حرکت انقلابی صدا رو ول میدم … جواب میده

  13. خودم می‌گوید:

    و اما مبحث شیرین دست به آب. خدمت سرکار علیه دانشمند عارضم که برای حل این مشکل، در ممالک راقیه، چندین راه حل ناب محمدی وجود داره: یک: پاها را به طرف بالا متمایل کرده که اگر چنانچه نفر بغل دستی محض فضولی به کفشهای شما نگاه کند، خیط شده و نتواند ببیند که صاحب کفش کیست و بدینوسیله خود را از خجالتهای بعدی برهانید. دو: موقع انجام عملیات سیفون را مکررا فشار داده که سرو صدای آن (سیفون) سروصدای منتشره از سوی آنجانب را تحت الشعاع قراردهد. سه: بسه دیگه همون دوتا راه حلی که بهت دادم از سرتم زیاده

  14. خودم می‌گوید:

    اِ من نمیدونستم که کامنتها منتشر میشن فکر کردم که صاحب وبلاگ باید تاییدشون کنه. خب حالا که اینطوریه یک چیز دیگه ای که میخواستم بگم رو هم میگم . اون بالا نگفتم چون ترسیدم اگه بگم کامنتم رو حذف کنی. حالا میگم. واقعا تو چه جور دکتری هستی که مسئله ساده ای مثل دست به آب رو نتونستی برای خودت حل کنی؟ ضمنا کلمه «پشگل جمع کنی» خیلی باحال بودم. خوشمان آمد.

  15. sherry می‌گوید:

    من جایی که کار می کنم ده هزار نفر کارمند داره، توالت ها هم به طبع همین طور نیم ست! دیوار و حتی کسانی که جلوی آینه هستند از درز توالت می تونند توو رو ببیند، اما اصلا سعی هم نمی کنم به این موضوع فکر کنم، چون توالت جای همین چیزها و صداهاست، مگه طرف انتظار داره بیاد آنجا و موسیقی بشنوه یا چی! راحت باش، مردم اینجا این مسائل براشون حل شده است، به فلانشونم نیست که فکر کنند یک نفر دیگه توو توالت چند دسی بل صدا ول کرده.
    خوش باشی

  16. meysam می‌گوید:

    تشکر….بابت نوشته هایت

  17. goldeneverstand می‌گوید:

    من با کل نوشته خیلی حال کردم. کلا تمام وبلاگ را تا جایی که شد خواندم. این قضیه ی تاتو را هم بهش فکر نکرده بودم تا به حال. اما این که نمی خواهی بفهمند دکتری! ای ول! می فهمم چه می کشی! من هم دو سال دیگر مثل تو خواهم شد! البته اگر تمام شود!

  18. ترنج می‌گوید:

    چرا وقتیکه گفتم خوب نمی نویسی و حق خیلی ها رو خوردی نه تنها لنگ دراز کامنتم رو پاک کردی؟ حتما موافقم بودی دیگه!

  19. م می‌گوید:

    اینجا انگار روزنامه من! باید هی بیام بخونم!دیگه رسیدم به این ماه!کل ارشیو دارم میخونم!بیکار نیستمااا قلمت گیراست!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: