دختره ی دیلاق سیاه بیست سالگی

هفت هشت ده سال پیش، بچه ی خوش خیالی بودم به نسبت. یکسری گیرهای درونی در حیطه ی خر زدن داشتم، اما شاید در مجموع آسون گیر تر بودم. شاید یک مقدار خریت هم قاطی قضیه بود. مثلا یادمه در بیست و یک سالگی تنها پاشدم رفتم پرتغال. نه هویج، نه نارنگی، پرتغال. رسیدم تو فرودگاه لیسبون و چمدونم رو گرفتم و خیلی خونسرد و شیک رفتم از در بیرون پرسان پرسان با انگلیسی الکن اتوبوسی رو پیدا کردم که میرفت ایستگاه قطار لیسبون. تو ایستگاه هم خوش خیال دنبال قطار پورتو گشتم. خانوم بلیط فروش با انگلیسی الکن تر از من فرمودن که قطار بعدی به پورتو یک ساعت دیگه راه میوفته. فلذا هدفون رو فرو کردم درگوشم و یک ساعت سیاوش قمیشی و ابی گوش دادم. بعله، سلیقه ها اینقدر پایین بودن. در کمال حماقت سوار واگن اشتباه شدم، یعنی اینقدر درگیر این بودم که سوار قطار درست بشم که نفهمیدم جای غلطی و واگن غلطی نشستم. نهایتا چند شهر اونورتر که آقای مسئول چک بلیط ها رسید بالای سرم مجبورم کرد بند و بساطم رو جمع کنم و منو هدایت کرد سر جام. باری رسیدم پورتو. اونجا هم پرسان پرسان سوار اتوبوس شهری شدم که احیانا قرونی پول تاکسی ندم. بالاخره کشان کشان با چمدون گنده ام رسیدم هتلم. اون موقع اهمیت سبک سفر کردن بر من هویدا نشده بود. خرت و پرت های مفصلی داشتم. بیست جور کفش بیست جور دوربین سی تا شلوار. نه نقشه داشتم، نه راهنما، از هتل میپرسیدم صبح ها که کجا برم، تنها صبحانه میخوردم، تنها میرفتم تا دم آب، همه کار تنها، همه چیز تنها. اینقدر خر و آسون بودم که با غریبه ها گرم بگیرم و حرف بزنم. به دنیا اطمینان داشتم. یکبار سعی داشتم از یک رودخونه ای وسط پورتو رد بشم برم جنوب رودخونه، جایی که بیشتر شراب گیری های شهر بودن. ورودی پل رو پیدا نمیکردم و یک زوج توریست آمریکایی هم مشکل من رو داشتن و بالاخره با نقشه ی اونها من راه رو پیدا کردم. سر صحبت تا رسیدیم اون ور پل وا شد. اون موقع خجالتی بابت ایرونی بودن نداشتم. هنوز مفهوم احمدی نژاد وارد اذهان بشریت نشده بود. خانومه جیغ جیغ کرد که اوه مای گاد تو ایرانی هستی؟ من بابام ایرونیه. اسمش ایرجه. مادرم سوئدی، اما آمریکا به دنیا آمدم و بزرگ شدم. فارسی ای هم بلد نبود. آخرین باری که پدرش ایران رفته بود چهل سال پیش بوده ولی خلاصه علاقه مند از آب درآمد. رفتیم شراب مزه کردیم چند جا و نهایتا من چهار بطری شراب سوغاتی گرفتم. یک بطری گنده و سه تا بطری کوچیک.

حالا این جزئیات مهم نیست، یعنی میخوام اوج خریت و آسون گیری مسائل رو توضیح بدم. من در بیست و یک سالگی اینقدر خونسرد بودم که فک میکردم به راحتی میشه دو لیتر و نیم شراب پورتو رو از مهرآباد وارد ایران کرد و به بابا سوغاتی داد. من اینقدر خوش خیال بودم که از پورتو برگشتم لیسبون و نمیدونستم هتل کجا برم و کجا بمونم. چیزی از قبل رزرو نکرده بودم. وقتی رسیدم لیسبون از یک خانومه پرسیدم متل های دانشجویی (تخت و صبحانه) کجای شهرن. وی گفت دور فلان میدون پره. اینبار یک تاکسی ای گرفتم به مقصد فلان میدون و پیاده شدم و به دور میدون نگاه خریداری انداختم. داشت تاریک میشد و یکمی دلشوره ی جا گرفتم. رفتم دم هتل اول،  پر بود. هلک هلک کشیدم چمدون رو رفتم اونور ِ میدون، تخت-صبحانه ی دوم طبقه ی شیش ِ یک ساختمون فرتوت بود. خرکش کردم رفتم بالا. وسطهای طبقه ی چهار یک زوج ِ بلژیکی اومدن یکسر ِ چمدون ِ منو گرفتن و کمکم کردن برم بالا. این یکی هتله، یک تخت-صبحانه ی جمع و جور بود، توی طبقه ی شیش و طبقه ی آخر ساختمون مذکور. یک اتاق زیر شیروونی بیست یورویی گرفتم. دلارهامو شمردم، یوروهامو شمردم، گذاشتم زیر بالش و خوابیدم. ببینید، الان، هشت سال بعد، من بدون اینترنت، بدون نقشه دیجیتال، بدون دو تا کارت اعتباری و مقداری نقد به پول رایج سه کشور مختلف، به هیچ کشوری سفر نمیکنم !! ولیکن در بیست سالگی، انسان بسیار ساده گیره. میره از شیش طبقه بالا، در عجیب ترین متل شهر لیسبون دور فلان میدونی که الان یادم نیست میمونه و هیچی آب تو دلش تکون نمیخوره.

اوج خوش خیالیم واردات چهار بطری شراب به ایرون بود. خیلی شاداب آقایی که چمدون ها رو از زیر دستگاه رد میکرد گفت بزن کنار و باز کن. دوازده ثانیه فقط گشت تا بطری اول ِ گنده ی شراب رو پیدا کرد. کشید بیرون گفت این چیه؟ ها؟ این چیه؟ الان اگر در فرودگاه امام خمینی مقوایی چنین حادثه ای پیش بیاد، من اگر گه زیادی خورده باشم که یک بطری شراب برده باشم ایران در جواب متصدی چک چمدون میگم تو گه خوردی دست تو چمدون من کردی و دعوا بالا میگیره و من رو میفرستند دادسرا ! ولیکن در بیست سالگی من شاداب و خندان به متصدی گشتن چمدون ها گفتم نمیدونم این چیه ! وی پریشون شد و گفت یعنی چی؟ گفتم نمیدونم، یکی به من کادو داد اینو. طرف داشت دیوانه میشد از اوج حماقت من و گفت اسکل این شرابه، این الکله. بعله، آقای متصدی وارد بودن. وی چمدون رو پا هل داد اون گوشه و گفت این جرمه، این الکل داره. من همچنان با علی چپی تمام عرض کردم که اوه مای گاد.. واقعا؟ من نمیدونم آقا، به من کادو دادن. من چه میدونم. شراب که ندیدم تو زندگیم بدونم چیه. من گفتم آب میوه است لابد عکس انگور داره. آقای وارد مهرآباد فرمودن به علت اسکلی تمام عیارت پاسپورتت رو نمیگیرم و راهی ِ دادگاهت نمیکن. گمشو برو تو توالت خالیش کن این نجاست رو.

به این ترتیب من افتان خیزان رفتم توی توالت ِ مهرآباد که شیشه ی شراب رو خالی کنم. در اونجا بود که برای اولین بار در زندگیم با مفهوم چوب پنبه آشنا شدم که در قسمت فوقانی گردنه بطری شراب ها فرو میکنند که احیانا به این راحتی وا نشه و نریزه. فلذا یک مدتی کلنجار رفتم و آخرش با یک خودکار چوب پنبه رو دادم تو و شراب های فرد اعلای پورتو رو قلپ قلپ به مستراح مهرآباد ریختم. یک قسمت نامرئی ِ صورتم از اشک خیس بود !! باری، آقای متصدی ِ  به هم ریختن ِ چمدون های مردم من و رو با بطری خالی نیم نگاهی کرد و گفت برو و دفعه ی آخرت باشه. بنده بطری به دست زیپ چمدون رو کشیدم و رفتم بیرون سمت بابا جانم که از عصبانیت داشت شیشه های مهرآباد رو میشکست. وی تمام اون سیرک رو از اون پشت شیشه ها دیده بود و از حماقت من داشت دیوانه میشد. در منزل که عصبانیت ها فرو نشست، سه بطری شراب کوچولو رو که از چمدون بیرون کشیدم و اعلام کردم اینها رو ولی یارو پیدا نکرد یک دور دیگه همه عصبانی و خوشحال شدن. مامان بابام اون سه بطری شراب رو به نشانه ی دلاوری و حماقت من سالها نگه داشتن. تا یک سال که من دیگه ایران نبودم، با داداشم و زنش، چهارتایی  بازشون میکنند و به سلامتی من میزنند. بطری های خالیش  هم همیشه توی دکور توی سالن خونه مون یادگاری موند ! مدال خوش خیالی بیست سالگی های من.

بعد نمیدونم چی شد، چرا به مرور زمان اینقدر نازنازی و جون دوست و ننر شدم. خاله اوفینا و همیشه نگران و دلشوره ای و سخت گیر. نمیدونم چرا همه چیز باعث نگرانی و مایه ی حرص خوردن شد. اون دختره ی دیلاق سیاه خونسرد بیست سالگی کجاست؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
28 دیدگاه برای “دختره ی دیلاق سیاه بیست سالگی
  1. alefjan می‌گوید:

    جرات جوانی داشتی که الان نداری مثل من

  2. KHERS می‌گوید:

    الانم میشه بابا. همینو که نوشتی ینی هنوزم میشه 🙂

  3. kati2 می‌گوید:

    بابا ایول!

  4. والا به نظر من حال الانت بهتره ، موندم با این بیخیالیت چجوری بلایی سر خودت نیاوردی D:

  5. گلشن می‌گوید:

    ترسیدم!
    خوشم نیومد.
    ینی منم چند سال دیگه اینطوری میشم؟
    تف

  6. جکیل می‌گوید:

    دانشمند جون بعضی موقع ها خیلی دوستت دارم-مثل الان با این نوشته قشنگت

  7. sadafi می‌گوید:

    واقعا این سوالیه که امروز تو 26 سالگی همش دارم از خودم میپرسم! اون دختر ریسکی 17-18 ساله که دنیا به هیچ جاش نبود و همه چیز براش آسون نشون میداد و دنیاشو تو دستای خودش گرفته بود الان کجاست؟؟ چرا همش در حال سبک سنگین کردن همه چیزه چرا فقط و فقط به ندای قلبش گوش نمیده! آخرش به این نتیجه رسیدم که هر چی که سال ها و روزها میان و میرن فقط آدم قدرت ریسک کردنش رو از دست میده!

  8. ناشناس می‌گوید:

    ببین دانشمند می گم سطح قمیشی و ابی اونقدر ها هم پایین نستا…یک کم سطحتو بیار پایین جان مادرت….

  9. aquariusdelo می‌گوید:

    ببین من که الان تو 21 سالگی حق ندارم پامو از محلمون اون ور تر بذارم تو سن تو چی می شم.

    هرچند خیلی دوس دارم بدونم آدم بین 20 تا سی سالگی چه تغییرایی پیدا می کنه تا بتونم خودمو وفق بدم.

  10. مومو می‌گوید:

    خیلی هم خوب…
    فکر کنم همه تا بیست سالگی یا حواشی این سن، نشان هایی از حماقتشون تو خونه مامان جان دارن!!! 🙂

  11. abolbashar می‌گوید:

    آدم به مرور زمان که داشته هاش بیشتر میشه،ترس از دست دادنشون دامنشو میگیره و محافظه کارش میکنه.در بیست سالگی رها و آزاده ولی کم کم اسیر و گرفتار چیزهائی میشه که دور خودش جمع کرده…

  12. طاها می‌گوید:

    بعد 2-3 سال نور پایین رفتن بالاخره مارو مجبور کردی که نور بالا بزنیم و بگیم آفرین.احیانا مارو با نورالدین اشتباه نگیری.تشکر می شود

  13. MuM می‌گوید:

    به همون نسبت که محتاط تر میشم لذت های زندگی هم کمتر میشه و یه زندگی آروم و به هیجان رو بیشتر میپسندیم

  14. خیــــره سر می‌گوید:

    «وی گفت» :-))خیلی باحال بود

    حیف شراب ها که تو توالت خالی شدن

  15. pasargad می‌گوید:

    ghalam shivayi darid moafagh bashid

  16. ... می‌گوید:

    خوشا بیست سالگی …دلمان خواست از این سفر رفتن ها

  17. بی انصاف می‌گوید:

    این تکه اش خیلی خیلی باحال بود :

    » هنوز مفهوم احمدی نژاد به اذهان بشریت وارد نشده بود «

  18. QWERTY می‌گوید:

    NIZE. keep writing

  19. reader می‌گوید:

    az oone neveshtehaee bood ke hamishe pase zehnam mimoone…

  20. ناشناس می‌گوید:

    اره واقعا جوانی و خریت مساوی هسند . یه زمانی فیلم سوپر رو متری جریمه های سنگین می کردند حالا یه فیلم نوار بزرگ تو جیبم دم پاسگاه به برادران کمیته سلام می کردم

  21. bimaadar می‌گوید:

    love it …<3

  22. رزا می‌گوید:

    تو که جوون و جاهل و نترس بودی 🙂 من یک خواهرکی دارم همچیییییین بترس٬ محافظه کار٬ جون عزیز و از این صوبتا. بعد تو سن ۳۰ سالگی٬ اون هم تو این زمانه ای که تو فرودگاه تا فیها خالدون چمدون ملت رو گاهی می ریزن بیرون ورداشته یه مشت بچه بیلیز و شراب و سایر مسکرات از فرودگاه منحوس امام وارد کرده. هیچ کی هم دست به وسایلش نزده! من موندم این که ماشین گشت از اون ور خیابون رد می شه تا پای سکته می ره٬ همچین شهامتی از کجا آورده!

  23. حس} می‌گوید:

    یو بلاو مای مایند!
    جدا سوال منم اینه اون دختر دیلاق سیاه خونسرد کو؟ اگه بود الان چه حماسه ها که نمی آفرید، نه؟
    دنیا لازم داره، دنیای اطراف من پر کارمندای محافظه کاره، اون روح سرخپوستی ما کجاست؟!

  24. سپیده می‌گوید:

    سلام
    خیلی خوشحالم از آشنائی با شما
    خیلی ی ی ی
    منم توی بیست سالگی خیلی سر نترسی داشتم
    شما به شدت منو یاد خودم انداختید
    منم به تنهائی زیاد سفر میکردم و از هیچی نمیترسیدم
    برعکس الان

  25. ناشناس می‌گوید:

    مال شما را نمی دونم ولی برای من این تغییر حالت از جسارت و خوش خیالی به سخت گیری و محتاط بودن به این علت بوجود اومده که اون همه جسارت و خوش خیالی فرسوده ام کرده. بعد دیگه می بینم نمی شه از این بیشتر فرسوده شد اینه که ازش دست برداشتم

  26. ناشناس می‌گوید:

    i read your blog…like it very much ,,,tanze talkhe khoobi dare …..toto vancouver

  27. روا می‌گوید:

    حال من برعکسه
    من بیشتر دوست دارم جسور تر بشم…هر کاری میکنم سرم رو بیارم بالا و با اعتماد به نفس انجامش بدم …خیلی چیزا رو تجربه کردم و میدونم که چیزهایی هست که جیز نیست دیگه
    کمتر خوش خیالم اما نمی ذارم نتیجه خوش خیالی های گذشته سر خوردم کنه
    کودک درون و کرمهای درونم هنوز هست اما دیگه در قوطی کرمها رو باز نمی کنم

  28. روا می‌گوید:

    *هر جایی باز نمیکنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: