دوره ی فشرده ی بچه داری

سه هفته ای که برادرم بچه های کوچکش رو آوورد تا من احساسات عمه بودنم ارضاء بشود، دوره ی فشرده ی امتحانی بود که ببینم من اهل بچه دار شدن هستم عملا یا تصویر من و یک نوزاد در بغلم فقط یک تصویر قشنگه که از دور رویاییه و از نزدیک همواره غبطه ی عدم وجود ctrl Z را قراره بخورم. من یک ماه بود به الف تاکید میکردم بچه ها رو که گذاشتیم توی صندلی های ماشین شون پشت ماشین، تو خودت هم اون ماشین رو میرونی. من به خودم اطمینان ندارم ماشینی رو برونم که دو تا ماحصل زندگی برادرم توش نشستن. وختی بچه ها رو از فرودگاه برداشتیم، در اون هیر و ویر و شلوغی نهایتا من و دو تا بچه ای که به شدت هوار میزدن افتادیم توی جاده. با سرعت سی کیلومتر در ساعت و با جیغی که تا پنهانی ترین لایه های مغزم رو میخراشید، بالاخره رسیدیم خونه. بچه ی نه ماهه برادرم از شدت جیغ هایی که زده بود بالاخره خوابش برده بود، اما ناچار شدیم بیدارش کنیم و یک شیشه شیر بهش اهدا کنیم تا قال قضیه به صورت ریشه ای بخوابه.

اصولا در این دوره ی فشرده آموختم که بچه ها نیازهای بسیار ساده و منطقی دارن. غذا، خواب، هراز گاهی از شر دفعیات شون راحت بشند، بوس بشند، بغل بشند، باهاشون حرف های خوب زده بشه، و بدونن یکی اون حوالی هست که دوستشان داره. باقی ِ نیازهایی که اقتصاد امپریالیستی سعی میکنه در پاچه ملت بکنه، صرفا چرخ های اون اقتصادی که من سعی دارم بهش پشت کنم رو به گردش در میاره. وقتی میشنوم یکی میگه من برای بچه ام گرون ترین مدل و تانک ترین و خفن ترین کالسکه ی بچه رو میگیرم و تشک بچه باید ابر یا پرش با این قطر و ضخامت و با این درجه ی هواخوری از اون مغازه سر گردنه خریداری بشه، متوجه میشم، امپریالیسم و تبلیغ های تلویزیون کار خودش رو روی فلانی کرده. البته فلانی، در مورد خودش هم این حساسیت ها رو داره، کرم کف پاش و سشوآر و نبعلکی و ملافه ی زیر ماتحتش هم خاص هستن. باری، تجزیه ی زندگی فلانی باشه برای بعد. داشتم در مورد کالسکه میگفتم. در این سفر برای برادرم از یک نفر یک کالسکه ی سبک سفری قرض گرفتم. از اونها که خودمون در بچگی سوار میشدیم. بعد متوجه شدیم تمام آنچه که یک بچه میخواد حتی از این کالسکه هم ساده تره. بچه رو اگر روی یک تخته چوب هم جا به جا کنی، جاش خوبه، تا آنجا که بهش توجه کنی، باهاش حرف بزنی و هر چند وقت یکبار وایستی بپرسی همه چیز خوبه. یکبار به فلانی خاطر نشان کردم که این احساسش که باید برای همه چیز چند هزار دلار بسلفه نتیجه ی جوزدگی و فشار سیستم اقتصادیه، نتیجه تبلیغ تماشا کردنه، بچه ها و بالغ ها، هیچ کدوم اون آخرین سیستم کالسکه رو لازم ندارن. حتی دست و پا گیره، اما فلانی گفت من با پول خرج کردن شاد میدم. دارم پس خرج میکنم. و من سکوت اختیار کردم.

باری، قبل از این رویارویی با بچه های برادرم، یک زنجموره ی روی اعصابی با الف میکردم که من بچه میخوام. در جواب صورت شوک زده ی دوست پسرم، سریعا میگفتم حالا نع. یکی دو سال دیگه. برای اینکه صورت و لب و دهن کج شده اش رو اصلاح کنم اضافه میکردم، یکی دو سال دیگه بهش فکر کنیم… پس از یک مواجه با انفجار پی پی در یک سوشی بار، که حتی به جوراب بچه هم رسوخ کرده بود، و پس از یک کمر درد چند روزه در نتیجه بچه بغل کردن، و پس از هوارهای قبل از خواب بچه که نمیخواست شب به خیر بگه، و پس بسیاری از واقعیات دیگر، به الف اعلام کردم پنج سال دیگه شروع میکنیم بهش فکر کنیم… اما اطمینان حاصل شد که من حالا چه بچه ی خودم رو به دنیا اضافه کنم، چه یک بچه ای رو اون بیرون پیدا کنم، من به این قضیه ی بچه رای قاطع دادم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
9 دیدگاه برای “دوره ی فشرده ی بچه داری
  1. ناشناس می‌گوید:

    آره – 5 سال دیگه یهتره ! در ظمن ، میدونم برات سخته ولی خجالت کنار بزار و به الف پیشنهاد ازدواج بده ! رسمی بچه بیاری بهتره !

    • networker می‌گوید:

      اوه اوه ..اوه راست میگه این دوستت
      این سیستم حرام زاده زایی در آمریکا از اون اقتصادش بدتره

    • ناشناس می‌گوید:

      نه به نظر من اگر پدر و مادر واقعا خودشون رو پدر و مادر اون بچه بدونن و مسئولیتش رو قبول کنن کافیه…

  2. nnastarann می‌گوید:

    این جیغ ها که تا پنهانی ترین لایه ی مغز رسوخ می کنه رو به شخصه بسیار امتحان کردم:)آدم در این مواقع به مرگش راضی می شه!

  3. خرمگس آتن می‌گوید:

    http://radiofang.com/?p=181

    رادیو فنگ تقدیم به همه‌ی چریک‌های فدایی فیس‌بوک و مبارزان راه سبک‌های تحمل ناپذیر هستی!

  4. تقی می‌گوید:

    نوشتت منو یاد این داستان انداخت:
    یه روز یه مادری پسرشو برد پیش آهنگر کار یاد بگیره. پسره یه روز رفت سرکار و روز دوم نرفت. آهنگر از مادرش پرسید چرا پسرت دیگه سر کار نمی یاد. مادر گفت آخه آهنگری رو یاد گرفت. خیلی سادس: پهنش کردی بیل شد، درازش کردی میل شد. آهنگر با تعجب گفت: خودش یاد گرفته هیچ، به مادرشم یاد داده.
    حالا این حکایت تو و این که فکر می کنی بچه داری یاد گرفتیه.

  5. دیلا می‌گوید:

    حالا اون هزینه هایی که گفتین، مال الانشه. اما وقتی خودش عقل رس شد و خودشو هی با همسناش مقایسه کرد و هر روز اومد خونه گفت من فلان وسیله (آخرین تکنولوژی های روز که من کاملا از گردونه اسما و سیر پیشرفتشون دور موندم)، رو میخوام، بالاخره بعد مالی هم وارد قضیه که میشه اونوقت.

    تازه بعد مالی رو به نظر من راحت تر میشه فراهم کرد والله.
    خود من قبل از هر چیز، با همین نکته مشکل دارم که بچه هی از آدم وقت و توجه میخواد!!!! وای آدم نمیتونه دو دقیقه واسه خودش باشه 😦
    خوش به حالت اگه هنوز با همه این اوصاف توانش رو در خودت میبینی دانشمند جون :))

  6. networker می‌گوید:

    میگم چند بار پوشک تعویض کردی ؟؟؟؟
    خوب یاد گرفتی ؟؟
    کم از یادگرفتن کار کردن با یه پلتفرم جدید نیستا

  7. طراحی سایت می‌گوید:

    ممنون از مطالب خوبتان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: