من اینجا و تو آنجا مادر

این پست رو فقط برای یک خواننده نوشتم و ازش معذرت میخوام که ناراحتش میکنم.

امروز ناله نامه ی آیدا رو میخوندم. در باب کوفتگی ناشی از مهاجرت. در باب آنها آنجا و ما اینجا. (آنها رجعت دارند به اولیاء) آیدا در ناله نامه اش گفته بود که شب جمعه ای منزل مادر پدرمون وجود نداره. گفته بود در باب بی ریشه بودن مون.

من برعکس. همیشه نگاهم رو به جلوئه. رفته ام. پذیرفته ام. مادرم میجنگه هنوز البته. هنوز گریه میکنه. هنوز چشمش به دره. پدرم کنار آمده انگار. باخته قضیه رو. شاید هم امیدی به من ندارن. من اون دختر رویایی بابا نیستم. من صبر و دلرحمی و مدارا ندارم. من سگم. من گرگم. من مثه برادرم ازدواج نکردم، که عروسی ِ من رو ببینند. من رو در لباس سفید خوشبخت شده ندیدن در حساب کتاب های خودشون. من بچه ندارم. تا همین یک سال پیش هنوز مشغول درس بودم و صد دلار دویست دلار کادو قبول میکردم ازشون، دلار کانادا، دلار آمریکا، ریال عربستان دینار افغانستان، تومن، یورو، پوند، هر چی گیرشون میومد.. در پاکت های سفید دربسته با یک یادداشت که این کادوی عیده، این کادوی تولده، این کادوی فارغ التحصیلیه. بهانه های جورواجور. من کاری براشون نکردم. من رفتم پی کار خودم. همیشه هم توجیه میکنم بچه یک روز میره. قبول کنید. من حتی زحمت ایران رفتن هم به خودم نمیدم. اونا میان. یا میریم یکجا وسط هم رو میبینیم. یکم هم از ترس نمیرم، ترس از ای-میل های تهدید آمیز واسه چس فحشهایی که به این و اون میدم. گه خوردم بابا، رهبرتون گل، اسلام تون ناب. نمیرم هم شاید چون کاری ایران ندارم. جز پدر مادرم، چیزی نمونده که برم. میگن بی ریشه، بی ریشه، منو میگن. ندارم هیچی.

بعد پوست روی این حرفهامو میکنم. میبینم یک آدم ترسیده ی رنگ پریده توی درونم داره هوار میزنه که یک سر بره خونه. دیشب خواب خونه مون رو میدیدم. دختر برادرم بغلم بود و تابش میدادم. فک فامیل ها اومده بودن خونه مون دیدن بچه. بعد دقت کردم دیدم این بچه ی برادرم نیست. دختر ِ خودمه. کوچیک، تازه، قشنگ، شاد. توی بغل من. من توی پذیرایی خونه مون، زیر لوسترهای شاهنشاهی سالن… ناخودآگاهم دلش میخواد بره بچرخه تو یوسف آباد. سه چهار دور از جلو سینما گلریز بره تا سر دوراهی پیاده و با مسافرکش خطی. بعد باز برگرده بالا از دوراهی تا میدون کلانتری. واسته دستش رو بگیره تو هوا، داد بزنه دوراهی، دوراهی. بپره بالا تو بغل یه رستمی صندلی جلو. نصف هیکلش رو بندازه از پنجره بیرون که جا شن دو تایی. دلم میخواد برم شیرینی بی بی، چهار تا کیک قهوه ی شیش کیلویی بگیرم. برم بشینم رو مبل های سالنمون. همشو تنهایی یکجا بخورم که بخوابه این ویار بی محل برای تجدید مزه های بچگیم. دلم میخواد برم ستار خان، رو به روی برق آلستوم. بن بست ِ شهید بابایی. ببینم خونه شون رو کوبیدن و بفهمم تموم شده. ازش یک آپارتمان شیش طبقه در آووردن. به بن بستی نگاه کنم که مامان بزرگم سلانه سلانه میامد و میرفت ازش به اون خونه ی بی اندازه نورگیر. میخوام واستم تو ستار خان. خیره بشم به نقطه ای که بار اول الف آمد منو با پراید داداشش برداشت برد پیتزا بهم داد و لاس زدیم.

دلم میخواد بچه بشم دوباره. پاک و معصوم و زودباور. دلم میخواد همون دختری بشم که همیشه با مادرش موافق بود. که بیشتر نمیخواست. که نمیخواست دنیا رو کشف کنه. میخواست فقط پدر مادرش ازش راضی باشن. مخالفتی نداشت. نق و ناله و اعتراضی نداشت و سرش بسیار تو لاک خودش بود و خیلی خجالتی و محجوب بود. میخوام دوباره توی اون هوا قدم بزنم. دلم میخواد همه چیز به آسونی پونزده سالگیم بشه. آینده بی آینده. حداکثر زوری که باید در زندگی میزدیم غلبه بر جوش های غرور جوانی و کنکور بود. من اینجا و تو اونجا نبود مادر.

باور کن دلم میخواد مادر. تو میدونی چرا نمیشه؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “من اینجا و تو آنجا مادر
  1. شبانه روز می‌گوید:

    چند سال ایران نبودی؟ دیگه تو صندلی جلو بیشتر از یه نفر نمیشینه 🙂 اگه رفتی کیک پنیر پوپک هم بخور…

  2. sepi می‌گوید:

    goliiiiii cheghad az yousef abad goftio manam delam tang shode… are manam mese to 2 tam…ye hamin poosti ke migi yeki ham oon ziri..pore tanaghozim

  3. nima می‌گوید:

    modat has injaro mikhoonam va avalin bare ke daram chizi barat minevisam.neveshtat besyar ziba va tasir gozar bood. ye marde gonde alan poshte mizesh dare gerye mikone.khoda kone hamkara nabinan. shad bashi daneshmande aziz

  4. lettersofmilena می‌گوید:

    من نمی دونم از کدوم لینک اینجا سر در آوردم ولی متن ات رو که خوندم رفتم عضو شدم در وردپرس که بتونم همین یک خط رو بنویسم و تشکر کنم ازت بابت نوشته ات… هر جای دنیا که هستی.

  5. کاپیتان می‌گوید:

    دانشمندها کشف کردن انسان همون درخته. تو سرمای سیبری نمی‌شه نارگیل و موز کاشت. موز باید تایلند پرورش یافته باشه تا موز باشه، جای دیگه باشه خیار می‌شه، سیب می‌شه، برنج می‌شه. موز ولی نمی‌شه.
    ما که برگشتیم و بد و خوب رو با هم زندگی می‌کنیم. مگه می‌شه تهران زندگی نکرد. مگه می‌شه بی هوای آلوده و ترافیک زندگی کرد. ما که نتونستیم.

  6. 125cdi می‌گوید:

    الان مي خواي بگي از اين كه رفتي يكم پشيمون شدي ؟
    يا خانواده رو هم ببري ؟
    يا ييلاق قشلاق !‌

    به قول عمه ام نكنه خودت رو سوزوندي‌؟

  7. drprincess می‌گوید:

    دانشمند کشتی که ما رو عزیزم. یک لحظه قلبم وایساد این نوشته ت رو که خوندم. اون آدم ترسیده رنگ پریده زیر پوسته ت خیلی دردآور بود. همینه هممون همینیم. میدونی بدیش هم اینه که همیشه این حس با آدمه که شاید باید میموندم . شاید الآن که مامان و بابام لازمم دارن باید پیششون بودم. ولی تقصیر هیچ کدوم ما نیست که اینجوری شد. تقصیر اون عربزاده هایه که کاری کردن که نتونیم اونجا بمونیم. یعنی میتونستیم بمونیم ها ولی این عمری رو که داشتیم با فلاکت سر میکردیم. پول مملکت رو بالا کشیدن و هر کی رو که مخالفشون بود بیرون کردن. میدونی خودت هم اگه جای مامانت بود دختر کوچولوتو میفرستادی پی یه زندگی بهتر. مطمئن باش مامانت فقط میخواد تو خوب زندگی کنی و همینکه بفکرشونی کلی خوشحالشون میکنه.

  8. teravis می‌گوید:

    منم بارها از خودم پرسیدم که چرا نمیشه. اما نمیشه دیگه. نمیشه به این دلیل که اون چیزی که فکر میکنیم هست، در واقعیت نیست. فکر کنم این پست من که خیلی وقت پیش نوشته بودم جوابمون باشه:
    http://teravis.wordpress.com/2012/08/03/3-%D8%A2%DA%AF%D8%B3%D8%AA-2012/

  9. دختر می‌گوید:

    آورده اند که پسری همسر میخواست . پس به مادرش سپرد تا برایش به دنبال دختری مناسب باشند البته با شرایطی بسیار خاص . پسر گفته بود دختر باید سیده ای سبزه رو باشد با چشمانی درشت ، بیست و دو ساله و زهرا نام . حتما هم باید زهرا باشد . حتی فاطمه هم قبول نیست !
    ما وقتی بشنیدیم . با خود به سخن چنین نشستیم که ای پدر آمرزیده یک باره آدرس و شماره تلفنشان را هم بگو و قال قضیه را بکن ! خوب مثل بچه آدم بگو دختر فلانی را می خواهم ! شرط گذاشتنت دیگر چیست ؟؟!!

  10. ناشناس می‌گوید:

    این درد بی درمون چاره نداره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: