افکار فرودگاهی

مدیرم پرید تو تاکسی ِ من و تو خیابون برایتون پرید پایین. راننده ی هندی با ریش دراز سفید و عمامه ی بنفشش برگشت با یک لبخند معصومانه من رو نگاه کرد که یعنی خب؟ شما نمیخوای پیاده بشی؟ چشمهای این پیرمردهای هندی یک لعاب عجیبی داره. اینها نسل اندر نسل لابد مرتاض بوده اند، و بر رودخانه گنگ داشتن ترک دنیا میکردن. چشمهاشون انگار همیشه آماده است یک کیسه اشک بریزه اما در عین حال چشمهاشون دائما داره میخنده. بعد کت و کاپشن آدیداس و کفش قلمبه ورزشی سفید و عمامه ی بنفش، این آدمی که باید یک مرتاض بالفطره میشد در یک جزیره ی دورافتاده در کانادا رانندگی تاکسی میکرد. چطور این چیزها ممکنه؟ شاید به همون صورت که مدیر من وقتی به لعاب چشم ِ من نگاه میکنه با خودش میگه این باید الان در یک صحرای دورافتاده ای لابد زیر خرمن خرمن ملافه و ملحفه ای که صورتش رو پوشونده نون در تنور یک خانواده میگذاشت. اینجا با این کیف و دفتر دستک وسط این جلسه چه میکنه؟ از تخیلات پریدم و گفتم عزیزم، میریم فرودگاه من و تو. مرتاضه دنده اش رو جا انداخت و گازش رو گرفت به فرودگاه ویکتوریا.

بیست دقیقه به چهار افتان و خیزان رسیدم دم باجه و با معصومانه ترین لحن ممکن پرسیدم که آیا میشود من رو در پرواز چهار جا کنند؟ واسه پروازی که دوازده دقیقه طول میشکه ستم و ظلمه من دو ساعت علاف شم تا پرواز بعدی. مسئول باجه با لبخند صددرصد مصنوعی گفت نع خیر. پرواز چهار پره. حتی یک آهی هم کشید حاکی از شاکی بودن. گفت من نمیدونم چه خبره ساعت چهار. فلذا افتادم تو پرواز پنج. پرسید آیا چمدون دارم و کیف دستیم رو گرفتم بالا که یعنی همین، یک کیف دارم. فکر کردم شاید ببینه بار ندارم تو پرواز چهار یه جایی جام بده. یکبار چند وقت پیش پرواز پر بود و نشستم کنار خلبان و کلی لاسیدم باهاش. اما خانومه اون روز یک سلیطه ی کامل بود. کیفم رو دید و گفت اه، از اینا هستی که صبح میری شب میای؟ سر تکون دادم که نع من هیچ فعالیتی رو به صورت مداوم و روتین انجام نمیدم. منظورم این بود که بسه وراجی. اگه نمیتونی جایی جام بدی دیگه حرفی با هم نداریم. خانومه سر تکون دادن من رو شاکی بودن از زندگی برداشت کرد و یکم دیگه وراجی کرد. من فلاسک سفریم رو در آووردم و کارت پروازم رو از روی میزش برداشتم و راه افتادم.

یک ساعت و نیم وقت داشتم که تلف کنم. موبایلم باطری نداشت دیگه و کتابی چیزی هم نداشتم. علاقه ای هم نداشتم کار کنم. یعنی بشر موجود بیچاره ای شده، بدون موبایل و اینترنت و مشغول نشون دادن خودش به دنیای اطراف دچار خلاء و بحران میشه. من باید علافی میکردم. البته من ساعت میزنم ساعتهای پرواز رو و مثل مومن که گوزیدن و خوابیدنش عبادت محسوب میشه، ول چرخیدن در اون فرودگاه نقلی هم برای من ساعت کاری محسوب میشه. رفتم چایی گرفتم با سه تا شیرینی که لاش پنیر و مربا داره. مزه ترش-شور پنیر با مربا بدی نیست. پسره ی تو کافه چایی رو ریخت تو فلاسکم و راه افتادم برم تو گیت ام ولو شم و رویا بافی کنم. ولیکن دم در چک امنیتی یک تابلو بود که با مایعات وارد نشوید. اه گند بزنه. من نمیدونم یک لیوان چایی من در این فرودگاه پرت دورافتاده که نمیتونه میزبان هیچ هواپیمای بزرگتر از ده نفره باشه، چه خطر انفجاری ای به همراه میخواد داشته باشه؟ این تئاتر امنیتی رو میخوان تا کی توی حلق و چشم مردمشون فرو کنند و از تروریست های خیالی که با لیوان چایی بمب میسازند  بترسونند؟ من به اندازه ی اون فلاسک پر از چاییم میتونم توی کابین بشاشم و هر غلطی بخوام باهاش بکنم. باری. این مسائل بی اهمیت اند. یکم خودم رو تصور کردم در حالی که دارم توی کابین هواپیما تو فلاسک چاییم میشاشم. یکم با خودم خندیدم.

فلاسک و شیرینی و خودم رو کشیدم بردم تو یک محوطه ای که صندلی داشت. یک پیرمرد پیرزن سفید نشسته بودن. پیرزنه تپلی بود. یک طور مریضی اصلن تپل بود که فکر میکردی انگشت هاش باد دارن. پیرمرده بهتر بود، فقط شیکم داشت. هر چند وقت یکبار دستش رو میاوورد بالا، یک هواپیمایی رو اون دور نشون میداد، یک توضیحات تکنیکی در مورد موتور و بال هواپیماهه میداد به پیرزنه. پیرزنه یه کلمه هم حرف نمیزد. فقط گوش میداد. یعنی برداشت من این بود که هیچ علاقه ای نداره به حرافی های پیرمرده. یا اصن توضیحاتش رو نمیفهمه. یه نیگاه نیگاه هایی به من هم انداختن. من هم چاییم رو هورت کشیدم و سرم رو کردم تو موبایلم. البته موبایلم شارژ نداشت و تنها کاری که ازش بر میومد این بود که چشمک بزنه بگه داره ریق رحمت رو سر میکشه و اوضاع بحرانیه و وصلش کنم به برق و این مسائل. ولیکن همون کافی بود که خودم رو خیلی مشغول نشون بدم و از ذل زدن بهشون دوری کنم.

البته کلا تو کار و کوک مردم رفتن رو دوست دارم. الف هم یه مدتی خونه مینشست، به گفته ی خودش تز مینوشت. تو اون دوران اونم رفته بود تو کار یک زوج پیر که از کوچه ی ما هر روز از زیر پنجره ی خونه مون رد میشدن . الف که ادعا میکرد نود سالشونه. میگفت زنه رو ویلچره، مرده هلش میده هر روز میارتش تا سر کوچه. من هم هی میگفتم آره، باشه. آفرین. بعد از شیش ماه الف یک شب گفت بیا، بیا اینو ببین. یه فیلم گرفته بود از بالای پنجره ازشون که به من ثابت کنه واقعی ان. پیرمرده واقعا نود سالش بود. مثل یه گونیا میموند. یعنی بی اغراق میگم از کمرش خم ِ خم بود رو ویلچر، ولی با یک زور ضعیفی هلش میداد جلو. شاید به سرعت یک متر در دقیقه جلو میبرد ویلچیر رو. پیرزنه یه روسری پشمی سرش بود که باد نخوره و سه تا ژاکت رو هم رو هم پوشیده بود و دستاش به حالت تسلیم آویزون بود. بعد اینا هر روز لاکپشت وار میان با هم، اون اینو هل میده، این تسلیم و راضی نشسته. خودمو تو بغل الف قائم کردم یه مشت اشک ریختم. نه واسه اونا، واسه کل بشریت که این گند دامنگیرش میشه. آدمهای احساساتی میگند وای چه زیبا، من میترسم از این عقوبت. از این همه رفت و آمد و حرص و بوق و کرنا، که بعد رو ویلچر یکی ناله تر از خودت هلت بده.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “افکار فرودگاهی
  1. بابک خضوعی می‌گوید:

    از اون جمله ی استدلالیت به بعد همه ش تصورم این بود که تو فلاسکت شاشه :&

  2. ناشناس می‌گوید:

    حظی بردیم به غایت نهایت زیادش… مرسی

  3. hassan dige baba , chera har bar miporsi ? می‌گوید:

    ok

  4. hassan dige baba , chera har bar miporsi ? می‌گوید:

    jaleb bood , esme mano be onvane pasokh gozasht , yani khod

  5. سيب می‌گوید:

    افكار به غايت فرودگاهي و درهم و برهم بود و دست آخر هم كه همه چيز به شقيقه وصل شد. خوشمان آمد! هميشه خوشمان آمده البته 🙂 گوود لاك

  6. فیل خاکستری می‌گوید:

    من هم عادت کردم از پنجره ها همسایه ها رو نگاه میکنم که تو کوچه میان و میرن مثه یه ارتش نا منظم

  7. ناشناس می‌گوید:

    shayadam asan hishki nabashe holet bede 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: