مرگ جک لیتون در پستی که یک سال پیش نوشته شد.

یک سال پیش که میشه دو سال پیش الان، همین موقعا، قاط ِ سرتاسری زده بودم، کارهای مهاجرتم به کانادا درست نمیشد و دو سال بود که پرونده ام یک خراب شده ای گیر کرده بود. معلوم نیست به جرم ایرانی بودن یا بدشانسی خارق العاده ای که یقه ام رو چسبیده بود. هل کرده بودم که ای وای درسم هم داره در کانادا تموم میشه و هنوز یک وضعیت اقامت ندارم و شهریه ی دانشجوی خارجی باید بدم و در همان حیص و بیص میخواستم دکترام رو ول کنم برم سر کار و اجازه کار نداشتم و خلاصه تا دسته به یک تیکه کاغذ که بگه آره بابا تو هم یک مهاجر بدبختی نیاز روانی پیدا کرده بودم. بعد این در اون در زدم و به دفتر عضو پارلمان منطقه ام تو حزب دموکراتیک یک ای-میل ِ مختصری زدم که من گند خورده به زندگیم، شما مهاجر نمیخواید چرا اصلا این برنامه ی مهاجرت رو گالی گولا نمیکنید اصلا ما درخواست ندیم دیگه؟ یک روز بعد از دفتر اون حزب پارلمان بهم ای-میل زدن که ما برات یک پرونده ی پیگیری درست کردیم و با اداره مهاجرت تو بوفالو تماس گرفتیم و کارت توی فلان اداره گیر کرده و ما پیگیری میکنیم و حالا در تماسیم. یک ماه گذشت و من داشتم روانی میشدم. البته بیخود و بی جهت. یعنی هر وقت تو این زندگی ِ سگی از یک چیزی دارم روانی میشم، درست وقتی که مسئله حل میشه میفهمم که خیلی فکر میکنم مرکز ِ عالمم و اتفاقات و خرده مسائل زندگی ِ بی اهمیتم رو خیلی برای خودم مهم می بینم.

باری، در اون موقعیت دست به دامن یک وکیلی شدم که بابا عضو پارلمان هم غلطی نتونست بکنه بیا تو یک حرکتی بکن. وکیل رو سه شنبه دیدم و پونصد دلار سلفیدم که برام پرونده تشکیل بده، از دفتر عضو پارلمان بهم چهارشنبه زنگ زدن گفتند که کارت تو چک امنیتی گیر کرده و ما نتونستیم سرعتش بدیم و هیچ کس نمیتونه کاری کنه، حتی اون وکیل خوشگلت، حالا باز در تماسیم، پنج شنبه زنگ زدن گفتند که کارت درست شد، پاسپورتت رو بفرست بوفالو که ویزای ورود به کانادا به عنوان مهاجر رو بگیری. تا چند ماه ِ بعد دفتر این عضو پارلمان به من زنگ میزد، میپرسید، آیا کارت اقامتم اومد، آیا همه چیز خوبه و آیا ما تونستیم کمک کنیم و من نمیدونستم که چی بگم، اینها چرا اینقدر آدمهای خوبی اند، و چرا به یک خارجی اینقدر کمک میکنند. البته میفهمیدم اینها اهرمهای مختلفی مثل مهاجران رو استفاده میکنند که به دولت محافظه کار فشار بیارند، اما باز هم ارتباط ِ مستقیمی که با مردم داشتند اسگلم کرده بود. در پرانتز بگم که من و وکیل چه کشتی هایی گرفتیم تا هفتاد و پنج درصد پونصد دلار رو پس داد.

مسلما وقتی یک سال و چهار ماه ِ پیش که انتخابات ِ کانادا پیش اومد، من چاکر و کشته مرده ی حزب دموکراتیک بودم. رهبر حزب رو تازه سر اون انتخابات شناختم: جک لیتون که تازه فهمیدم شوهر عضو پارلمانیه که کارهای مهاجرت من رو درست کرد. مردم کانادا این زوج رو خیلی دوست دارند، تو اون انتخابات حزب جک لیتون یک موفقیت عظیم به دست آوورد و تمام کبک و تمام مردمی که سالها به حزب لیبرال رای داده بودن رای هاشون رو به پای دموکراتیک ها ریختند و جک لیتون یک ستاره شد و با بیشترین تعداد عضو پارلمان برای حزبش رفت به مجلس. یک سال پیش بیشتر جک لیتون بعد از اینکه چند سال پشت سر هم با یک نوع سرطان جنگید به خاطر ِ یک سرطان دیگه از دنیا رفت. چند ساعت قبل از مرگ یک نامه ی سرگشاده به مردم کانادا نوشت و گفت به آینده امیدوار باشند و با هم همکاری کنند و خوب باشند، و به این حزب امیدوار باشند.. من نه کانادایی ام و نه سابقه ی حزبی دارم، و جوگیری خاصی هم در مورد کانادایی شدن ندارم. صرفا با جیناب جک حال کردم و مرگش منقلبم کرد.

باری…. تمام صورتم این روزها جوش های قلمبه ی قرمز شده. لازم به عرض نیست اینها، ولی مثل یک دختر شونزده سال احساس زشتی میکنم. به الف خاطرنشان کردم چه طور عقت نمیگیره من رو بغل بگیری و صورت جوشناک ِ من رو ببوسی، یکم فکر کرد، و احساس کردم به فکر انداختمش که با خودش فکر کنه، راستی من با این غرغرالساداتی که لاینقطع ناله میکند چه میکنم؟ در نتیجه برای اینکه به الف اثبات کنم هر کدوم قناسی های خودمون رو داریم، چربی های دور نافش رو محکم در چنگ گرفتم و کشیدم و حتی مقداری در هوا تکون دادم و گفتم ببین، ببین.. شکم گنده،

الف میگه جوشهات هم با مزه اند اصلا و من محبتی که نمیدونم چطور مقابل چندشی جوشهای من مقاومت میکنه رو پس میزنم و میگم اما شکم ِ تو چندشه. الف میپیچد زیر پتو و روش رو میکند اونور و بیخیال بامزگی ِ جوشهای من میشود. پشیمون میشم از انتقاد از شکمش. میگیرمش بغلم و کم کم هلش میدم سمت چپ ِ تشک. ما هر دو راست دستیم و هر دو به سمت راست ِ این تشک علاقه داریم. اما به یک دلیل ناشناخته ای در مونترال معمولا سر سمت چپ رقابت داشتیم. به الف گفتم خوب بود تشک هایی میساختند با دو تا سمت چپ. الف گفت اسگل چطور همچین چیزی ممکن است؟ و من نمیدونم، ولی هنوز هم به دو تا چپ یا دو راست امیدوارم. زندگی خوب بوده.. سمت راست یا چپ.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “مرگ جک لیتون در پستی که یک سال پیش نوشته شد.
  1. حس} می‌گوید:

    یک جای این داستان می لنگه
    آقای جک نباید به این خوبی از جمع ما می رفت
    انتظار می رفت رسوایی اخلاقی، دروغ سیاسی، گند اقتصادی یا یه همچین چیزی رو آخر پستت رو کنی
    باری… تصورم از الف یک پسر لاغر عینکی با موهای مشکی پرپشت بود!

  2. kamioon می‌گوید:

    کیفیت چند پست اخیر نسبت به اون قدیمیترا پایین اومده !

  3. احسان می‌گوید:

    قشنگ بود دانشمند جان

  4. شیخ می‌گوید:

    من راه حل دو تا سمت چپ داشتن تشک رو بلدم ولی مجبورید بوی پای هم رو تحمل کنید!

  5. مومو می‌گوید:

    با پاراگراف آخر خندیدم، خوب بود. :))

  6. nazanin می‌گوید:

    fek mikonam in aghaye Jack Layton tu jame mohajera kheili mahbub bude…parsal ke khabare margesho tu akhbar mishnidam chand nafar az irania ke pisham neshaste budan kheili monaghleb va narahat shodan…be har hal omresh baraye kare ma kafaf nadad!

  7. ته چین می‌گوید:

    جالب بود- لبخند زدیم در حین خواندن

  8. عماد می‌گوید:

    من نمی دونم اینجور شکم رو کشیدن غریزیه یا چی ولی بدجوری درد داره. نکن، بنده خدا گناه داره!

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاها. واقعا به معنای واقعی کلمه خندیدم به این کامنت. غریزیه؟ گناه داره بنده خدا؟! چه ندیده و نشناخته طرفدار هم داره.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: