سلسله جنگ های کنار رودخانه ی فرودگاه

دختره موقع مصاحبه میدونست داره دقیقا راجع به چی حرف میزنه. فلذا اصرار داشت اگه اختلافت با همکارت خیلی بالا بگیره عکس العمل تو چه خواهد بود؟ من برای اینکه کار رو بگیرم ابراز کردم که من از اختلاف نظر استقبال میکنم و خوشحال میشم همکارم به سادگی ایده ی من رو قبول نکنه. این زر به مذاق رئیسی که توی جلسه ی مصاحبه نشسته بود خوش آمد. فلذا کار رو به من دادن. اون دختره که طرح سوال میکرد، در ته قیافه ی بی روحش یک لبخندی زد که باش تا ببینیم.

روزهای اول در شرکت جدید یک طورهای استرسش زیاده. تا بیای هژده تا اسم همکار اتاقت رو یاد بگیری و صد و پنجاه نفر آدم های طبقات مختلف رو هضم و درک کنی، اشتباهات زیادی رو ممکنه مرتکب بشی. قصدم این بود که به چیز ِ بدی معروف نشم و لبخند بزنم و با مردم دوستانه باشم. پس از یک هفته دوره ی آموزش، بهم یک سرویس دادن که مرور کنم و نقطه نظرم رو ابراز کنم. با روحیه ی دانشمندی نشستم و شصت صفحه توضیح المسائل سرویس مربوطه رو جویدم. هفتاد و هشت تا نکته ی ریز رو در فایلش نوشتم و بضی ها رو «بسیار حساس» اعلام کردم. طراح سرویس مزبور رو فرا خواندن که چه نشستی، سرویس شما مورد نقد بسیار اساسی تازه وارد قرار گرفت. طراح مزبور، پسرک آلمانی بلند بالای درشت هیکلِ صدا کلفتی بود با ریش های پر عجیب و صورت خشن آلمانی. وی برای من به عنوان پاداش هفتاد و هشت کامنت، دندان قروچه نمود. گفت بیا توضیح بده این مسائل حساست رو. در جواب بعضی سوالهای «عمیق» من در مورد سرویس، وی سر تکان داده و میگفت که یک دلیل پشت این طراحی هست. وی دلایلش رو برای خودش نگه میداشت. بنده فرض کردم زیرا که دلایل لابد از درک من خارجه و وی وقت گرانبهاش رو نمیتونه صرف توضیح مسائل به من بکنه. فلذا خیلی اصرار نکردم، موارد رو بهش اطلاع دادم و رفتم چپیدم سر میز خودم که نیم متر اون ور تر ِ میزش بود. به این ترتیب شروع من و مکس از نگاه مکس شروع جالبی نبود. وی با خودش میگفت این جوجه چی میگه حالا.

دو روز پس از گرویدن به شرکت کذا، به علت دوری راه و تنبلی اینجاب، با دوست پسرم پس اندازهامون رو گذاشتیم رو هم و یک ابوطیاره ی بنفش خریدیم. اسم ابوطیاره مون شد جعفر: نام جعفر سر دیدن فیلم تهران انار ندارد به همراه یک سری آدمهای باحال روزگار باب شد. تهران انار ندارد یه  تیکه هایی از فیلم فارسی دختر لر رو نشون میداد که دختر لر با عشوه دار ترین لحن ممکن به جعفر نامی میگفت، جعفر! جعفر! میگن تهران قشنگه، اما مردمش خوب نیستن !  و سپس به همه چیز گفتیم جعفر. به الیکا، به ماهی عید، به ماشین لباس شویی و به ابوطیاره. باری، جعفر ماشین جمع و جوری نیست. حداقل برای منی که در تهران پراید هاچ بک  مادرم رو دو بار تا سعادت آباد فقط برده بودم و شیش بار تا سر یوسف آباد، جعفر برای خودش مرد نره غولی بود که تا دو سه هفته ی اول از ابعاد و سر و طول و یال و کوپالش تصور درستی نداشتم و بی اندازه آروم میروندمش. ارتباط زندگی جعفر با مکس چیست ؟ عرض میکنم. مکس در زندگی اش تعارف با کسی ندارد. فلذا دو هغته پس از اینکه من به شرکت گرویدم، وی هفته ای دو بار پای ثابت جعفر سواری به سمت مرکز شهر بود با من. دفعه ی اولی که مکس رو رسوندم، داشتم از در شرکت میپیچدم دست راست که بندازم تو جاده ی دم رودخونه و برم به سمت اتوبان که مکس اصرار داشت بپیچ چپ. چپ. به وی گفتم من از راست میرم هر روز. وی تمام مسیر کنار رود تا بزرگراه از مزایای مسیر سمت چپ گفت. بهش گفتم یک روز دیگه از اون میرم و اون راهنمایی کنه. پس از این مکالمه، در ورودی بزرگراه به سمت راست باز راهنما زدم که مکس اصرارش گرفت که مستقیم برو. گفتم قربان من از راست میرم هر روز، وی اصرار داشت که مستقیم برو، راه ِ بهتریه. یکم از دستش کفری، یکم حس کنجکاوی که این اسکل چه راه بهتری به مرکز شهر سراغ داره، مستقیم رفتم اما بسیار گیج که خط من در این راه کدومه، در این حین، شاید سی صدم ثانیه من بیشتر به این فکر کردم که مسیر کدومه تا ماشین های اطراف جعفر خیلی بهش نزدیکند. در یک اقدام قهرمان آمیز، مکس فرمون رو گرفت و من رو پیچوند تو مسیر درست.

آیا باور میکنید؟ من انگار از یک کابوس آشفته پریده باشم، اومدم بگم مرد حسابی، what the hell  که موقع رانندگی من، فرمون ماشین من رو میگیری میپیچونی. خودش گفت خواستم تصادف نکنی. من تا به امروز اعتقاد دارم من در حال تصادف نبودم و وی را باید همون جا وسط اتوبان از ماشین مینداختم پایین و یا حداقل سرش یک هوار محکم میزدم که تو گه زیادی خوردی… اما چیزی بهش نگفتم و گفتم من این راه رو بلد نیستم و شاید حواسم نبوده. وی را بالاخره نزدیک ایستگاه مترو دک کردم. پس فرداش باز خواست که تا مرکز شهر بیاد. اینبار که زر زر کرد چپ بیپیچ راست بپیچ، بهش گفتم خفه خون بگیره و بذاره من رانندگی کنم. با یک لحن ملوس و ملتسمانه.

در این دوران بود که دعوای اول رو با مکس نمودم. جزئیاتش مهم نیست، ماجرا صرفا حول این محور بود که در یک جلسه ی سرتاسری، ما سر اینکه یک سری تعریف ها رو چه طور بنویسیم توافق کردیم. توافقات در حد اینکه جدول هاش چند تا ستون داشته باشه و اسم ستون ها چی باشه دقیق و جزئی بود. همگی خوشحال و خندان پس از جلسه مشغول نوشتن تعاریف سرویس ها شدیم. فردا صبحش اولین ای-میل در جعبه ی ای-میل های همه مان یک تغییرات سرتاسری به توافقات دیروز بود که جناب مکس فرستاده بودن. وی ساختار مستندات ما رو چنان تغییر داد بود که گویی در جلسه ی دیروز حضور نداشته. از در اتاق که وارد شد، بهش گفتم مکس، ما رو گرفتی؟ مگه دیروز همه بیست نفر کارمند حاضر سر این قضیه توافق نکردیم. تو نمیتونی شب بشینی همه چیز رو شخصا و راسا عوض کنی. وی توپ من رو با دو تا توپ دیگه جواب داد که من فکر میکنم راه خودم درسته و این تغییرات رو پیشنهاد دادم و باید دوباره بحث کنیم که اعمال بشه. قضیه از طرف مدیریت هم  بالا گرفت در اون روز. مدیرمون که جلسه ی روز قبلش رو هم مدیریت کرده بود، همه رو به یک جلسه ی دیگه فراخوند و داد بیداد ملایمی کرد که وقتی همه تو جلسه سر یک چیزی توافق میکنیم، برید ازش استفاده کنید، نه اینکه تغییرش بدید و تلویحا به مکس گفت بخواب بابا.

این طور شد که سلسله جنگ های من و مکس یک هیچ شروع شد. مواجهه ی بعدی ما وقتی بود که من یه برنامه برای سرویس که مکس طراحی کرده بود باید مینوشتم و متدهای سرویس مکس رو صدا میکردم تا برنامه ام کار کنه. همزمان با من اون دختره ی مصاحبه کن هم این سرویس مکس رو لازم داشت. هر دوی ما یک سری اشتباهات فاحش در طراحی مکس پیدا کردیم. من ساده بودم و مسئله رو به خود ِ مکس طرح کردم. وی برآشفت و گفت اعتراضت وارد نیست و برو کنار بذار باد بیاد… من قضیه رو بردم پیش ِ متخصصان زندان مون. در پرانتز این متخصص ها، حقیقتا زندان بان یکی از زندان های ایالت بودن، که اون کار مخوف رو پشت سر گذاشتن، و الان در این شرکت به راهنمایی طراحان نرم افزار مدیریت زندان مشغولن. پرانتز بسته، متخصصان زندان با من توافق داشتن که سرویس مشکل داره، اما به من توصیه کردن که قضیه رو کش ندم و یک طوری دست پا شیکسته هم که شده از همین سرویس استفاده کنم. فلذا من خفه شدم. اما اون یکی دختره، خفه نشد. وی قضیه رو به مدیریت شرکت کشوند و جلسه پشت جلسه گذاشت و نهایتا مجبور کرد مکس رو که بشینه سرویس برای ما دو تا تغییر بده. در این پروسه، مکس بسیار اخم و تخم نمود و نصف قضیه رو از چشم من هم دید. در کله ی اون شدیم دو هیچ.

یه مدت بعد که سر و صداها خوابید، مدیرمون به من و مکس و یک پاکستانی طفلی کل پکیج یک کاری رو داد. تلویحا کار مال مکس بود، بعد چون دیدن واسه اش زیاده، ما رو هم اضافه کردن. طی این مثلث ناهمگون، مکس چنان با پاکستانی بدبخت کرد، که اعتماد به نفس مردک پاکستانی به کل مضمحل شد و وی رو به یک تیم دیگه منتقل کردن. مراودات مکس با من هم همواره با یک سوهان روح ادامه داشت. وی یک آلمانی متعصبه، با روحیه ی آلمانی. در روحیه ی وی تعریف شده که من قوی، بی اندازه با هوش، و برتر هستم. مطمئنم گوشه ی اون کله ی آلمانی، وی حتی عقیده دارد که بی اندازه زیبا و زکسی هم تشریف داره. وی متصور هیچ گونه اشتباهی از ناحیه ی خودش در طراحی سرویس نبود. من هم چون از میانه ی راه اضافه شده بودم، دخل زیادی در طراحی نداشتم، و آنچه مانده بود من انجام بدم زیر و زبر کردن طراحی وی بود تا سوراخ سنبه هاش رو کشف کنم و درست کنم. این پروسه برای هر دومون به شدت فرسایشی بود. شخصیتی رو متصور بشید که وقتی راه میره، اتاق میلرزه و یک نسیم خنکی از گذشتنش میاد. یعنی که پرقدرت راه میره. وی مثل یک douchebag تمام عیار، با یک اعتماد به نفس غیر قابل باور، همیشه حق به جانب جواب هر گونه سوال یا کامنت رو میده، گویی که سوال پرسنده یک احمق تمام عیاره. سرش رو همواره بالا میگیره و ریش عجبیش رو در چش ِ نفر رو به رو با ابهت فرو میکنه.  حالا بیا به این آدم بگو ریدی به این طراحیت.

دعوای بزرگ سوم یک پنج شنبه اتفاق افتاد و جمعه کامل شد. من از در آمدم و دیدم پای تخته با یک طراح دیگه دارن بحث میکنند سر یک سری دیتا. من وارد بحث شدم و گفتم باید با فلانی صحبت کنیم، چون این دیتایی که میخوایم رو نداریم در واقع. مکس دوباره برآشفت و یک هوار خفیفی زد که این دیتا رو داریم و تو من بعد از من اول میپرسی و بعد با این و اون صحبت میکنی. من میدونم این دیتا رو داریم و فلان و بهمان. من حوصله ی بحث نداشته فلذا گفت باشه بابا.. خودت دو روز دیگه میای میگی دیتا رو نداریم و الان من حوصله ندارم باهات بحث کنم.  فردا صبحش تا نشستم سر میزم، مکس من رو صدا کرد بیا تو اتاق کنفرانس و در و بست و گفت که دوست نداشته که من دیروز اینگونه جوابش رو دادم. وی اضافه کرد که درسته و اون دیتا وجود نداره و اولین دعوای تن به تن مون به این ترتیب شروع شد. به وی با آرامش گفتم که اگه دوست نداره لحن ِ من رو، بهتره وقتی باهاش حرف میزنم فکر کنه بعد جواب بده و احساساتی نشه و بهش برنخوره کسی از کارش ایراد گرفته. مکس در همین لحظه برآشفت و یک مقدار داد بیداد کرد که برای جلوگیری از خاله زنک بازی فاکتور میگیرم. در اینجا از خودم پرسیدم آیا باید بگذارم همونطور که فرمون جعفر رو پیچوند اینجا هم داد بزنه و به من بگه باید چی کار کنم، یا یکبار برای همیشه دمش رو اساسی بچینم. قسمت احمق و احساساتی ِ مغزم بر قسمت عاقل متفکر اما کوچکش پیروز شد، و پیچ درجه ی صدای گلوم رو یک مقدار بالا تنظیم کرده و سر مکس چهار تا هوار محکم زدم که تو من بعد به من نمیگی چه کار کنم، من هر وقت بخوام با هر همکاری بخوام صحبت میکنم، و هیچ نکته ی مثبتی در سوال کردن از تو نمیبینم، چرا که غرور و اخلاق دهشتناک ات بهت اجازه ی فکر نمیده. من بعد هم داد نمیزنی، دیگه هم من رو توی اتاق کنفرانس تنها دعوت نمیکنی. در اتاق رو باز کردم و بلند گفتم، از این بعد خواستی سر ِ من داد بزنی باید جلو همه بزنی که مدیرت بدونه چه رفتاری داری. وی مثل یک بچه از اتاق کنفرانس رفت بیرون.

من با احساس پیروزی، اما با حدقه های درشت شده، با خونی که در عضلاتم برای نبرد تن به تن دویده بود، و با سری سبک شده از آدرنالین، برگشتم سر میزم. اون دختره که مصاحبه ام کرده بود رو پیدا کردم و گفتم داد و بیداد کردم و گه خورده تو قضیه. وی به من آرامش داد که تک تک طراحانی که قبل از تو به شرکت پیوستن همین مراحل رو با مکس طی کردن. وی گفت که به مدت سه ماه با مکس تن به تن جنگیده و روز ِ مصاحبه هم میخواسته بدونه من چه قدر محکمم. وی گفت دعوا رو گزارش بده و مدیریت شرکت رو در قضیه داخل کن. پس از اون من و مکس در یک جنگ فرسایشی بارها و بارها به هم پریدیم و جلوی بقیه ی تیم همدیگه رو ضایع و ضایع تر کردیم. کار بعضی روزها بیخ پیدا کرده و بعضی روزها به آرامش میگذره. بعد که پکیج کار تحویل شد، یک جنگ جهانی آخر داشتیم که در طی اون بهش گفتم امیدوارم هرگز مجبور نباشم باهاش روی چیزی همکاری کنم. سپس از مدیرمون خواستم من رو از همکاری با وی معاف کنه. مدیر اعلام کرد که کسی برای همکاری با مکس نمونده. تقریبا همه ی کارمندهای گروه چنین درخواستی رو به عناوین مختلف داده اند. مدیر گفت باشه، برو. دیگه با مکس کار نکن.

این تصمیم از طرف من و مدیر گرفته شد. اما به مکس ابلاغ نشد. هرازگاهی میاد سراغ میزم، میگه این کار رو بکن، اون کار رو بکن. قبلا ها بهش میگفتم مدیرم نیست و برای من نمیتونه کار بتراشه. بره بشینه سر جاش… این روزها در جواب خرده فرمایشاتش بهش میگم باشه و بعد برمیگردم سراغ کارهای خودم. مکس، مغرور از اینکه فرمایشی داده، گورومب گورومب برمیگرده سر میزش و برای چهار پنج ساعت خفه خون میگیره. بعد هم یادش میره فلان کار رو به من محول کرده بوده، یا اصلا یادشه و میبینه انجام نشد و خودش با روحیه ی آلمانی خستگی ناپذیرش میشینه انجامش میده. بعد باز با یک مسئولیت جدید میاد سراغم، یا یک بامبول جدید سوار میکنه و من باز میگم اوکی اوکی و سر تکون میدم و ذل میزنم به مانیتورم که یعنی گمشو برو من به تو توجهی نمیکنم. امیدوارم بی توجهی سلسله ی جنگ های کنار رودخونه ی فرودگاه رو خاتمه بده. خنده ام میگیره از این مسائل سطحی جزئی ام. از اینکه چه قدر مهم میبینمشون در اون لحظه. مطمئنا خواننده سر تکون میده و ممکنه بگه رقت برانگیز.

از پنجره ی شرکت هواپیماها رو تماشا میکنم. شرکت خیلی نزدیک فرودگاهه.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
19 دیدگاه برای “سلسله جنگ های کنار رودخانه ی فرودگاه
  1. alefjan می‌گوید:

    درد مشترك داريم دانشمند جان. خوب ميدونم چي ميگي. مشكل اينكه ما زياده از حد باهوشيم. كار من هم طراحي سيستم هست و هميشه با اين كارمند هاي زير دست همين مناقشات رو دارم

  2. حس} می‌گوید:

    کار بسیار پسندیده ای کردی. اگه غیر اینو می گفتی جان خودم دو صفحه روضه می خوندم که برو بزن تو دهنش، ولی بزنم به تخته دانشمند غیوری هستی!
    وقتی طرف با همه مشکل داره دیگه جای حرفی نیست،
    البته درباره کارش نظر نمیدم چون تا حالا ندیدم یه طراحی بی عیب باشه بالاخره بعضی عیبای سیستم زمان استفاده تازه خودشو نشون میده اما اگه عیوب فاحشی بوده که فرمایش شما متینه «ریده با اون طراحیش»!
    واقعا douchebag نبود به این موجودات چی باید می گفتیم؟!

  3. کیوان می‌گوید:

    بسیار بسیار کارش «غیر آلمانی‌» ه. این آلمانیهایی که من دیدم ممکن ازشون ایراد بگیری بهشون بر بخوره ولی‌ بخاطر اخلاق حرفه‌ای هرگز چیزی نشون نمیدان. بالاخره باید یه دلیلی‌ باشه که یه آلمانی مملکت خودش رو در ساحل سلامت این بحران اقتصادی ولن کنه بره کانادا!!

  4. تیر می‌گوید:

    ای خانوم دانشمند… باز خوبه که «جنگ» داشتی با یک آلمانی صدا کلفت که زمین زیر پاش می لرزه و فلان، من با این قد سه ذرعی و سبیل دو طبقه، چهار ماه آزگار آرزو به دلم موند سطح کیفی تقابلاتم با یه رِد-نِک 140 سانتی اهل منتها الیه تنسی از گیس کشی فراتر بره.
    ما که یعنی این شانسمون در حیطه دعوا هم درخشش خودشو داره..
    شما ولی قدر این لحظاتو بدون!

  5. bozmajje می‌گوید:

    بابا چه قدر بند کردی به اینکه طرف آلمانیه؟ من ۲ تا همکار آلمانی‌ دارم و هر دوتاشون آدمهای خوبی‌ هستن.

  6. سپ می‌گوید:

    man ye alame dooste almani daram va too khanevadehashoonam boodam vase modate toolani va doostiham ye serish hodoode 10 saal ham bishtare va hich vaght ham nadidam hamchin akhlaghi.. ye chize jalebi ke too 5-6 ta dooste almanie mozakar didam ine ke fogholade ehsasatian va aslanam roohie khashen nadaran! ba inke weblogeto doost daram vali az roo ye nafar kole ye jame;’e ro jam naband..

    • دانشمند می‌گوید:

      آفرین بر دوستای احساساتی ِ تو. کجای این پست در مورد همه ی مردم آلمان نتیجه گیری کرد؟

      • bozmajje می‌گوید:

        بین دانشمند جان، تو اگر به نوشته‌های بالا نگاه کنی‌ میبینی‌ که ۵-۴ نفر بهت اشکال گرفتن که داری از آلمانی‌ها بد میگی‌ و تعمیم دادی. البته به نظر نمیاد که مخصوصا این کار رو کرده باشی‌ اما طرز نوشتنت و تاکید کردن روی آلمانی بودن طرف هر چند خط یک بار این احساس رو به خواننده میده که تو داری همه آلمانی‌ها رو به یک چوب میرونی.

  7. skeleton می‌گوید:

    So glad i declined the offer from syscon… i didnt like the people i met…

  8. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    دانشمند پس از پیروزی در جنگ های کنار رودخانه ی فرودگاه، سلسله دانشمند شاهیان را تاسیس کرده و شرکت را به عنوان پایتخت خویش انتخاب نمود.

  9. آرمان می‌گوید:

    اتفاقاً من يادم هست که از اول با نظر مثبت نسبت به همکار آلمانيتون شروع کردين، وقتی که درباره ی همکار پاکستانيتون و دلشوره و مزاحمتش نوشته بودين، و يه کم هم بد نوشته بودين.. من يه نظر گذاشتم که اون از يک فرهنگ جمع گرا شبيه مال ما مياد که بعنوان يک فرهنگ همونقدر ارزش داره، و نوشتم که چطور يه روز مجبور شدم همکار آلمانيم رو سر جاش بشونم.. اون موقع با خودم فکر کردم که خوب البته من منم و همچين رفتاری شايد از نظر عموم ايرانی ها قابل قبول نباشه، به دلايل مختلف، الان ولی در اين فکر بودم که چقدر ما بی اين که حتی خودمون بدونيم ناگزير اهالی همون فرهنگ هستيم..

  10. drprincess می‌گوید:

    دانشمند نمیدونم شاید اشتباه میکنم ولی لابلای خطوطت یه حس پنهانی نسبت به این آقای آلمانی ریش عجیب غریب بود. مراقب خودت باش دختر. آقایون آلمانی موجودات جالبی هستند.

  11. بهروز می‌گوید:

    سلام. دیدی چطور پاکستانی بدبخت رو جاج کردی؟
    لکن عبرت نمی‌پذیرید.

  12. naar می‌گوید:

    I’m with you. I have a close friend who has defined a term as «German Syndrome», not that your post implies anything against certain people! 😉
    I always like the way you analyze everything!

  13. کیوان می‌گوید:

    اصلا، اصلا، اصلا سطحی، جزئی و رقت انگیز نیست! جنگیه که وقتی سابقه‌ات زیر 5 سال باشه، یا تو محیط کارت تازه وارد باشی و یک نفر با سن و سابقه خودت قبلا تو همون پست یا یه رده بالاتر وجود داشته باشه تقریبا اجتناب ناپذیره و من به تعداد کارگاههایی که کار کردم، تجربه‌اش کردم.
    حالا خوبی تجربه شما اینه که طرف آدم با شرفی بوده و این قضیه رو به تخریب شخصیت شما نزد مدیر ارشد دهان بین تبدیل نکرده. اتفاقی که در مورد من به تهمت دزدی و حسابرسی و گروکشی‌های آنچنانی ختم شد. و من فقط با فرار نکردن از حسابرسی و حتی تاوان خطای دیگران را دادن، موفق به گذراندن آن مرحله و کسب مجدد اعتبار و انتقال به کارگاه دیگر با سِمت و درآمد بیشتر شدم. اما تجربه وحشتناکی بود. زمانی که (بیش از 10 سال پیش و در شهرستان) آپارتمان کوچکم به زحمت 15 میلیون تومان می‌ارزید و به من گفته شد 20 میلیون تومان کم آورده‌ای! جنگی برای مرگ و زندگی فقط بخاطر حس رقابت و کنارزدن رقیب به هر قیمت! بعد از ختم جنجال، درآمدم از ماهی 500 هزار تومان به 800 هزار تومان (برای دلجویی) و سال بعدترش از حقوق بگیری به مدیریت پیمان ارتقا پیدا کردم که درآمدش باعث شد طی 9 ماه کار، هم خانه و هم ماشینم را عوض کنم. ولی هرگز کابوس آن شبها از یادم نمی‌رود که بعد از اتمام هر جلسه حسابرسی تا ساعت 9 شب، باید به بخش کودکان بیمارستان می‌رفتم تا به همسرم بر بالین پسر نوزادم که دچار عفونت گوارشی حاد شده بود بپیوندم.
    نه دانشمند عزیز! اصلا سطحی و جزئی و رقت انگیز نیست!
    (راستی من یک کیوان دیگرم!)

    • networker می‌گوید:

      شما جناب کیوان مانند مردم همیشه در صحنه بر سر صندوق های رای و صف مرغ در فیس بوک و وبلاگ های خائنین حضوری پر رنگ و فعال داری

      دانشمند گل بگیر این دریچه بلاگتو

  14. امیر می‌گوید:

    سلام ..
    من نژاد پرستم .. پس هستم ..
    همینم هست که هستم .. هر کس هم ایرانیه و میگه نیست دارد ضر میزند ..
    ..
    خدا قوت
    باز خدا رو شکر کن گیر چینی جماعت نیافتادی
    ;D

  15. QWERTY می‌گوید:

    khoobe .khoob servicesh kardi . fun bood . albate bishtar bara khanande taa nevisande

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: