استاد دوسِت داریم: اندر احوالات شجریان در ونکوور*

یکبار آقای نامجو اومده بود دانشگاه مون درباره ی کاراش حرف بزنه. در پرانتز که خیلی آدم افتاده و خاکی و خودمونی ای بود، یکی از سوالهایی که ازش پرسیده شد راجع به شجریان و موسیقی سنتی بود. آقا نامجو فرمودن من صدای شجریان رو که میشنوم مو به تنم سیخ میشه، به خدا، به خدا سیخ میشه، اما موسیقی سنتی ایران مثه یک جنازه است که ما بالا سرش واستادیم و هی بهش شوک میدیم که زنده بشه…

بعد از اون شجریان بیشتر برای من شده دستگاه شوک الکتریکی که میارن بالا سر ِ آدمی که رفته. یا در واقع کاری که نامجو با موسیقی سنتی ایرانی میکنه دستگاه شوکه و شجریان شاید داشته نقش روح القدوس رو بازی میکرده. ادعای آقا نامجو کنار، فکر میکنم اگه عنایات خود شجریان موثر نبوده، اما یک قطار نوازنده ی جوون و سازهای جدید ابداعی ِ شجریان، یک موسیقی سنتی جدیدی رو کاشته که یک وقت دیگه و در یک موقعیت دیگه ثمر میده.

باری، من مرده ی چهچهه و آواز نیستم ابدا و صرفا ترانه های شجریان من رو میکشونه به کنسرت هاش. اینبار اما برنامه ام برای این کنسرت صرفا نوشتن یک پست دیگه در شرح حال ایرانیان ونکوور در مواجهه با مقام استادش بود. ونکوور شهر ِ گرونیه. چیز فانتزی ِ قشنگیه که در مقایسه با بقیه مناطق یخ زده ی سردسیری کانادا آب و هوای قابل تحمل تری داره. یکم بارونی و ابریه که صد البته به افه ی شهر افزوده. به صورت تاریخی ایرونی های که دستشون خوب به دهنشون میرسده و غم آینده ی کاری و درآمدی نداشتن، موقع مهاجرت خود به خود سر از ونکوور در میاووردن. قسمت غربی و شمالی ِ ونکوور رو هم قرق کردن و به هم دیگه فرش و پیتزا و سرویس ناخن و کباب میفروشن یا پولهایی که بابای بیچاره شون تو ایران به ریال میسازه رو رسما گالا گالا میکنند. قدیمی هاشون هم چهار پنج تا آپارتمان و خونه خریدن دادن اجاره یا تر تمیز کردن خونه های اسقاطی رو و فروختن و پول و پله ای به هم زدن و شیک و ضیافتی دارن از زیبایی های بصری شهر لذت میبرند. فلذا از این قشر انتظار میره که بریزن تو یکی از بهترین سالن های شهر به دیدار استاد موسیقی سنتی ایرانی. و البته میریزند.

هر چی تو کنسرت نامجو میانگین سنی پایین بود، تو کنسرت دیشب شجریان پدربزرگ و مادربزرگ زیاد بود. شاید اگه خانواده ی محترمی دختر خرد سال دو ساله شون رو نمیاووردن میانگین سنی سالن بالای شصت سال بود. بله، مهمان عزیز خردسال آنشب دختربچه ی بسیار بانمکی بود که به همراه پدر و مادرش به کنسرت شجریان آوورده شده بود و لاینقطع، بدون نفس گیری به مادرش ابراز میکرد: نمیخوام، میخوام برم پایین، خوابم میاد، و … .

اوایل کنسرت با قضیه ی نق نق های بچهه حرص میخوردم ولی به خودم دلداری میدادم که نگران نباش ابدا، الان پیش در آمد و آوازه و حوصله سر بره، به جاهای خوبش که برسه، مادره دیگه جونش به لبش میرسه و  بلند میکنه میبره بچه رو، یا بچه خوابش میبره. ولیکن بچه تا آنتراکت ونگ زد، مادرش هم خیلی جدی میگفت هیس س س س. تو آنتراکت دنبال صاحب صدا و مامانش گشتم. صاحب صدا رو بغل باباش دیدم که تاتی میکرد. باباش به نظر قیافه اش شرمنده بود. یک طوری بدش نمیامد بچه رو قائم کنه. ولی بچه روی کولش آویزون بود. نیمه ی دوم بچه به مادرش خیلی بلند بلند گفت خوابش میاد. دلم برای بچه خیلی سوخت. خیلی. فهمیدم اگر بچه دار بشم دوره ی کنسرت و اسکی و مهمونی و بد مستی خواهد گذشت. ترسیدم و دلم برای مادره هم سوخت. چون یکی از دربون های سالن آمد مادر و بچه رو بلند کرد و به بیرون اسکورت کرد. بعد که کنسرت تموم شد و درها باز شد، مادر و بچه بیرون نشسته بودن منتظر بابائه. بالاخره با مادره چش تو چش شدم. دختر جوونی بود، بسیار شبیه ِ خودم. دلم سوخت. برای هر دوشون که نمیخواستن اینجا پشت در باشن. بچه میخواست لابد تو تختش باشه، مامانش تو سالن. الف گفت نمیدونی، شاید خیلی دلش میخواسته بیاد شجریان رو ببینه. از حرص خوردن و غرغر کردن افتادم.

شاید بقیه  اینقدر مشتاق و کشته ی شجریان نبودن. یعنی بر اساس مشاهدات اون شب فقط میگم، دختر خانوم های دوشیزه معمولا این برنامه های خیلی حوصله سر بر رو گویا فقط برای پیدا کردن جفت مذکر میان. چون خیلی که چهچهه یا تکنوازی زیاد شد و همه خوابشون گرفت، دو سه ردیف جلوتر از ما یک سری دوشیزگان جوانی همون وسط اجرا لحظاتی قبل از آنتراکت مرخص شدن. یعنی آمدیم، چکی کردیم جماعت رو و شوهر بالقوه ای پیدا نشد و برنامه هم که لوس بود، فلذا همون وسط اجرای نوازندگان به پا خواستیم و رفتیم. البته یک عده هم خیلی مشتاق بودن. خانومی برای مثال آخر کنسرت در یک بازه ی ساکت سالن هوار زد استاد دوسِت داریم، ناز نفس ات. و کلی هم سوت بلبلی برای استادشون زدن. طوری که من خجالتم آمد. البته من خجولم. من از هر کاری که هموطن ها بکنند خجالت میکشم. یکطورهایی میدونم چسی میام. منظور حالصانه ام شاید اینه که من لات بازی هموطن ها برای ابراز عشق شون به یک استاد جهانی موسیقی رو نمیپسندم. ولیکن خب، هر کس آزاده بیاد توی سالن و یک هوارکی هم بزنه. بچه اش رو هم بیاره، بوی پیاز هم بده. روی چشمم. فقط وقتی میره رو اعصاب که وسط اجرای قطعه ها ملت دست میزنند و کلا تو شلوغی کف مرتب مردم، گم میشه که چی شد و استاد چی خوند. من بهم ثابت شده مخاطب ایرانی خداییش بیشتر موقعا میاد به جای گوش کردن، صدای کف و سوتش رو به استاد برسونه. یا بره بعد کنسرت اون پایین دم ِ سن، ماچ تو هوا پرت کنه به روی گل استاد. حالا به هر حال، این نظر شخصی من، اگه شما یک وقت اون پایین سن برای کسی بوس پرت کردید، کار خوبی کردی !

یک ژانگولر ِ دیگه رو هم راپورت کنم و خلاص. دیشب نوازنده ها هی میومدن رو سن و میرفتن. وقتی استاد شجریان  داشت از سکوی سن میرفت بالا من تو ذهنم گفتم الان اگه پاش گیر کنه، خدای نکرده بیوفته، جمعیت چه میکنه؟ به حضرت عباس، در همین فکر بودم، پای آقای شجریان گیر کرد، یک سکندری ِ کوچیکی خورد و افتاد با دو تا دست رو سکو ولی خودش رو نگه داشت و کامل نیوفتاد. جیغ و آه جمعیت در آمد. من رو میگی، آواز اول بی صدا خندیدم. میلرزیدم بی صدا تو بغل الف از خنده. میدونم آدم بدی هستم، ولیکن من بیشتر خندم میگیره، ملت ما از یک استاد آواز هم میتونند قدیس بسازند، یادشون میره که اون هم آدمه، میگوزه لابد، میوفته، پیر میشه. معلومه از شاه و رهبر هم قدیس میسازن، از ائمه هم قدیس میسازن. خداییش دیشب مجری برنامه موقع معرفی اسم استاد رو که برد همه دست زدن، من سقلمه زدم به الف، گفتم مثه موقتی که اسم ِ پیامبر رو میارن، صلوات ختم میشه، اسم استاد رو ببرن کف ختم میشه ! الف خندید گفت تو خیلی بدی ! اینقدر ایراد نگیر بذار کنسرت مون رو ببینیم! من هم خفه شدم و اوضاع رو زیر نظر گرفتم. محشر کبراییه این اجتماعات ایرانی.

 

 

* کنسرت های امسال تور کانادای استاد شجریان، به همراه برادران پورناظری بود، و فقط اضافه کنم، این آقای سهراب پورناظری و کمانچه اش یک مجموعه ی دیوانه ی کم نظیری بود.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “استاد دوسِت داریم: اندر احوالات شجریان در ونکوور*
  1. mojgan می‌گوید:

    واااااای پی نوشت این پست بهترین قسمتش بود ! باید اینجا توی تهران میبودی و اجراش رو با همایون شجریان میدیدی !!!

    • دانشمند می‌گوید:

      بلی. بنده شنیدم کنسرت های اینطوری در ایرانش یک چیز ِ دیگه است. متاسفانه از زیارت وطن معذوریم فعلا.

  2. ا پس شمام اون شب بودین؟ D:

  3. sherry می‌گوید:

    جزوه نادر پست هایی بود که ازت خوندم و با اکثریت 99% نظراتت موافق بودم و به نظرم منطقی اومدند.
    راستی قسمتی که در مورد ونکوور نوشتی هر چند خیلی خلاصه ، اما یک دیدی بهم داد.
    مرسی برای گزارشت و موفق باشی

    • دانشمند می‌گوید:

      خب، الحمدالله. شکر خدا. از صمیم قلب خوشحالم که شما حرص نخوردی موقع خوندن این.
      حالا اون یک درصد مخالفتتون رو هم بفرمایید که تصحیح کنیم من بعد از این.

  4. sanaz می‌گوید:

    You forgot to mention «bah bah» in the midst of the song; or «ahang haye darkhasti»! I purchased a song from Darya Dadvar, where at the completion of the song a gentleman shouts for «aziz joon». I’m not sure whether I wanna laugh or cry!

  5. آرمان می‌گوید:

    کاش می تونستيد اين واقعيت ساده ی کوچيک رو آسونتر بپذيريد که ما کلاً يک مردم ديگری هستيم و از اول هم قرار نبوده شبيه اون ديگرانی باشيم که احتمالاً رفتارشون رو معيار قرار می ديد. اينجوری شايد موفق می شديد وقتتون رو در چنين برنامه ای به شکل بهتری صرف کنيد.

  6. کارو می‌گوید:

    من دوست دارم 1 بار هم شده برم کنسرت شجریان فقط به خاطر تصنیف مرغ سحر
    راستی مرغ سحرم خوند؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: