برداشت های شخصی

مردم اطرافمان غالبا اعتقاد دارن ما زوج استثنایی ای هستیم. اینکه هفت هشت سال پیش آشنا شدیم و هنوز با هم هستیم رو تحسین میکنند. احساسات مردم برای عشق رمانتیک ما با شنیدن دو سال رابطه ی راه دور بین ایران و کانادا و چهار سال رابطه ی راه دور بین تورنتو و مونترال بیشتر قلیان میکند. من عموما با شنیدن تحسین مردم احساس پیروزی میکردم. در حال شنیدن تعریف مردم پشت گردن الف رو یک مالش نرمی میدادم که این عشق پر سوز و گداز رو بیشتر در عرصه ی عمومی جار بزنم. یک مدل خز بازی های جو زده ای که نو عروسان یا بانوانی که تازه کسی رو تور کرده اند دارن. احساس افتخار بابت رابطه ی پایدار یا داشتن یک مرد صرفا.

به هر حال هر کس به یک چیزی افتخار میکند. من دزدکی به رابطه ام افتخار میکردم. من حتی به صورت مریض گونه ای دوست داشتم و هنوزم شاید دوست دارم مردم از من در مورد ازدواج و آینده ام با الف بپرسند و بعد به خصوص آدم های متاهل رو با بی رحمی خورد کنم و توضیح بدم که به ازدواج اعتقاد ندارم و این کهنه کپک ها به ما نمیچسبد. یه مدل گنده گوزی و افه ای که اگر خواننده هایم که اکثریت شون گویا روانشناسی راه دور مطالعه کرده اند، ریشه یابی بکنند لابد میخواهند برسند به اشتیاق بیمارگونه ام به ازدواج  و پس زدن اش و کمبودش و عقده اش و فلان.

از بیرون همه ی زندگی ها میتونند دست نیافتنی به نظر بیان. از داخل جاذبه و عشق هر دو آدمی توجیه پذیره. هر رابطه ای به هر حال، به علت یک دینامیکی پایدار میشه. عشق مسلما علت پایداری نیست. به لحاظ علمی عشق صرفا شروع قضیه است و به صورت تکاملی به وجود آمده که زوج ها رو به رختخواب بکشونه و بعد از رخت خواب چند صباحی پای هم نگه داره که بچه ای که درست شده به دنیا بیاد، چند سالی بزرگ بشه و بعد هم عشق محو میشه، چون به هر حال از نظر تکاملی بهتره طرفین داستان شانس خودشون رو در سبدهای دیگه ای هم امتحان کنند و تا اونجا که میشه ژن هاشون رو با ژنهای رندم دیگه ای ترکیب کنند. گاهی صرفا استرس و ترس از دنیای بیرون زوج های خسته رو با آرامش در کنار هم نگه میداره.

من نمیدونم چطور آدمها ادعا میکنند که بعد از هفت هشت سال زندگی همچنان در سوز و گداز به سر میبرند. بسیار شکاک هستم به رابطه اگر معنی رابطه طی سالهای عوض نشود. اصولا هیچ چیزی رو نمیشه همونطور که بوده نگه داشت. وضعیت احساس دو نفر به همدیگه و به زندگی شون لاجرم تغییر میکنه. یک دوستی پس از طلاق منتظره اش به من ابراز کرد برای اینکه یک زوج با هم بمونند، باید ادای زندگی زوجها رو در بیارن. با هم برای خونه شون خرید کنند، گربه و سگ بیارند و تر و خشک کنند، بچه پس بیاندازند و عکس های عاشقانه بگیرند و به آرامش سکس رو برگزار کنند.

من از رابطه ام یک مسئله ی قدسی نورانی ای نمیسازم، خنده ام میگیره وقتی مردم صحبت soul mate  میکنند. اهل شعر نیستم. ولی مرحوم سپهری رو در شونزده سالگی زیاد میخوندم و یک حظ احمقانه ای هم حتی میبردم (هالو واری های شونزده سالگی). یک بیت معروفش که روی پوستر به دیوار اتاقم زده بودم: عشق صدای فاصله هاست که غرق ابهامند. من اینطور برداشت کردم که میفرمایند، عشق بیشتر معنی خواستن یک چیز ناشناخته از فاصله است. اصولا تمام عشق های بزرگ تاریخ در فاصله مونده اند و واسه همین معروف شدن، نمونه اش شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون و رومه و ژولیت و دیگر مستندات تاریخی.  فلذا بعد از به دست آووردن چیزی که میخواستی و مشخص شدن تمام زیر و زبر شخصیت طرف، نکته ی مبهمی دیگه باقی نمیمونه و مسئله عادی میشه. این توجیه بزرگ ِ من از پایداری رابطه ی راه دورم با الف بود. من به شدت الف رو میخواستم. فاصله ی ما فاصله ی ایران و کانادا، سربازی الف و پذیرش و مهاجرت به کانادا بود. اینقدر این حجم فاصله و ناامیدی و ناشناختگی مون از هم زیاد بود که یک عشق موقتی تابستانی رو به یک دلدادگی چند ساله بسط داد.

در مورد ما، بالاخره راه دور رو تموم کردیم. نه اون آمد شهر من، نه من رفتم شهر اون. یک شهر سوم باعث وساطت و نرمی دل ها شد. یک طورهایی کسی برای کسی فداکاری نکرد که بعد از چند سال طلبکار نشود. روز اولی که رسیدیم این خونه، کف زمین کیسه خواب پهن کردیم، کپیدیم. بعد خرد خرد چیدیم. آفتابه لگن مان هفت دست نشده، ولی بازی تموم شده انگاری، در نزدیکای سی سالگی، انگار جواب همه چیز رو میدونم، ابهامی باقی نیست، و همین. صدای مبهم فاصله ها رفع شده.

چند روز پیش الف رفت تعطیلات واسه چند هفته و آپارتمان خالی شد، از فرودگاه که آمدم، یک آبجو وا کردم نشستم به این فکر کردم که خونه خیلی خالیه. خزه، ولی، زندگی کردن و برگشتن به خونه ی گرم و نرم بسیار مرتب، وقتی کسی توش منتظرت نیست، یکم علی السویه و بی خاصیته. انگار من با الف زندگی میکنم که یکی زندگی کوتاه بی اثرم رو حداقل دیده باشه و تایید کرده باشه من روزی بودم، زوری زدم، چند صباحی خندیدم و اشک های بی حاصل ریختم، و رویابافی کردم و بعد رفتم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
23 دیدگاه برای “برداشت های شخصی
  1. 234N می‌گوید:

    تو یه ایمیل قلابی‌ای چیزی نداری بزاری اینجا من بهت ایمیل بزنم؟

  2. آرام می‌گوید:

    باور کن بودنِ الف هم از جنسِ عادت به دیدنِ تابلویِ آمستردام رو دیوارِ خونته و نه بیشتر، راحت میتونی‌ امتحان کنی‌!

  3. wanderer می‌گوید:

    «دیدگاه» ندارم که ثبت کنم ولی این ی که نوشتی را بخشی از اون دلیلی می دونم که رابطه رو نگه می داره برام یا مهم اش می کنه » …که انگار من با الف زندگی میکنم که یکی زندگی کوتاه بی اثرم رو حداقل دیده باشه و تایید کرده باشه من روزی بودم، زوری زدم، چند صباحی خندیدم و اشک های بی حاصل ریختم، و رویابافی کردم و بعد رفتم.»

  4. کیمیاگر می‌گوید:

    عدم اعتقاد به ازدواج با الف یا هر کسی دیگه شاید ترس از تکراری بودن ویکنواخت بودن اون شخص باشه اینکه ادم به پس از یه مدتی به جایی برسه که بی دلیل نخواد کسی رو تو زندگیش سهیم کنه …یا دلیلی برا پایا بودن زندگیش علیرغم ظاهر خوب وبدون مشکلش (در شرایط ائده ال) پیدا نکنه..یا بقول خودت هیچ علل دینامیکی توش نباشه تا ادم راضی نگهداره ..

  5. ناشناس می‌گوید:

    ممکن است که من منکر چیزی باشم ولی لزومی نمی بینم که آن را به لجن بکشم، یا حق اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم! کالیگولا آلبر کامو, یک متاهل خوشبخت

    • دانشمند می‌گوید:

      You read what you want to read between the lines
      لجن رو تعریف کنید… و قضاوت کنید آیا چیزی به لجن کشیده شده بود در این پست؟
      خیلی خواننده های من، فکر میکنند این پست ها در مورد به لجن کشیدن اونهاست. بلکه بیشتر در مورد خودشناسی ِ خودِ منه ! به هر حال، اگر عقیده ی شما به تاهل به لجن کشیده شدم متاسفم. آلبر کامو رو هم لازم نیست داخل کنید !

  6. ناشناس می‌گوید:

    این کهنه کپک ها!!!

    • دانشمند می‌گوید:

      ببین عزیزم. من دارم به خودم طعنه میزنم. نه به شما.
      من حتی به صورت مریض گونه ای دوست داشتم و هنوزم شاید دوست دارم مردم از من در مورد ازدواج و آینده ام با الف بپرسند و بعد به خصوص آدم های متاهل رو با بی رحمی خورد کنم و توضیح بدم که به ازدواج اعتقاد ندارم و این کهنه کپک ها به ما نمیچسبد.
      دقت کن. من دارم مریض گونه ی خودم رو بررسی میکنم. افه و گنده گوزی های درون ِ خودم رو مطالعه میکنم. من دارم میگم که رفتارم چیه و غلطی اش رو بررسی میکنم. بعد تو میای آلبرکامو به رخ من میکشی داداش جان؟

  7. کوروش بزرگ می‌گوید:

    سلام-من بسیار با دیدگاه شما موافقم، اصولا همه چیز رو رد می کنم مگر اینکه خودم درست بدونمشون، هر سنتی که تو ایران و عادات ایران هست
    یکیش همین ازدواج هست، باید توجه کرد که زندگی مثل تو فیلما نیست، همین طور عشقو عاشقی ها
    به نظر من عشق فرمول و منطق داره مثل باقی چیزها، پس معجزه خاصی در بین نیست

    صرفا هورمون ها و اصول شیمیایی و احساسی شما رو سوق می دهند
    پس خوبه که ادم تعهد طولانی مدت نده، چون بقول شما هیچ چیز آنطور که مثل قبل بوده باقی نمی ماند

  8. پیمان می‌گوید:

    می‌گن آدمهایی که همه داشته‌هاشون(شما فکر کن باورهاشون) رو توی یه سبد می‌زارن، سبده رو که از دست دادن داشته‌هاشون هم از دست می‌دن. حالا دوباره برگشتن به دوران اعتماد و سبد پرکردن خیلی سخته، حتی اگه این بار مثل اون بار نباشه. نه، باورش سختهگ زندگی همیشه همون گهی میمونه که بود و هست. اما من بعضی موقع‌ها واسه اون زندگی دلم تنگ می‌شه.

    شما چطور تجربه از دست دادن باورهات نمی‌زاره دیگه باور کنی؟

  9. filekhakestari92 می‌گوید:

    جالب بود نوشتت؛مرسی؛
    (الف)تازه شروعشه وقتی به (ی )رسیدی چی؟ (-;

  10. شقايق می‌گوید:

    چه جالب من تا حالا از ديد تكاملى نگاه نكرده بودم به سيستم جفتگيرى ادما، منظورم اوق قسمتشه كه عشق سرد ميشه تا اينا جذب يه جفت جديد بشن در جهت تنوع نژادى. من تنها نگرانيم از ازدواج نكردن اينه كه شانس سكس در سنين بالا در حالت مجردى خيلى پايينه يعنى ادما خيلى سختتر با همون فرمول جاذبه جنسى به هم نزديك ميشن و حوصله كسشراى مقدمشو دارن ولى ظاهرا تمايلش اونقدر پايين نيست.

  11. وقتی ازدواج می کنی هر دوتون بیشتر حس می کنین یه «تیم» هستین و این خیلی حس خوبیه.
    من با ازدواج موافقمو اونو بی معنی یا «کهنه کپک» نمی دونم اما به نطرم باید وقتی ازدواج کرد که قبلش حسابی شیطونیاتو کرده باشی.

  12. من توضیحتو در مورد «کهنه کپک» الان دیدم، بی اعصاب نشی یه وقت :دی

  13. سارا می‌گوید:

    وجود داره

  14. ناشناس می‌گوید:

    بفرماييد غليان نفرماييد قليان!

  15. ناشناس می‌گوید:

    آره خب واقعا هم همين طوره
    مهم نفس ازدواج يا حتي عشق نيست.
    حيات كوتاه و ناچيزي داريم ،
    و منطقي هم هست كه ازش لذتي ببريم
    اما كوتاه و حقير بودنش هيچ وقت از ييش چشم كنار نميره
    آدم تو فكر ميره كه چرا؟ چرا اين اين اتفاقات بايد بيفتن؟ مگر من الزامشون رو تعريف نميكنم؟ چرا براي خودم الزاماتي ميچينم كه …
    كهنه كپك نميشم همين كافيه
    كافيه؟
    چي ميشم؟ هيچي! پس چه اهميتي داره، الزامات و ملزومات

  16. voice می‌گوید:

    فقط درخواست پست تازه دارم
    هيچ بشر هم كاري ندارم.

  17. نیما می‌گوید:

    ویدئویی که لینکشو گذاشتی فوق العاده بود. ممنونم

  18. سوری می‌گوید:

    وبلاگ من خیلی تنهاست سری به من بزنید
    خوشحال می شم

  19. ناشناس می‌گوید:

    بهترین تعریف از ازدواج رو داشتی ، من یک زن متاهلم و از تاهلم راضی تر هستم نسبت به مجرد بودنم. بعد از ازدواج همچنان هوای همدیگه رو داریم، به هم عادت داریم. اما بیشتر با کار و پول در آوردن و تعطیلات و دوستان مشغولیم. اینجوری بیشتر به دوتاییمون خوش میگذره. به بچه فکر میکنیم و بی صبرانه دوست داریم که یه بچه بیاریم ببینیم چه شکلی میشه. واسش نقشه میکشیم که واسش چه کارهایی میخواهیم بکنیم و …. از نظر خودم ازدواج موفقی داشتم. بعدا پیر بشم سرطان بگیرم شوهرم هست که تو بیمارستان همراهم باشه ، بچم هست که بیاد بهم سر بزنه و حالمو بپرسه و واسم آناناس بخره. هر چقدر هم که آدم مستقلی باشیم چه زن باشیم چه مرد وقتی پیر و بیمار شیم دلمون میخواد که یه خانواده ای داشته باشیم که توش احساس امنیت کنیم. اما خوب باید ببینی میتونی حداقل بیست سی سال زحمت و مسئولیت بزرگ و پایدار کردن یه خانواده رو بکشی یا نه ترجیح میدی مجرد گونه برای خودت زندگی کنی و کون لق پیری و بیماری بهش فکر نکنی …

  20. مؤلّف می‌گوید:

    پاراگراف آخر من رو یاد مضمون دیالوگی تو فیلم «shall we dance» انداخت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: