روزمره های تابستان با مامان بابام

رانندگی حرصم میده. البته اصولا خیلی چیزها حرصم میده. صبح ها اگر هفت و پنجاه دقیقه از خونه بیرون بزنم، هشت و ربع میتونم جعفر رو تو پارکینگ گل گشاد پشت شرکت پارک کنم. اگر هفت و پنجاه خدای نکرده به هشت و ده دقیقه تاخیر پیدا کنه، زودتر از ده دقیقه به نه به پارکینگ موعود نمیرسم. اما اگر قضیه به هشت و بیست دقیقه به بعد بکشه دیگه ترافیک گندش را بالا آوورده و ساعت آن پارک موعود را کرام الکاتبین تعیین میکنه. در چنین مواردی جایز است تا ساعت نه و نیم صبر کرد، و راه افتاد که خیل رانندگان خیابون های ونکوور تقلیل پیدا کرده باشه. از شهری به این نظیفی ترافیک های اینطور حرص دهنده بعید بود. باری، صبح هایی که بارون نمیاد، با قطار میرم سر کار. هفته ی پیش جنگل های نروژی موراکامی رو میخوندم تو قطار. اون یک ربعی که توی قطار هستم یک ربع طلایی روزمه. من هستم و من و جمعیت قلیلی که الحمدالله هیچ نسبتی با هم نداریم. میپرم صندلی های خالی رو میگیرم. یک حریص تمام عیار بدذات. قطار یه مدت زیر زمینه و بعد میاد بیرون و میشه ترن هوایی  و نور خورشید رو میده داخل. صدای ضبط شده ی خانوم محترمی ایستگاه ها رو اعلام میکنه و لازم نیست سرم رو بلند کنم که ایستگاه رو چک کنم، و مثل گاو میخونم. عصرها در برگشت چند بار ایستگاهم رو رد کردم و نفهمیدم. در واقع تو ایستگاه بعدی صدای خانوم محترم قطار وقتی یک اسم نامانوس رو اعلام کرد، متوجه شدم که اهم اهم. همیشه پیاده برمیگردم اون یه ایستگاه رو.

جنگل های نروژی رو تموم کردم. مثه کافکا در کرانه نبود.. یک چیز خاص متفاوتی بود، زکسی هم بود و کلی صحنه محنه داشت… کتابه رو از تو کتابخونه ی صابخونه ی مامان بابام برداشته بودم. امروز خانوم صابخونه از تعطیلات برمیگرده و باید خونه رو بهش پس بدیم.  مامان بابام رو با چمدون هاشون گذاشتم پشت جعفر و بردیم آپارتمان جدیدشون. آپارتمان جدیدشون تو یک برج بلند زکسیه. با تشکیلات استخر و جیم و سونا و جکوزی و فواره و زمین بازی و از این اطوارهایی که من با ندید بدید بازی تمام عیاری با چشم خریدار از نظر گذراندم.

مادر پدرم صابخونه ی قبلی شون رو ندیدن. فلذا صرفا از روی مشاهده ی خونه زندگی طرف سعی داشتن وی رو موشکافی کنند. مادرم نتیجه گیری کرد که این زن صابخونه ی قبلی پیردختر تنهاییه که کسی رو نداره. پدرم گفت این خانوم یک شلخته ی به تمام معناست. هر دو توافق داشتن که خانومی که در چهل سالگی هنوز میز و صندلی و مبل و تخت و تشکش اینقدر پیزوری است در زندگی اش به هیچ جا نرسیده. معیارهای مادر پدرم با من اختلاف دارند. وقتی دیدم یک کابینت کامل به انواع لیوان های شراب خوری اختصاص داره و وقتی کتاب های بسیار مناسب خانوم رو در کتابخونه مشاهده کردم، مطمئن شدم تنها یا شلخته، فقیر یا مبل طلا، این خانوم حال زندگی اش رو میبره و کتاب های خوب میخونه و اونقدر در شراب تبحر داره که بیست جور لیوان براش بخواد.حال زندگی  تنها معیار زندگی خوب برای من شده.  فلذا برای عصرها بعد از کار برای اون  استخر خونه ی مامان بابام برنامه ریزی کردم. قربون اون سقف شیشه ای استخر بشم که نور خورشید رو میده داخل.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

نوشته شده در Uncategorized
3 دیدگاه برای “روزمره های تابستان با مامان بابام
  1. حبابی می‌گوید:

    آخ گفتی خااانمی – مست کنی ، کتاب بخووونی ، اوج عرفان و انزاله –

  2. Shaquarez (@shaquarez) می‌گوید:

    منم ۲ ماه پیش خوندم این کتابو. یه عالمه سوال دارم. اسکیزوفرنی داشت؟ معمایی بود؟ اون پسر هوسبازه خودش بود؟ (اول داستان آلمان بود، اونم داشت میرفت آلمان) یا اونی که خودکشی کرده بود؟ یا هیچکدوم؟ اون چیزی که بابای دختره تو بیمارستان بهش گفت همون ایستگاه قطاری بود که آخر کتاب توش بود؟ اون موقع مرد؟
    خب واضحه که چیز زیادی نفهمیدم ولی خیلی خوب بود.

  3. حس} می‌گوید:

    ما خواننده های وبلاگ خوشحالیم از حالت 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: