شب تعطیل

الف یک قوانینی در کله اش داره که نباید ازش تخطی بشه:صبح روز ِ تعطیل باید تا ظهر خوابید،  شب تعطیل نباید موند تو خونه. مثل گناه میمونه براش. بعد شب تعطیل ما دو تا باید چه کنیم خدا میدونه. ما یک زوج خسته ی بی روحیه هستیم. یعنی از ما به نوعی گذشته که خودمون رو به زور در یک کلاب شلوغی جا کنیم و اون وسط جفتگ چارکش بیندازیم. حتی من نمیفهمم ما دو تا در یک بار شلوغ تاریک که همه چشمهایشان دو دوی مورد مناسب میزند باید چه کنیم. در ِ گوش ِ هم چیزی بگیم یا دست گردن هم بیندازیم و احساسات رمانتیک مون رو در ملاء عام به نمایش بگذاریم؟  یعنی من اصلا نکته ی اینکه با وجود الف برم تو یک کلاب تاریک شلوغ رو نمیگیریم. هدف و غایت اخروی ِ صف های کلاب ها موجوداتی هستند که امشب امیدوارند بالا و پایینی بپرند و انرژی هایشان را دفع کنند و اگر مورد خوبی پیش امد یکمی هم بمالندش و یکمی هم مالیده بشند. خیلی هم اوضاع خوب پیش برود یکی را ماچی کنند و اگر باز هم خوب پیش رفت ببرندش خانه. ما بالا پایین بپر که نیستیم، یعنی الف حداقل در زندگی اش بالا پایین نپریده. انگار پاهاش سربی هستند و اگر بخواد هم نمیتونه اون وسط غر بریزه. من در جوانی ام سعی کردم از آن مدل جوانانی باشم که در مهمانی آن وسط دلبری میکنند. بعد خودم رو بهتر شناختم و دیدم آن وسط بیشتر از خودم یک احمق به نمایش میگذارم و بهتره بس کنم. در پرانتز عرض کنم به شخصه هیچ چیز نمیتونه منو بیشتر خاموش کنه که میبینم پسر نیمه کچلی با یک کروات زیادی بلند ِ نقره ای و پیرهن براق، زیر بغل هاش از شدت رقص خیسه و از موهای ژل زده اش هم چکه چکه عرق میریزه و همچنان اون وسط کمرش رو میگردانه. من حوصله ی آلبالو و گیلاس چیدن و لامپ وا کردن رقص های ایرونی و جفتگ های کلاب های اجنبی ها رو ندارم. فلذا در کلاب تنها کاری که ازمان بر میاید اینه که در صف بار روی نک پنجه ی پا وایستیم که یارویی که پشت بار واستاده ما رو هم از بین خیل مشتاقان الکل ببینه و کارت اعتباری مان رو مرحمت کنه بگیره و یک چهل چوخ بابت دو تا شات تکیلا اخذ کنه که تلکه هم شده باشیم وقتی ادای نوجوان های نوزده ساله رو در میاریم. این صحنه ها رو در مغزم مرور کردم و وقتی الف شب تعطیل اخیر پرسید خوب چه کنیم، گفتم شام بریم بیرون: متمدن و متشخص. پس قرار شد یک الکل کوچولویی در منزل نوش کنیم و گرم شیم بریم بشینیم یک جا غذا بخوریم. خیلی هیجان انگیز و سوپرمن وار. اما بعد از سه لیوان ودکای فینلاندیا که قرا ربود کوچولو باشه از مبل افتادم پایین و روی زمین غلط میزدم، سپس در مستراح این حرکات رو تکرار کردم و سپس به روی مبل برگشتم. نطقم وا شده بود و به الف میگفتم نظر واقعی راست حسینی ِ من رو میخوای؟ ول کن برو… منو ول کن، کارت رو ول کن، دکترات رو ول کن. موندی چی کار؟ میخوای تا کی بمونی با من؟ من اگه یک پسری بودم اینطور عمیق گیر کرده در یک زندگی پر از بندهای نامرئی، یک روز صبح همه چیز رو ول میکردم و فرار میکردم به یک گوشه ای که کسی منو نشناسه. چسبیدی به کار؟ جون ِ خودت رو در اون شرکت بالا میاری، که چی؟ که رئیست پولدار بشه؟ سی سال قراره کارمندی کنی که بعد در شصت سالگی راحت بشی بتونی پایت رو بندازی رو پات؟ واقعا احساس صمیمیت میکردم با الف و داشتم سعی میکردم خیرخواهانه ترین نصیحت رو بهش بکنم.

بعد یک طوری جمع کردیم خودمون رو و رفتیم در یک بار تاریک نسبتا خلوت غذا بخوریم. اما ودکا در معده ام شناور بود فلذا یک آبجو خوردم و فقط یک ظرف بال مرغ سفارش دادم. بالها اونقدر تند بود که به جد و آباد مرغه و خروسش لعنت فرستادم و غذا رو پس زدم… بالاخره شب تعطیل تموم شد و فردا صبحش هم که بیدار شم الف هنوز بود و ول نکرده بود بره.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “شب تعطیل
  1. dehati66 می‌گوید:

    آقا من موندم این نیروی نامرئی چیه که بعضی روابط رو نگه داشته! تنها چیزی که باعث میشه به متافیزیک معتقد باشم همین نیروی کذاییه، و جالب اینجاست همین نیرو هم گند زده به زندگیم!

    • دانشمند می‌گوید:

      من فیزیکم بد نبود، شیمیم ضعیف بود… حالا این نیرویی که شما میگی فیزیکه یا شیمیه؟

      • dehati66 می‌گوید:

        هیچ کدوم، همون ماوراء طبیعه خودمونه که اجنبیا بهش میگن متافیزیک! اما وقتی گند بزنه به جایی شیمیایی میشه و بوش همه جا رو میگیره! 😉

  2. nope می‌گوید:

    خانم جان. اون قضیه تصویره که یارو میرقصه رو خیلی خوب اومدی. اسم پسره هم حتی اومد تو ذهنم. اسمش یا کیوان ه یا یه همچی چیزی. اما نیمه کچل نیس. این رو اشتباه کردی. بلکه موهاش بلنده، نه گیس و اینا نه ها اما خوب موش کوتاه هم نیست. مثلا اگه بگیره بکشه می تونه برسونه سر موشو به چشاش. اونقدر بلند یعنی.

    • دانشمند می‌گوید:

      من حتی یک کیوان تو زندگیم نمیشناسم…. من یک شخص رو که نه، یک ژانر شخصیتی رو توصیف میکردم…

  3. جوجو می‌گوید:

    من هلاک اون برچسب ها شدم الان.

  4. فرشته می‌گوید:

    محشر نوشتین. من با یک قطره الکل به غلت زدن و ایضا غلط کردن می افتم!

  5. ناشناس می‌گوید:

    یه بچه کمه این وسط ، البته قبلش بندها رو با یک عقد آسمانی مستحکم کنید ، بعد هم یک فرزند صالح میتونه شبهای تعطیل رو متنوع تر کنه !!!

  6. تو سوریه یه چیز باحال دیدم. ودکارو می ریختن تو چایی، چایی داغ ها، زنجبیل و فلفل قرمز می ریختن توش، می خوردن. داغ بود، تند بود، می رف پایینم می سوزوند، پس دادنشم یه مکافاتی… کاش بالارو می زدی پشتش یه سیگار دو سیگارنمی دونم نمی دونم پشتش سیگار (تو سیگار نمی کشی نه؟) حالا اینارو بیخیال. من دارم به یه نتیجه ای می رسم تو کلن آدم خوش فاز و برنامه ای هستی. یه بارم بود که از آمستردام و جوینت زدنت گفته بودی من حال کردم (اونجا ولی الف نبود یادمه ، فرداییش یا فک کنم پس فرداییش اومد) البته نمی دونم از زاویه دید الف شاید یه خورده تو مخی باشه. آخر هفته بشینی یه جرعه زهرکنی، اونوقت دوس دخترت بره رو مخت پرسش های بنیادین و عوامل انگیزاننده علیه نظم موجود پیش بکشه… شاید آدم جای اون باشه ضدحال شه ولی از بیرون باحال می نماید (من این مرضو با مادرم دارم (معمولنم این جوری شورو می شه : مامان تو خوبی ؟ یعنی منظورم اینه که خوشحالی ردیفی؟ ) اونم دیگه دسش اومده تا می بینه من می رم رو اون فرکانس سریع در بحثو میذاره)

  7. Nazanin می‌گوید:

    اومدم بگم خیلی‌ حال کردم، کلی‌ خندیدم…

  8. KHERS می‌گوید:

    ببین خیلی خوب بود. منم همینجا بودم تا حدودی. بعد یاد گرفتم انتظارات خارق‌العاده از شبای آخر هفته نداشته باشم. ولی فکر کنم بهترین از این نمیشد این حس سرگشتگی -درست گفتم؟- رو توضیح داد.

  9. ناشناس می‌گوید:

    خوب بخشی از لذت کلابینگ برای کسی که اهلش باشه لذت رقصیدن به خودی خود هست که مثل هر ورزش و حرکت فیزیکی مفرح جسم است اگر هم همراه با مستی باشه که چه بهتر. ولی کلابیتگ با پارتنر بلندمدت خیلی بیهوده است. آدم مسته و تنوع طلب اومدیم خطایی سر زد و حسودیی شد حالا بیا و درستش کنه. برای آخر هفته شما و عیال هم جز کلاب رو توصیه می کنم. اگر هم اهل جاز نیستید اشکالی نداره کم کم باهاش حال می کنید.

  10. حس} می‌گوید:

    همینه دیگه ، نه؟
    زندگی رو میگم، همین چیزاس تا وقتی پیر میشیم
    بدون هدف

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: