رقت انگیز جزئی و کلان

نمیتونم، حوصله ندارم، یا ظرفیت ندارم به قیمت دلار فکر کنم. یعنی عدد سه هزار و پونصد تومن بابت یک اسکناس یک دلاری چرک مچاله شده با عکس یکی از روسای جمهور محترم ایالات متحده ی آمریکا فقط وقتی قابل درک هست، که دلار لازم داری و سه هزار و پونصد تومن برای قیافه ی اون مردک رئیس جمهور محترم بسلفی. من البته حناقه اگه بگم میدونم رو یه دلاری کدوم رئیس جمهور نشسته.

خلاصه خیلی متعجب و مشتاق نمودار صعودی دلار رو دنبال نمیکنم. ظرفیت فکر کردن به وضعیت به گا رفته ی مملکت رو ندارم. موندم از صنایع چیزی باقی میمونه؟ دارو و کالای اساسی وارد میشه؟ آدمی که نیازش داره میتونه، قدرت داره، پیداش میکنه مثلا فلان داروی پیچیده ای که برای سرطان فلان وارد میشه رو تهیه کنه؟ برای اینکه خودم رو خیلی ناراحت نکنم، سر تکون میدم، افسوس میخورم، از این مدل های دلسوز ولی بی خاصیت. بی خاصیتم، چه غلطی کنم؟ چه کسی چه گهی در این موقعیت میتونه نوش جان کنه؟

تو روزنامه خوندم تهران شلوغ شده. صنف طلا جواهر و فرش بازار تصمیم به اعتصاب و شلوغی گرفتن. گویا بعد از انقلاب این اولین باریه که بازار علیه دولت گهی خورده. احساسی نداشتم به موضوع، شونه انداختم بالا و ورق زدم رفتم صفجه بعدی، اخبار ِ استان بریتیش کلمبیا رو مطالعه کردم. دم گربه ای لای درب گیر نموده بوده. شخصی که به علت خوش رفتاری تازه از زندان آزاد شده  تا یک سال و نیم آینده تحت نظر خواهد بود. و کذا. هراز گاهی هم صفحه های سیاسی درباره ی مناظره ی اوباما و رامنی رو بالا میگرفتم که رئیسم از صندلی پشت ببینه من شخصیت برجسته ای هستم که به سیاست خارجی علاقه مندم. زر زیادی، من به هیچ چیز علاقه مند نیستم. اوباما و رامنی هر دو برن گم شن حرام زاده ها که در مقابله با مملکت ِ من هر دویشان یک مدل کثافت به تمام معنایند. من صرفا توی هواپیمای ملخی از سر کار برمیگشتم و رئیسم صندلی پشت بود و من معذب بودم و با روزنامه خوندن خودم رو مشغول جلوه میدادم. من اصلا کل ماموریت دو روزه ی اخیر رو معذب بودم.

فلواقع کارم رو عوض کردم. از شر اون همکار دیوانه ام و راه دور به خیال خودم راحت شدم. فکر کردم کار جدید با خونه پیاده، ده دقیقه راهه. اما دریغا، دقیقا روز ِ اول کارم چپوندن منو تو هواپیمای یه موتوره ای که از رو آب پا میشد و من شک داشتم پا میشه و یا میره تو درخت های رو به رو و به هر حال به هر زوری بود هشت صبح روز ِ اول کارم فرستادنم سر سایت مشتری یه شهر دیگه. فلذا من همش معذب بودم. نگران ریخت و لباسم بودم. نگران انگلیسی الکنم بودم. نگران تپق ها، عطسه های بیجا و اسکلی ام بودم. دست و پام در تمام دو روز گذشه گم بود لای دست و پام. سعی میکردم افه را حفظ کنم، ژست بگیرم، ماتیکم رو قرمز نگه دارم، با پاشنه ی خفیفم این ور آن ور بجهم، اما لحظات خیط شدگی، بور شدگی، عدم آشنایی با محیط هر بیست دقیقه یکبار دست کم حادث میشدن. پام گیر میکرد به سیم و دو متر آنورتر فرود میامدم، مشتری پا میشد برود و من از شدت دست پاچگی هل شده و میپریدم بدرقه ی مشتری تا دم در اتاق جلسه و میدیدم بنده تنها اسکلی هستم از تیم که به پا خواستم، و کذا و کذا… خیلی دنیای درونی توی کله ام رقت انگیزه، بعد مقایسه میکنم با مقیاس رقت انگیزی مملکتم، خجالت زده شده، خفه میشم و استغفار گویان به زیر پتو پناه میبرم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “رقت انگیز جزئی و کلان
  1. آق رضا می‌گوید:

    حال کن ! اونور چرخ زندگی برای مهاجر شاید سخت بگرده ولی تو این خراب شده چرخ لعنتی دیگه نمی خواد بچرخه شاید زنگ زده شاید شکسته . لعنت به چرخیدن لعنت به اعداد .من که 29 سال عمرم سوخت و پر کشید چه باک چیزی برای از دست دادن ندارم .منم و سیم آخر

  2. حس} می‌گوید:

    واقعا نیازی نبود بگی دست پاچه بودی چون از پشت این پست هم معلومه .
    اما معلوم نیس با خودت چیکار کردی و چه تغییراتی در دکوراسیون دادی ولی اینقد یه جوری نباش
    ببین درسته اوضاع خرابه خو خیلی وقته خرابه ولی این افزایش یکباره ی نرخ دلار به معنی این نیست که دو شبه مثلا تولید ناخالص ملی و هزارتا شاخص اقتصادی دیگه کشیدن پایین و قیمت دلار سی درصد گرون شده. مشخصه که اون پشت، تورنمت سیاسی در حال انجامه.
    از اومدن گل پسر هاشمی و دستگیری جوانفکر تا کم آوردن دولت تو پرداخت یارانه. اوضاع و شاخصهای اقتصادی با تقریب خوبی همونه که 2 ماه پیش بود، اینا بازی دولته که مسلما یقه تولید رو هم میگیره. تولید و صنعت ما کی اصن حرفی داشته که حالا جیکش دربیاد، همیشه تو سری خور بوده.
    به نظر من مشخصه که به زودی دیگه قیمت دلار کم میشه.
    همینی که درباره ایران نگران نسیتی کار خوبی میکنی. تو افتضاح 88 جوونای پاک باخته نتونستن کاری بکنن، این چارتا بازاری چاق و حسابگر که عددی نیستن. اینم گفتم چون از لحنت به نظر میاد عذاب وجدان داری که نگران مملکت و دلارش نیستی. نه ، نگران نیستی عذاب وجدان هم نداشته باش. واقعا ارزششو نداره.

  3. ناشناس می‌گوید:

    من در موقعیتی خیلی‌ شبیه به تو قرار دارم و خیلی‌ با این نوشته و احساست همذات پنداری کردم. ممنون.

  4. Mehdi می‌گوید:

    من از این طرف دنیا درک می کنم که چرا دوست نداری پیگیری کنی. اشکال قضیه اینه که اینجا از صبح اگه خودت هم تعقیب نکنی، ناخدآگاه می شنوی در موردش.

  5. ناشناس می‌گوید:

    Sakht nagir…kareto migam. Hame ba har sathe tajrobe kam o bish in masaelo toye karaye jadid tajrobe mikonan…

  6. hadi می‌گوید:

    دانشمند یکی از اقوام هست پسرشون در اینگلیس مشغول به تحصیلند و پشتیبانی میکردند از پسرشون الان نمیدونی چه بلایی سرشون اومده تازه از نظر مالی okبودن. یکی از دوستانم 2تا آپارتمان داشت داد اجاره خودشو همسرشو پسرش رفتند مالزی خودش میگه خرج زندگیمون از سال پیش تا حالا یه چند برابری شده. و من هم قید ادامه تحصیل رو زدم آخه ما که مثه شما دانشمند نیستیم که بزارن مجانی درس بخونیم.کلا بگم که ریدن به آیندمون.حالا تو زیاد غصه نخور.بدبختی درجه داره.واسه ما روی های میباشد.

  7. old reader می‌گوید:

    بیا بغل خودم 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: