فلش های چند سال دوری

الف چند روز پیش گفت یک سرویس پستی هست که کیک پست میکنه تر و تازه.. هر دومون خندیدیم غش غش. من خیلی هیجان نشون دادم. گفت هشتاد دلاره از کانادا به آمریکا. که یعنی منصرفم کنه. بعد دید من کوتاه نمیام گفت ولی بعیده از ایران به کانادا کار بکنه. من شخصا فکر میکنم ممکن ترین راه برای خوردن یک تیکه کیک بی بی، همانا دزدیدن قنادش و گذاشتنش در چمدون و ارسالش به اینجاس.

یک وقت هایی هست، سرکارم، دارم راپورت مینویسم. غرق تایپ هستم. در حال تایپ کلمات کاملا بی ربط یاد مکان های کاملا بی ربط میوفتم. یاد شیرینی ِ بی بی مدبر. یاد درِ رشت میوفتم و خانوم های حجابیش که دستمال به دست میخواستن ماتیک های کم رنگ من رو پاک کنند که مردنی تر جلوه کنم. بعد نقب میزنم به موزه ی هنرهای معاصر، با دالون های مارپیچش. به اینکه اونجا پلاس بودم یک دورانی چون یه عده دیگه پلاس بودن. بعضی موقعا میز آشپزخونه ی خونه بابام و رومیزی های مشمایی گل گلیش فلش میزنه. یاد کف آشپزخونه که سنگ های فوق العاده زشتی داشت میوفتم. سنگ ها سرد بودن، زمستون یا تابستون. تابستون میشد برای فرار از گرما ول شد کف زمین و حتی خر غلت زد. آشپزخونه ی خونه ی بابام، اندازه ی کل آپارتمانمونه الان.

مادرم سه بار زنگ زده بود تشکر کنه. شرمنده شدم. دو بار پیام گذاشته بود و گفته بود بسته ام به دستش رسیده. اندازه اش بوده و این حرفها. بالاخره بهش زنگ زدم. گفت که اف اف خراب بوده و پستچی آوورده و نفهمیدن. تولدش بوده. باز شانس که تو پست گم نشده بوده یا برگشت نخورده.

سه چهار شب پیش باز خواب دخترم رو میدیدم. بچه ی تپل مپل خندونی بود، سه چهار ساله بود و توی یه آشپزخونه ی سفید تمیز بهش صبحانه میدادم. دخترم از صندلیش آمد پایین و دست انداخت گردنم و گفت مامان دوسِت دارم. من هم گفتم دوستش دارم. بعد توی خواب یاد مادر ِ خودم افتادم. یک دورانی بود مادرم مداوم خواب میدید من و داداشم دوباره کوچیک شدیم، من الان تجلی اون آرزو برای زنده کردن گذشته رو در تخیل درباره ی دختر خودم میبینم. الف نهیب میزنه، اینقدر نگو دختر، اینقدر نگو دختر میخوای. خوب نیست. اومدیم شیش باز زائیدی همش پسر شد. دوست نداریشون؟ من توجهی نمیکنم. ترس واقعیم اینه که هیچ وقت بچه دار نشم. هر چند اعتقاد دارم دختر من میتونه همین الان به دنیا آمده باشه، در یک خانواده ی افغانی در مشهد یا قندهار ، رها شده باشه در یک شیرخوارگاه. ممکنه در دنیای کوچیک خودش منتظر من باشه. کی میدونه این چیزا رو؟ کی از آینده خبر داره؟

وقت سال تحویل امسال رو نیگاه میکردم. میشه چهار صبح ما. بهترین راه اینه که از شب قبلش نخوابیم. میگساری کنیم تا خود صبح، به امید سالهای بهتر. به امید همگی دور ِ هم. از این امیدهای واهی.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “فلش های چند سال دوری
  1. مهگل می‌گوید:

    http://www.cheftayebeh.ir/2012/08/blog-post_16.html
    ببین من هم همش خواب کیک بیبی میدیدم.تا اینکه این رسپی رو پیدا کردم.انقدددددر محشره که خوشمزه ترین میکنه هر کیک ساده ای رو.من که میگم کیک رو خورد کن توش با قاشق بخور :))))

    • دانشمند می‌گوید:

      باشه امتحان میکنم. ولی کیک قهوه ی بی بی رو با این چیزا مقایسه نکن. من اصن دارم کار میکنم پول هامو جمع کنم برم فرمولش رو از بی بی بخرم یا باهاشون شریک بشم اینجا شعبه بزنن. کیک شون به خدا، به پیر، به پیغمبر در دنیا نظیر نداره.

  2. ارغوان می‌گوید:

    مطمئنم کیک بی بی رو اینجا بخوری طعم کوفتم نمیده
    کیک بی بی رو باید از سر سهیل بخری همونجا تو تهران بخوری
    اصلا بی مروت همه چیش عالیه وطن
    دلم برای بوی گند تو تاکسی های انقلاب- تجریش سرِ ظهرِ تابستون پر میزنه.

  3. امسال شاید منم برای اولین بار سالمو به قول تو با میگساری شروع کنم …
    راستی در رشت الان از همه درای دانشگاه آزاد تره ، زمان شما رو خبر ندارم! گرچه این آزادتر بودن در مقام مقایسه است؛ نه اینکه واقعا آزادی ای در کار باشه!

  4. ناشناس می‌گوید:

    che khoob bood in, Dan jan!

  5. ناشناس می‌گوید:

    jalebe che hame ba ghesmat e BB hal kardan!

    man jazbe ghesmathaye tahtani shodam 😉

  6. ناشناس می‌گوید:

    I tried to write my name, just I couldn’t. Mitra hastam;)
    in system e commentet zaheran khayli kharabe , be sakhti mishe toosh nevesht. at least az inja!

  7. صاب مرده می‌گوید:

    مامان من هم دائما خواب بچگی های ما رو می بینه!

  8. Barfak می‌گوید:

    Yek noke paa tashrif biar toronto wa shirini bibi bezan. Man kolan shirini-shenaas nistam wa nemidunam cheghadr in branch original hast ya mazeh cake iran ro mideh ya na. Vali sholoogh-polooghi maghazash eine meidoon tajrish mimoneh!!

  9. رضا می‌گوید:

    سلام. من همیشه می خوونم نوشته هاتویعنی خیلی وقته که می خوونم. هیچی ام نمی نویسم. اصلا حرقی ندارم که بنویسم. می ترسم که یه بار با بد بختی و فیلتر شکن بیام اینجا بعدش تو بگی من دیکه نمی خوام ادامه بدم وبلاگمو. شاید واسه همین ترسه باشه که می خوونم شایدم یه جور همزا پنداریه. نمی دونم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: