آنچه پیری پدرم را تعریف خواهد کرد

کیسه ی قرص های بابا… به آن می پردازم.

یک دعوت نامه ی بلند بالا نوشتم به سفارت کانادا در تهران، سفارت کانادا که البته عمرش را داد به شما… نامه نوشتم که اینجانب وقتی که یه فوق لیسانس گرفتم و قرار بود در اون مراسم ژانلگوله ی فارغ التحصیلی شرکت کنم، اولیای مکرمم رو ویزا ندادید. خودم رو از تک و تا ننداختم و با همراهی خودم و خودم رفتم شنل پوشیدم و رفتم بالا و مدرک پیزوری رو گرفتم.  دو تا بلیط مراسم روی دستم باد مفصلی کرد و کپک زد. در طی مراسم یک پسری که خودش شنل دکترا پوشیده بود توی جمعیت باهام لاس میزد گفت که برای من داد میزنه وقتی رفتم بالا، اما نکبت جیکش در نیومد. لابد به اندازه ی لازم دافی نبودم. زیرا که روز فارغ التحصیلی دو تا بلیط باد کرده در دست، با شلوار جین و پوتین و بسیار هیپ تشیف بردم شنل رو پوشیدم و رفتم بالا مدرک رو گرفتم و دست دادم.. این دفعه برای سفارت نوشتم که این بار این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. این دفعه دیگه من میرم تو اون سالن فارغ التحصیلی به امام زمان اگه پدر مادرم اون پایین ننشسته باشند آتیش میزنم سالن رو.

***

پدر مادرم یک ربع به سه قرار بود برسن تورنتو. خودم اولین پرواز از ونکوور به تورنتو رو خریدم به طوری که سی و پنج دقیقه قبل از والدینم برسم فرودگاه. چمدون و خرت و پرت هامو گرفتم و رفتم اون یکی ترمینالی که میرسیدن. ماشین اتوموبیل کرایه رو هم گرفتم و یک گازی باهاش دادم و دنده و ترمزش رو چک کردم که بلد باشم و جلو پدرمادرم ضایع و خیط نشم.  بعد مادرم رو از اون دور تشخیص دادم که داشت میدوید. پدرم هم داشت یک کوه ِ چمدون رو پشت سرش هل میداد. ماچ و بوس و اشک با مادرم که تموم شد متوجه پدرم شدم. به نظرم بابا یکطورهایی آب رفته بود توی کت شلواری که میخواست توی مراسمم بپوشه!! ترسیده بود تو چمدون چروک بشه، فلذا با کت شلوار رفته بود تو پرواز طفلی ! نیشش وا بود و دلش ماچ و بوس رمانتیکی که با مادرم داشتم رو میخواست.

یکی از تدریجی ترین شوک های زندگی دیدن و قبول ِ پیر شدنه. دیدن اینکه آقای بابا، مرد رشید چابک و تر و فرز بیست سال پیش الان یواش راه میاد و کمر درد داره و دستش همیشه یک کیسه قرصهای رنگاوارنگ جورواجوره، لهم کرد. داشتم توی بزرگراه گاز میدادم که تعریف کرد مجبور شده از شدت کمردرد بره تو نخاع کورتن بزنه که بتونه پاشه بیاد اینجا. ماشین رو داشتم چپ میکردم. خجالت کشیده بودم توآم با نگرانی و عصبانیت. مخلوطی از همه ی احساسات ناجور…

***

مراسم فارغ التحصیلی یک شوی تمام عیاره. استادها لباس های هری پاتری تن میکنند، کلاه هاشون پر داره و ردا و قباشون پف و پلیسه و پولک داره. ارگ میزنند و یک مشت زیور آلات طلایی میارن میذارن رو سن. دو تا از رئیس روسای دانشگاه ولو میشن رو صندلی و با فارغ التحصیل ها دست میدن و مزخرفات بی سر و ته میگند. تماما یک تئاتر ساختگی. اما میدونید، چه قدر این تئاتر به پدر مادرم حال داد؟ کلا این برنامه های ساختگی بی معنی، برای خوشحال کردن ناظرانه. همین و بس. به نظرم آقای پدر، با کیسه ی قرص های غمناکش، مرد خوشحالی بود اون روز. بابا میتونه بشینه تو ساحل اقیانوس آرام و خیره بشه به افق، در اوج کمر درد نوه هاش رو بغل کنه و بخوابونه و به این میگند پیری.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “آنچه پیری پدرم را تعریف خواهد کرد
  1. حس} می‌گوید:

    هی تو بگو درباره آقای پدر، هی «پدر ما رو بیار جلو چشمون»…

    باید دستامو بزارم تو جیبم و سوت بزنم،
    کاری نمیشه کرد،
    وقتی پدر پیر میشه

    «مخلوطی از همه ی احساسات ناجورم» وقتی نمی تونم کاری بکنم، هیچ کار، هیچ هیج

  2. networker می‌گوید:

    به نظرم شما خیلی هم شانس آووردین یعنی پدر مادرتون شانس آوردن .. نمیدونم شاید بهتر از این چیزی که داری وجود نداشته باشه
    ولی بدترش فراوان وجود داره

  3. پیپ خسته می‌گوید:

    ما ساکتیم.ولی سکوتم به معنی نبودنم نیست. تمام پست هات رو با دقت می خونم خانم دکتر.خوش باشی

  4. ناشناس می‌گوید:

    ازت دلخور شدم یعنی بایایی لایق ماچ و بوس زمانتیکی نیست ! یه چیزه دیگه ، بابایی رو ببر جاهای خوب رو بهش نشون بده به کم جوونی کنه تا این قدر برات پیر به نظر نرسه

  5. محمد می‌گوید:

    راست میگی دانشمند…. نمیدونم چرا پدر مادر ها اینقدر با مراسم فارغ التحصیلی حال میکنند…
    انگار قبل اون اصلا قبول ندارند بچه شون دانشگاه میرفته ….:دی

    خجالتها رو حس کردم زمانی که نوشتی…. ممنون

  6. man می‌گوید:

    gham angiz bood, choon didane pir shodane maman-baba-haa gham angize, delneshin bood, choon lezzat-bakhshe ke betooni maman o babat ro shad koni.
    merci ke in matn ro neveshti 🙂

  7. علي می‌گوید:

    غم پير شدن پدر از اون غم هاست …..

  8. تقی می‌گوید:

    نمی دونی تو مراسم فارغ التحصیلی بچم از کلاس آمادگی چه کیفی کردیم. ببین اگه فارغ التحصیلی دکتری بود چه کیفی می داد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: