جو ما رو گرفت و ول کرد و گرفت و ول کرد و …

همچین میشه گفت بدو بدو رفتیم خرید تابلو.. نمیدونم هم چرا اینطور عجله ای. گذاشتیمش تو این چرخ های آیکیا. این چرخ ها کاربردهای متنوعی دارن، کاربرد مورد علاقه ی من اینه که دورخیز کنم بپرم روش و یک چرخی اطراف انبار آیکیا بزنم، به قوه ی الهی، مغازه نیست، انباریست. امیدوارم هم مسئولان مغازه ی معظم آیکیا نبینند منو. باری، گم نشم از موضوع. تابلئوی مذکور رو زدیم زیر بغل روی چرخ و آووردیم که سوار جعفر کنیم. در صندوق رو زدیم و سعی کردیم تابلوئه رو بکنیم تو صندوق عقب. البته تابلو نرفت. یعنی اینقدر پهن بود که جعفر کم آوورد. فلذا از در صندلی پشت تابلو رو دادیم تو. خیلی شیک و ضیافتی هم رفت تو. ولیکن از اون یکی در یک ده سانتیش افتاد بیرون. خیلی عرضش زیاد بود. خلاصه آووردیمش بیرون. پت و متی هستیم به نوبه ی خودمون.  من بستنی ام داشت آب میشد و تابلو به دست بستنی میخوردم. در اون سرما. الف حرص خوران گفت ول کن اون بستنی رو. بستنی قیفی رو گذاشتم رو سقف جعفر. و اینبار از درب جلوی جعفر تابلو رو هل دادیم تو. عاجزانه و ملتمسانه… آمستردام نرفت تو. آمستردام اسم تابلوئه است. ما بین پاریس و آمستردام شک داشتیم. پاریسش خیلی شیک و رومانتیک بود. چراغانی و ایفل و میفل. نورانی و مکش مرگ ِ من. یعنی قسمت خز وجودم غلبه کرد بر قسمت شیکتر مغزم و گفتم پاریس ورداریم. الف یکم پاش در مورد پاریس شل بود. اصولا پاریس به الف خوب نکرده در زندگی. بعد من نگاهم با سطل آشغال و بطری ها و کثافت کنار یک کانال رندم در آمستردام گره خورد و کلی دوچرخه ی قرمز پارک شده در مرکز تابلو من رو گرفت. یکم هم یاد اون سفر آمستردامی افتادم که الف نیامد و رفت پاریس ویزای ورود به کانادا بگیره و بالاخره با چهارده ساعت تاخیر آمد. خلاصه به تمام دلایل اسگل زدن هامون در آمستردام، آمستردام برنده شده.

اما وی قصد نداشت داخل جعفر جا شود. بالاخره در یک اقدام حماسی جاش کردیم زیر سقف. الف لنگان لنگان رفت طناب آوورد و از بیرون هم چفتش کرد به جعفر. بستنیم رو سقف ماشین آب شده بود و جعفر رو چسبناک کرده بود. نمیدونم چرا سقف ماشین رو لیس نزدم و با یک کاغذ پاره پاکش کردم. چی جلوی من رو میگیره که آنی ترین عکس العملم رو به اجرا نذارم؟ باری… آمستردام رو زدیم به دیوار خونه مون. ترجیح شاید این بود که یک نکبت و کثافتی از گوشه ی تهرون رو میزدیم به دیوار. ولیکن آیکیا در تجارت چاپ ده هزار نسخه از یک عکس از تهران نیست که ما بتوانیم عکس به ان گندگی رو با قیمت چهل و نه دلار و نود و نه سنت ابتیاع کنیم و اینطور میشود که مردم طبقه ی متوسط ساکن ونکوور بین شهرهای رومانتیک-نوستالژیک دنیا، دو انتخاب اصلی بیشتر ندارند و تهران یکی از این انتخاب ها نیست.

در واقع ایده ی یک عکس یک متر در یک متر از تهران روی دیوار خونه مون، بیشتر برای قمپز در کردن مطلوب است. فلواقع من خیلی اهمیتی به جای جای مملکت اسلامی مان نمیدم. چند سال شده که برنگشتم؟ نطلبید آقا ما را…. از انتخابات به این ور قهر کردم با مملکت. روانی شدم. انگار داد بیدادم شده بود باهاش. جیغ هاش رو سر مادرم زدم، طی تماس های تلفنی صبحی که نتایج شمارش تقلبی رو اعلام کردن هوار می کشیدم  پای گوشی سر مادرم که چرا رای گیری میذارن اگه میخوان رئیس جمهور رو تعیین کنند؟ چرا فیلم بازی میکنند؟ چرا ادای دموکراسی رو در میارن؟ چرا نمیان تو تلویزیون بگن دیکتاتوریه، همینه که هست. هِری؟ چرا نمیان بگن خفه رسما؟ مادرم پای تلفن سر تکون میداد. من میدیدم. اون چشمم که توی خونه مون جا مونده و زندگی رو در اون خونه تجسم میکنه دید که مادرم سر تکون داد پای جیغ های من. بعد هم رفتم ایران. یکم تظاهرات و شلوغی و الله و اکبر دیدم. بعد هم برگشتم. یک سه سالی دستبند سبز دستم بود. یک شب که میرفتم یک مهمونی درش آووردم که سبزیش توی ذوق نخوره با لباسم. بعد هم برگشتم به زندگی عادی. دستبند برنگشت توی دستم. به همین سادگی. حالا دستبند من چه گهی میخورد؟ خار بود توی چشم کدوم خری؟

حالا یک کانال کثافت نکبتی تو آمستردام رو زدیم وسط دیوار خونه. این از داستان ما. جو ما رو گرفت و ول کرد و گرفت و ول کرد. هنوز میگیره و ول میکنه.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “جو ما رو گرفت و ول کرد و گرفت و ول کرد و …
  1. هـ می‌گوید:

    این «جو گرفتگی» در این نژاد پاک آریایی ما ها نهادینه شده 😀 😉

  2. ناشناس می‌گوید:

    اتفاقاً ما جو گیر شدیم و پاریس خریدیم. از پاریس خاطره بد نداریم اما توی آمستردام سر قضیه ویزای آمریکا اذیت شدیم. شهر فعلی مون (پورتلند) رو هم داشت ولی‌ جو گیر پاریس بودیم دیگه. البته تابلو توی جفرمون جا نشد. خیلی‌ شیک رفتیم پسش دادیم. بستنی رو هم قبلش خوردیم، به همراه قهوه داغ البته 🙂

  3. Zara می‌گوید:

    man yadgarhai doostanam ro mizanam be divar khoobe, personal tar az tablu hai ikea hast.

  4. آنکور می‌گوید:

    اینجا رو دوس دارم. نوشته هات خیلی روونه.

  5. ارسام می‌گوید:

    گورِ بابای رنگ! سبز و غیر سبز نداره؛ مهم نیست اینا اصلاً! مهم جوگیریه که همیشه توش باشی.

  6. hiddenzan می‌گوید:

    سلام. دانشمند جان وبلاگتو دوست دارم ولی حس می کنم قبلا ها شادتر می نوشتی.
    راستی ما هم شهری هستیم! اینم وبلاگ نو شکفته ی منه! راستش من خیلی بلد نیستم چی کار یابد کرد که یه وبلاگی که دوسش داری آدمو لینک کنه.

    • دانشمند می‌گوید:

      سلام هیدن ؟!
      فکر نکنم من قبلا شادتر مینوشتم. واقعا سخته بشه گفت قبلا چه دردیم بوده که همه قبلا من رو دوست دارن. اصولا وبلاگ ها عروج و افول دارن. من زیادی چسبیدم به این بلاگ. در ضمن تا الان تو زندگیم حالم به این خوبی نبود. اصولا کسی که حالش خوب باشه نوشتنش نمیاد !!

      سوالت رو درست نفهمیدم. میخوای بقیه ی وبلاگ ها لینکت کنند؟ وخت بده به خودت. خوب بنویس. خودت باش. یک چیزی بنویس که چهار نفر آدم شبیه ِخودت رو درگیر کنی. پیدا میشی خود به خود. من یکی از کارهای روزانه ام dig کردن وبلاگه و پست کردن چیزهای جالب رو فیسبوک. مطمئن باش به محض اینکه چند تا پست خوب بنویسی پشت سر هم به شدت لینک میشی ! موفق باشی !

  7. Jasmine می‌گوید:

    الان IKEA اون سری تابلوهاشو حراج گذاشته ، رسیدتو داری هنوز؟ D:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: