دنیای ِ کوچولوی دیوانه ی هواپیماها

چند سال پیش یک عصر شنبه ی کسل کننده در دورانی که توی اون آپارتمان طبقه ی یازده خیابون سنت جورج تورنتو زندگی میکردم، در اوج ِ بطالت لمیده بودم تو تخت و سریال میدیم تو مانیتور ِ کثافت گرفته ی لپتام، یه شماره ی آمریکای شمالی ِ ناشناس زنگ زد رو موبایلم. یک آقایی پشت خط گفت که داداشمه، بعد متوجه شدم که درست میگه و برادرم واقعا پای خط بود. تا اونجا که از برنامه های فشرده ی مسافرت هاش خبر داشتم میدونستم از اروپا رفته دوبی و  قرار بود از دوبی رفته باشه سانفرانسیسکو. فکر کردم بالاخره به پروازش رسیده و الان حتما یا لوس آنجلسه یا سانفرانسیسکو پی ِ کارش و یاد ِ من افتاده میون ِ شلم شوربا و شلوغی ِ سرش. پرسیدم چی شده و چه خبرا و شنیدم که پروازت تاخیر داشته، گفت، «ماجرایی بوده، و فقط بگم که من الان تورنتو هستم. »

موبایل به دست از توی تخت جهیدم بیرون،  دور ِ خونه دنبال ِ شلوار جینی که نمیدونم کجا پرت کرده بودم میدویدم، مغزم از کار واستاده بود و آدرنالین هجوم آوورده بود. فکر میکردم باید خودم رو برسونم فرودگاه، داداشی اونجاست. چند وقته ندیدمش؟ چند ساله؟ تکرار میکردم اومدم، اومدم. یک لنگ پیژامه در آمده بود و نمیتونستم گوش بدم یا فکر کنم، مغزم روی یک هدف متمرکز شده بود، برسونم خودم رو به فرودگاه تورنتو. یک لنگم در شلوار جین، یک لنگم در میانه ی پیژامه و دست خدا موبایل رو نگه داشته بود که میم فواره ی آدرنالینم رو قطع کرد، گفت من الان تو هواپیمام به سمت ِ سانفرانسیسکو هستم. فقط هواپیما واستاده تو تورنتو که سوخت بزنه. هل نکن. قرار نیست هم رو ببینیم.

یک دست پیژامه، یه دست شلوار جین، اون موبایل هم با یه ژانگوله ای نگه داشته بودم، وا رفتم رو تخت باز.  آدرنالین ِ جالبی بود و دارم فکر میکنم چه دنیای کوچیکی، آقای داداش همین جا بود، تو همون نقطه، همون بغل ِ گوشم، یکم حرف زدیم، در یک هوایی که هر دو توش بودیم و صدا از اون ور دنیا نمیامد و بعد پرید و رفت. هیچ وقت آیا فکر میکردیم تو بازی های بچگی هامون که از هیجان اینکه ده دقیقه در یک شهر سردسیری دنیا با هم حرف بزنیم بلرزیم ؟

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “دنیای ِ کوچولوی دیوانه ی هواپیماها
  1. الهي
    حست رو داشتم عين همين داستان با داداش و بابام !‌
    راستي به عنوان يك ايراني واقعي فضوليم گل كرده ببينم داداشت چيكاره اس مگه ؟

  2. علی می‌گوید:

    پینوکیو و پدر ژپتو

  3. افروز می‌گوید:

    خیلی‌ باحال بود این پستت. یعنی‌ تو این چند سال که اینجا رو میخونم این یکی‌ یه چیز دیگه بود، واقعا حس کردم آدرنالین منم داره فوران می‌کنه!

  4. فیل خاکستری می‌گوید:

    اینجا که آدررنالین همیشه تو یه سطح تقریبن بالاست.برای من که اینجوری بوده

  5. صاب مرده می‌گوید:

    کجا زندگی می کنه؟

  6. گردآفرید می‌گوید:

    آخی اشک تو چشام حلقه زد QQ

  7. ماهي نقره اي می‌گوید:

    :))
    حس قشنگي بود
    اميدوارم ببينيشون
    بيشتر و بيشتر

  8. mirsaeed می‌گوید:

    با سلام و تشکر و آرزوی موفقیت برای وبلاک کامل و خوب شما

    درصورت امکان خواهشمندم وبلاگ «علیه فراموشی «را بدلیل بازدید بیشتر در وبلاک خود در قسمت پیوند قرار دهید . بسیار بسیار ممنون . لطفا ما را در رسیدن به هدفمان یاری کنید ))

    http://meremaan.wordpress.com

    علیه فراموشی

    از بازدیدتان قبل از قبول درخواست من از وبلاگ علیه فراموشی بسیار بسیار خوشحال خواهم شد

    خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی دهد، مگر آن که خودشان آن را تغییر بدهند.» (سوره رعد، آیه ۱۱

  9. Li Ver می‌گوید:

    لعنت بت با این پست های جذابت

  10. Azin Dastpak می‌گوید:

    well life ain’t fair I guess.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: