کرفس

من در بچگی یک میل غریبی داشتم که یک بار یک بادمجان پای چش ِ کرفس بکارم. اما نمیشد. نع اینکه اهل رودربایستی باشم، اما مشکل با کرفس این بود که هیکل گنده ای داشت. توپر و تپل مپل بود. دست سنگینی داشت و یک هلش من ِ ریقونه رو پرت میکرد چند متر اون ورتر. خاطره های روشنم با کرفس حول ِ بزن بزن میگردد. مثلا دم یک رودخونه، نمیدوم سر چی با سنگ همچین محکم منو زد، مچ دستم باد کرد به مثابه ی یک گردو آمد بالا. کرفس اینطور بچه ای بود. سنگ ورمیداشت میزد. در اینگونه مواقع دلم میخواست از بالای تپه پرتش کنم پایین، اما زورم نمیرسید بهش. اصولا بچه ی چندان خشنی هم نبودم. راه ِ حل دموکراتیک میخواستم. اما با کرفس دموکراسی جواب نمیداد. معمولا میرفتم پیش مادرش، سعی میکردم عمق فاجعه ای که کرفس بالا آوورده رو توضیح بدم. مادرش یادم نیست، چطوری میپیچوند منو، ولی میرفت سراغ کرفس. آنطوری که میگفت کرفس، کرفس، من میدونستم که زهرم رو ریختم. مادرش یه سنت غریبی داشت که کرفس رو تحقیر میکرد به شدت. دخترش رو از کرفس بیشتر دوست داشت. شاید چون دخترش موجود آروم ِ مودب صلح جویی بود که از .. خلی های کرفس به اندازه ی بقیه به ستوه میامد. نمیدونم چطور توضیح بدم کرفس را. به عنوان یک وبلاگ نویس که هر روزه به این و آن میریند باید دست به قلم خوبی در توصیف شخصیت پر گره ِ خودم و دیگران پیدا کرده باشم. اما توضیح کرفس سخت است. تقصیر خودش هم شاید نبود. به وضوح خواهرش عزیز تر بود. بین همه هم عزیزتر بود، پیش مادر و مادر بزرگ و خاله و بقیه ی بچه ها. کرفس موجود ناخواستنی ِ عربده کش ِ کتک زن ِ مشمئز کننده ای بود که مف سبزش آوویزون ِ مماغش بود. این تصویر دوست داشتنی ای نبود. همیشه فکر میکنم اگه کرفس دوست داشته میشد شاید دوست داشتنی میشد.

کرفس البته گنده شد. بزرگ نشد، هیکل رو گنده کرد صرفا. درهیژده سالگی ماشین مامانش رو برمیداشت و تفریحش شماره دادن در فرشته نبود، بلکه تفریح شماره یکش این بود که به اندازه کافی به ماشین های پارک شده نزدیک بره که با آیینه بغلش آینه بغل ماشین پارک شده رو بزنه و بشکنه. این تفریح کرفس بود. آیا قابل باور است؟ این تیزی زبون من راجع به کرفس از کجا میاد حالا؟ از تمام کتک هایی که ازش خوردم؟ یا از اون دفعه ای که تو حیاط بازی میکردیم و کرفس بند رخت رو میکشید ول میکرد و بالاخره طی یه حرکت آکروباتیک توانست یک عدد لباس زیر خال مخالی بچه گانه ی من که داشت روی بند رخت خشک میشد رو بفرسته بالا دیوار. قهقهه های ترسناک میزد که شورتت رو فرستادم بالا دیوار. من نه سالم بود و درست یادم نمیاد احساس و برداشتم درباره ی لباس زیر مذکورم چه بود. دوست داشتم کرفس رو خفه کنم و توجه همه ی بچه های تو حیاط رو از شورت خال مخالی ام منحرف کنم. در حال حاضر اگه یابویی یک عدد لباس زیر من رو بفرسته بالا دیوار، انگشت میانی هر دو تا دستم رو توی چشمش میکنم و راهم رو میکشم میرم. در نه سالگی از وجود این انگشت بی خبر بودم در واقع فلذا به کرفس گفتم که بیشعوره و راهم رو کشیدم رفتم به مادرم اطلاع دادم. اصولا چوقولی رو یک راه حل دموکراتیک بدون بزن بزنی پیدا کرده بودم که اگر من رو منفور میکرد، اما حداقل کتک و بزن بزنی در کار نبود. من جربزه ی کتک کاری نداشتم.

دیگه از کرفس خبری ندارم. نمیدونم حتی کجای دنیا بوده و هست. فقط طعنه ی  قضیه اینجا بود که در یکی تلاش هاش برای آینه زدن، آینه بغل خودش چنان شکست و خورد شد که یک خورده شیشه از پنجره میپره به صورتش و لاله ی گوشش رو میبره و گویا قطع میکنه. من هیستریک و بیمارگونه به این داستان خندیدم. مریضیم همه با هم !

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
9 دیدگاه برای “کرفس
  1. ناشناس می‌گوید:

    بسیار عالی تونستی عقده هاتو قی کنی ، یه پیشنهاد یا مدیتیشن کن یا برو چیش روانشناس به خدا طعنه نمیزنم …احتیاج مبرم داری……

  2. ساحل غربی می‌گوید:

    احتمالا اگه دوست داشته میشد آدم دوست داشتنی ای میشد … موافقم …

  3. Voice می‌گوید:

    در زندگی هرکس کرفس هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند.

  4. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    میگن خورده شیشه خدا صدا نداره؟
    البته میگن خدا خورده شیشه نداره کلا
    بین علما خیلی اختلاف هست سر این موضوع
    اینقدر که دهنشون سرویس شده 😐

  5. hiddenzan می‌گوید:

    مرسی که جواب دادی:) راستی با اجازه من لینکت کردم.

  6. hiddenzan می‌گوید:

    ای بابا پس چرا نمی بینم لینکتو تو پیجم؟؟ از تو «Links» -«add new» باید اضافه کنم دیگه؟ باید منتظر کانفرمیشنی! چیزی باشم؟

  7. آنکور می‌گوید:

    کرفس بیچاره …

  8. ناشناس می‌گوید:

    احتمالا اگه دوست داشته میشد آدم دوست داشتنی ای میشد!!! حال کردم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: