درد دو جانبه

پیر شدن واقعیتی از نوع تلخه. بابام با سرعت بیشتر از سنش پیر میشه. یعنی پیر شدنش از رشد شناسنامه اش  زده جلوتر. بی اغراق هفتاد و پنج درصد فضای یکی از چمدون هاشون رو کیسه ی قرص های بابام اشغال کرده بود. کیسه نایلون های خشی خشی پر از قرص.

زندگی یک طورهایی در اون سن شروع به کش آمدن میکنه. روزها شبیه ِ هم میشه. روزها در بیکاری، رخوت، قرص، و استراحت خلاصه میشوند. بابام یکطورهایی خیلی حال و حوصله نداره. غرقه، در دنیای نامرئی ِ کمی تا قسمتی دائی جان ناپلئونی خودش، آروم غرقه. نمیدونم مادر پدرم چطوری تونستند سی و پنج سال تا به امروز هم رو تحمل کنند، این دو موجود دو قطب مخالف هم هستن. هر چه قدر بابام آروم و بی حرفه، مامانم باید لاینقطع تک و تعریف کنه.

من؟ من بچه ی خوبی نیستم. من نمیدونم تعریف بچه ی خوب چیه. باید برای پدر مادر چه بکنم؟ من راستش سمت راست احساساتی مغزم خیلی ناراحت نیست که با پدر مادرم زندگی نمیکنم. سمت چپ مغزم هم با منطق و دودوتا چهار میگوید که حتی بیست و دو سالگی هم دیر بود برای اینکه زدی از خونه ی بابا بیرون و بچه باید هیژده سالگی راهش رو بکشه و بره. فلذا با خودم در صلحم. به نظرم طبیعی و صحیحه که ور دل مادرپدرم وای نستادم. اگه روزی بچه دار بشم هم منتظر روزی هستم که انقلاب کنه و در رو بکوبه بره. در این حد درام.

مادرپدر من آدمهای خوبی هستند. برای من پدرمادر خوبی بودن. شاید یکم من رو خر و بیرون از باغ بار آووردن، یعنی بیش از حد در یک دنیای محدود. ولیکن وقتی هیژده ساله شدم یکهو درها رو برام باز گذاشتند و هر غلطی خواستم کردم.  حالا در وسع خودم. مشروب رو خودشون دستم دادن، پسرمسر رو راه میدادن خونه، و از همه مهمتر بیست و دو سالی که تو خونه شون بودم راضی ام ازشون که من رو روی خیلی مسائل متعصب و ترسیده و معصوم بار نیاوردن. شاید سکس تنها نقطه ای بود که بابای من مثلا نیامد هیچ وقت درباره اش با من حتی حرف بزنه یا بخواد منو ازش بترسونه. و رانندگی تنها کاری که بود من رو ازش ترسوندن. بعدا هم که خودم پاشدم رفتم مرد و رختخواب رو کشف کردم، با مادرم مفرح و شاداب راجع بهش حرف زدیم. حالا نه به این دموکراتی، ولیکن پدرمادرم پیشم اینقدر اعتبار داشتند و دارند که هیچ چیزی رو وقتی زیر سقفشون بودم لازم نبود ازشون قائم کنم. میدونم در اون ممکلت و در اون فرهنگ ما، این دو تا آدم قهرمان اند با این تحمل تغییر فرهنگ بچه شون.

رابطه بین بچه و پدر مادر با بالا رفتن سن بچه و والدین سخت میشه… بذار روی اون که من در شیش سال گذشته در طی پروسه مهاجرت زیر شوک های فرهنگی و سعی در حل شدن در دانشگاه و محیط کار، بسیار عوض شدم. فلذا مجموعا تحملم برای اینکه بتونم با پدر مادر یک بار دیگه زندگی کنم، بسیار پایین آمده. در این سن و در این موقعیت و پس از سالها تاریخچه و پس زمینه ی ذهنی، در روابطم با مامان بابا زیادی حرص میخورم، و مته به خشخاش میگذارم. در سه ماه گذشته که پدر مادرم پاشدن آمدن دیدن من، من هر روز سر یک موضوع به جونشون غر زدم. از مدل راه رفتن بابام ایراد گرفتم تا دیر آمدنشون دم در، تا دوری راه، تا گم کردن راه، تا اینکه لباس کم پوشیدن، زیاد پوشیدن، بد پوشیدن. اما پدرم صداش در نمیاد و در گه ترین شرایط من، میتونه بخنده و به من بگه چیزی نشده، فلمثل یک شب کار قضیه بیخ پیدا کرد و زنگ زدیم به نه یک یک و آمبولانس آمد دنبال بابام و بردیمش اورژانس، وی حتی وسط راهروی بیمارستان موردی برای خنده و مضحکه پیدا کرد، در حالی که من حرص و جوش آدرس صورت حساب رو میخوردم و مثل مرغ سر کنده به این سوی و آن سوی بال بال میزدم، بی خانمان مستی که روی تخت اورژانس چرت میزد، شامبول مبارکش رو از شلوارش به در آوورد و مفصلا به در دیوار بیمارستان شاشید. پدر من روی تخت متحرک آمبولانس مفصلا به این صحنه خندید. مفصل یعنی چشمهاش از اشک حاصل از خنده قرمز شد… من البته حرص میخوردم که مردک شاشوی مست… ولیکن حالا که در اون اتاق اورژانس نیستم، باید قبول کنم، صحنه ی خنده ای بود.

واقعیت، میشه یک چیزهایی رو بیشتر مضحکه دید تا دردناک و تلخناک. پدر مادر پیر میشوند، یواشتر راه میایند، دیر میرسند، حوصله شان زودتر سر میرود، میتونستم آسونتر بگیرم. یه روز زنگ زدم مامانم مثلا دیدم موبایلشون یک صدای عجیبی داد. فکر کردم اعتبار سیم کارتشون تموم شده، با اسکایپ بهشون زنگ زدم، پرسیدم که موبایلشون چی شده. گفتن نمیدونن و کار نمیکنه. پرسیدم آیا باطریش شارژ داره، مامانم ابراز کرد که بلی داره. فلذا بنده با پیژاما و دمپایی خود رو به سوپر زیر خونه رسوندم و یک اعتبار چهارصد دقیقه ای تهیه کرده و با معجزه ی اینترنت اعتبار رو به شماره شون واریز کردم و دوباره نمره ی تلفن شون رو گرفتم. اینبار هم همون صدای مسخره آمد. باز دست به دامن حضرت اسکایپ مادر رو گرفتم و پرسیدم که درست نشد، آیا دستگاه موبایلشون از نظر سخت افزاری سالم است. مادرم توضیح داد که نمیدونه. موبایل روشن نمیشه کلا. افتان و خیزان گفتم موبایل رو بیارن تو دوربین نشونم بدن. دستورالعمل دادم که روشن کنند، روی دگمه سبز انگشت خود رو به مدت ده ثانیه نیگه دارید. روشن نشد. یکبار دیگه سوال عرض کردم که آیا شارژ شده، و درخواست دادم سیم برق رو جلو من وصل کنند و به پریز ِ برق. سپس دگمه ی سبز رو دوباره فشار دادن و اینبار روشن شد. در اون لحظه قضیه دردناک بود من و پیژامه و اعتبار چهارصد دقیقه ای الکی. الان خوب داستان فکاهیه، درباره ی مواجهه ی بشر با تکنولوژی. من چرا در لحظه اینقدر حرص میخورم؟ حس و قریحه ی خندیدنم به مسائل کجا رفته؟ من در اون لحظه فقط حرص خوردم که مادر من… مادر من…

بعد یک چیزی هست، بچه ی آدم مثکه عزیزه. یعنی من با مادرپدرم خیلی فاصله دارم، فاصله شاید گرفتم. انقلاب کردم، عوض شدم، اما اونها همچنان نزدیکن. اونها از من بچه ی هشت ماهه بی خاصیتی رو ممکنه به یاد داشته باشند که بهش یاد میدادن بگه بابا. فلذا برای اونها من همیشه بچه شون هستم و بی قید و شرط دوستم دارن. بعد یکی از روزهای آخری که پیشون بودم دیگه پاشدم برم که مامانم واستاد گریه، این زن اسعتداد غریبی در گریه ی بی دلیل بی مقدمه داره. من با حرص پرسیدم که چی شده، چرا گریه میکنه؟ چیه؟ هان، چیه؟ مادرم ابراز کرد که دلم برات تنگ میشه. آه ! دلش برام تنگ میشه. بابام طبق معمول خواست صحنه رو مضحکه کنه، فلذا ادای گریه ی مامانم رو در آوورد، های های هق هق، گریه. خوب که خندیدیم به ادا اطفار های بابام و های هایش، یک آن احساس کردم که این ادا نیست و بیچاره مرد گنده واقعا چشمهاش سرخ شده و میخواد گریه کنه. فلذا بنده پریدم از خونه شون بیرون و همیشه در این فکر میمونم که آیا بابا اون روز مسخره میکرد یا گریه؟

تو راهروهای اون خونه ی کپکو که برای مامان بابا اجاره کرده بودم، چشمهام به اون موکت های نارنجی چرک از ریخت افتاده ی راهروها ثابت شده بود و میدویدم به پارکینگ، انگار اگر فرار کنم گریه ی خودم بند میاد. بعد چند روز بعدش مامان بابام رو بردم فرودگاه، سوار این ماشین های گلف شدن، من و الف هم مثل سیاهی لشکر دسته های عاشورا دنبال ماشین گلف دویدیم. رفتن توی چک امنیتی. واستادیم تماشاشون. بابام کمر بند باز میکرد و مادرم میچید رو ریل بازرسی، بعد هم رفتن و تموم شد. شب آمدم خونه، مفصلا اشک ریختم. نمیدونم هم دقیقا چرا. درد دو جانبه است. هم سخته که نیستیم دور هم، هم سخته برگشت به عقب.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
16 دیدگاه برای “درد دو جانبه
  1. مومو می‌گوید:

    آره، واقعن قهرمانن!! :))

    واقعا سر کردن تو اینجور رابطه خیلی سخته. منظورم از سر کردن مدیریت درست هست. گاهی همه چی به هم می پیچه، گاهی به قول تو هنوز فکر می کنن بچه ایم ما، گاهی نمی تونن قبول کنن. گاهی نمی خوان قبول کنن…

  2. روا می‌گوید:

    akhei:( gooz pich shodi ke:(

  3. حس} می‌گوید:

    آخ جان دانشمند
    بریم بخونیم!

  4. حس} می‌گوید:

    نکن
    باید یک اسپویلر الرت هایی بزاری که «خواننده ی گرامی،ادامه ی پست ممکن است شما را به فاک فنا دهد اگر اشکتان دم مشکتان است با احتیاط بخوانید» مثلا
    دلم تنگه ولی نه اینکه تنگ کسی باشه شایدم هست و من نمی خوام بپذیرم هست
    خوش به حالت که مفصل اشک ریختی
    روزهاست در انتظار یه قطره له له میزنم بلکم سرریز شه این بغض احمقانه
    خبری نیس اما
    صحرای کربلا آمده لنگش را پهن کرده جلوی چشم های من به نشانه کم آوردن!

  5. afrooz می‌گوید:

    واقعا آدم به یه سنی‌ میرسه دیگه تحمل پدر مادر براش سخت می‌شه. دیگه صبر و حوصله براش نمیمونه. دیگه توان فیزیکیشو نداره
    اونا هم از اون طرف هر روز بیشتر به سمت کودکی پیش می‌رن. تبدیل به کودکانی میشوند که تو را در نقش بالغ حامی‌ می‌‌بینیند. اصلا نقش حمایتی برعکس می‌شه
    خلاصه که اومدن پدر مادر خانمان برانداز است. من که اینقدر حرص خوردم که پس از رفتنشان چند هفته در بستر افتادم

  6. شادی می‌گوید:

    یه جوری حرف میزنی انگار اوضاع قراره همیشه همین بمونه. نه جان من این فقط اونا نیستن که پیر میشن. خودتم جوون نمی مونی. واقعیت اینه که یه روز میاد که اونا از دنیا رفتن و تو هی پیر میشی. پیر و پیرتر و پیر ترتر . یه کمم اینجوری نیگا کن.

  7. sadafi می‌گوید:

    میدونی چقدر لطف کردی که این پستو نوشتی… دقیقا الان حالم خیلی بهتره همیشه فکر میکردم من بی احساس ترین و بی خیال ترین کسی هم که یکی میتونه تو خانواده داشته باشدش! الان دیدم نه تو خیلی بالاتر از منی

  8. Reza می‌گوید:

    خیلی لطف میکنی و زندگی خصوصی‌تو با ما به اشتراک میگذاری.
    بغض کردم راسیاتش. خیلی سعی کردم حس دقیقتو بفهمم. مخصوصا با پاراگراف سوم‌ات بهتر حس کردم.
    به‌نظرم زندگی یه‌جوری انگار هست که بزرگترین غم دنیا، تنهاییه. و کسی مث تو تنهایی حتی چیزیه که به راحتی میتونی بهش بخندی و اصلا حس نکنی که چه آسون با مسائل فقر فرهنگی‌مون کنار اومدی و تونستی از تضاد اون با مدرنیته سالم بیرون بیایی.

  9. Mehdi می‌گوید:

    اینو پست تلخ بود. دوستش داشتم، شاید واسه اینکه حسش می کنم، این پیری زودرس لعنتی. این پیری که حس می کنم تو این کشور لعنتی خیلی زودتر از هر جای دیگه دامن آدما رو می گیره. خیلی وقتا حس می کنم تا دنیا بوده همین بوده، نباید فکر کنم. باید بی خیال بشم اما نمی شه.
    راستی نسبت به چیزایی که تعریف کردی شک نکن که پدر و مادرت قهرمانن. تعصب بدچیزیه!

  10. gharibe می‌گوید:

    sakhtish moghee hast ke barmigardi iran mibini ja yekishon khalie, on khaili sakhte
    va hamishe soal mimone ke aya arzesh dasht dor bodan azashon,

  11. ناشناس می‌گوید:

    تقصیر از شما نیست … تقصیر از اون انقلاب و مدیرانش هست که با تصمیماتشون جوون ها رو آواره غربت کردند و پدر مادر ها رو حسرت به دل بودن با فرزندهاشون در دورانی که بیش از پیش به این با هم بودن ها نیاز دارند. اگر شرایط کاری و اقتصادی و فرهنگی قبل ازانقلاب در ایران فراهم بود، نه من و شما آواره این کشور و اون کشور میشدیم نه پدر مادر هامون طعم تلخ جدایی از پا درشون میاورد. به امید آینده ای بهتر …

  12. دیلا می‌گوید:

    پدر و مادرم دارن 5 روز دیگه برای اولین بار میان پیشم. پستت یه تلنگر بود برای اینکه یادم باشه یه وقت بی حوصلگی نکنم اگه طرز راه رفتنشون، لباس کم و زیاد پوشیدنشون، تکنولوژی بلد نبودنشون، و …. مثل آدمهای نسل بعدشون نبود.

    حواسم باشه…
    ممنون

  13. نار می‌گوید:

    آخ اگه بدونی چقدر باهات همزادپنداری کردم!

  14. old reader می‌گوید:

    وقتی نوشته رو خوندم سریع رفتم سمت در اتاقم و بستمش و پشت بهش تکیه دادم و اشک ریختم … درو بستم تا اشک هایم را مادرم نبیند. نبیند و نداند که دل من به اندازه ی تمام دل های عالم عاشقشان است … نوشته ت قلبم رو فشرد … بد فشرد….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: