تمام بیست ساعت قبل آن نوروز آشفته

از شب قبل پیتزا مونده بود. یه چایی آب زیپو درست کردم و بسته ی پیتزا رو در آووردم. از بوی پنیر و قارچش دلم موج بدی زد. بیخیال پیتزائه شدم و یک قاشق شکر ریختم تو چاییم. این اولین بار بود طی سه هفته ی اخیر که داشتم به چیزی شکر اضافه میکردم. خودم رو دارم امتحان میکنم چه قدر میتونم شکر رو حذف کنم. با توجه به تحقیقات کاملا مبتنی به اینترنت بدن ما به قند و شکر نیازی نداره و براش اصن بده. من هم برنامه ام فتح صد سالگیه و در این راستا شکر و گوشت قرمز و غذاهای شور و هر غذا یا نوشیدنی که از تو بسته بندی یا قوطی دربیاد رو قدم به قدم و طی یک برنامه ی پنج ساله میخوام حذف کنم. ترجیح من این بود که در یک خانواده هندی گیاه خوار خام خوار دنیا آمده بودم و اینقدر دلبستگی به گوشت و مرغ و خورشت فسنجان نداشتم و میشد راحت دل شست.

باری، صبحانه چایی شیرین خوردم، اسباب اثاث هامو جمع کردم و رفتم از در بیرون. پایین تو لابی اون دربون ِ همیشگی طبق معمول پرید جلو و برام تاکسی گرفت و اصرار و انکار داشت که چمدونم رو برام بلند کنه بذاره تو تاکسی. من به پنج دلاری ِ تو جیبم دلبستگی ِ خاصی دارم و یکطوری دربون هتل رو دک کردم. خیرات ندارم که اونم به دلار چهارهزار تومن. باری از این ساختمون به ساختمون جلسات مختلف رو گز کردم. تو ساختمون آخر سر سایت مشتری، با ادمین سیستم جر و بحث صدا بالایی شد. فالواقع بهم حمله کرد و شست من و گذاشت کنار. من هم به رئیسم زنگ زدم و چقولی کردم که اینطور شد و طرف به این دلیل آمد بنده رو شست. یک ساعت بعد کار بالا گرفت و با رئیسم و رئیس رئیسم یک جلسه ی تلفنی کردیم که گند بالا آمده رو یکطوری جمع کنیم. بالاخره ادمین مذکور آمد پای تلفن تو جلسه با رئیس هام و اونها یک طوری سر قضیه رو هم موقتی آووردن و رئیسم به من توصیه کرد زودتر بزنم به چاک.

تمام راه فرودگاه رئیسم پای تلفن عذرخواهی کرد که ادمین شسته تورو و گفت این اتفاق از هر پنج تا مشتری با یکی میوفته و لازمه ی کارم اینه که پوستم کلفت بشه و از صدای کلفت کسی نترسم و کارم رو انجام بدم و کاغذ ماموریتم رو توی صورتشان تف کنم. من هم خواستم بگم اگر من یک عنتر ریشوی گنده ی هیکلی بودم ادمین مذکور گند بالا آمده رو با توپ و تشر سر من داد نمیزد. اما حتی یک سفید کانادایی پیشرفته هنوز بلده سر یک کارمند زن الدوروم بولدوروم کنه و اینها دلیل داشتن روز جهانی ِ زنه اصن. به هر حال، چون زود به چاک زده بودم سه ساعت در فرودگاه جزیره ی همیشگی ول چرخیدم. یک خورده گزارش وقایع با ادمین مذکور رو تایپ کردم و یک خورده با بقیه امورات سر و کله زدم. در یک بارون افتضاح ونکووری رسیدم شهر. یکی از لپتاپ های تست دست من بود و به راننده ی تاکسی گفتم یک مقصد دوم داریم برای تحویل جنس. راننده ی تاکسی با اعصاب خورد من رو برد در خونه ی همکارم و لپتاپ تست رو تحویل دادم. بهش آدرس خونه رو دادم و راننده اظهار کرد که هیهات اینکه اون سر ِ شهره. حالا مرکز ونکوور کلا از این سر تا اون سرش پنج دقیقه است. یکم در جام ناراحت شدم که نکنه این تاکسیه منو مجانی داره میبره که اینقدر ناراضیه از این سر به اون سر شهر بره. تاکسی مترت روشنه عمو جان. غر نزن و برو. در همین احوال، الف زنگ زد زیر بارون میخواست از یک گوشه ی شهر اونم بردارم و بپره تو تاکسی من. به راننده اظهار کردم که دور بزنه و بره اون گوشه شهر. راننده جوش آوورد و گفت که نمازش داره قضا میشه و باید بره مصلا و من چه جونوری هستم که یکبار سوار تاکسی شدم میخوام همه ی اموراتم رو تو همون تاکسی حل کنم و فقط من رو تا خونه ام میبره و لاغیر. دیدم جای بحث با طرف نیست و دمپایی پلاستکی پاکستانی اش حواله ی دهنمه اگه اعتراض کنم یا بدتر همون وسط بارون میندازتم پایین. فلذا الف رو پیچوندم و گفتم، طوری نیست برادر، من میدونم نماز چیه، ایران، ایران، ازلام ازلام، احمدی نژاد، دوستی، برادری، نگران نباش منو تا خونه ببر و جونت آزاد. حتی انعام هم بهش دادم. دیدم طفلک خیلی عصبی بود برای رسیدن به پروردگارش. مارم دعا کنه. محتاجیم به دعا.

در این احوال برنامه ی چهارشنبه سوری در یک ساحل خلوت اطراف شهر دو بار برنامه ریزی و به علت بارون کنسل شد. فلذا با چند نفر از رفقا که شب سال نو برنامه ی خاصی نداشتن تو یک بار همیشگی جمع شدیم و تا وقتی که بار تعطیل کرد میگساری کردیم. از بار که انداختنمون بیرون دوستان یک ایده ی بسیار عالی زدن که برن الکل سنگین  و ویسکی باباشون رو بردارن  جمع شند خونه ی یکی و تا چهار صبح که سال تحویل بود سگ مست کنند و اصلا این روش درست تحویل ساله و ایرانیان بهتره رسومات خودشون رو تغییر بدن. این ایده ی عالی ساعت دوی صبح به گِل نشست. یعنی دوی صبح کف زمین اتاق یکی شیش دفعه خوابم برد، بیدار شدم، لیوانم رو پر و خالی کردم و باز خوابم برد. حتی خاطرم هست آواز خوندیم، فیلم گرفتیم برای اینکه به آکادمی گوگوش ارسال کنیم، و بعد بالاخره خودمون رو جمع کردیم و عذرمون رو خواستیم. گفتیم که اینجا سفره ی هفت سین نیست و دوستان اگه پایه هستن چهار بیان منزل ما، پای سفره تحویل سال کنیم. کشان کشان و زیر بارون رفتیم خونه و تا چهار خوابیدیم. ده دقیقه به چهار رفقای شفیق دم در آپارتمان ِ  ما حاضر شدن. من لپ تاپ به دست دور خونه دنبال فندک بودم که شمع روشن کنم مثلا و با یک دست بی بی سی رو میگرفتم و با یک دست با پدرم تو اسکایپ یکی به دو میکردم مامان کو که بابام گفت قلی، سال تحویل شد. اینگونه بود که سال نود و دو، گیج خواب و در آشفتگی کامل به معیت پدرم به روی معجزه ی اسکایپ و در کمبود یک فندک پای بی بی سی تحویل شد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “تمام بیست ساعت قبل آن نوروز آشفته
  1. میلاد می‌گوید:

    تو قند نمی خوری بعد میری سگ مست می کنی؟ خیلی باحالی والا

    • دانشمند می‌گوید:

      حالا که خوب فکر میکنم میبینم نکته ی خیلی ظریفیه.. بعله، بنده از تولد سی سالگی به بعد الکل رو هم میخوام اصلاح کنم. شکی درش نیست.

  2. صاب مرده می‌گوید:

    مبارک!
    شکر و گوشت و نوشابه هم بخور که بدون اينا صد سال زنده موندن ارزش نداره.

  3. م می‌گوید:

    5 سال کم نیست؟رقمو ببر بالا عزیزم ما ایرانی جماعت فقط 5سال باید روی تصمیمی که میخایم بگیریم فکر کنیم اوووه حالا مونده تا عمل!
    سال نو مبااارک . یعنی تا اخر امسال داری دنبال فندک میگردی؟!

  4. سال نوت مبارک
    چهارشنبه سوری اینجا خیلی حال داد
    یعنی همه اش مزه اش به باتوم های پلیس بود ها
    2 روزه میلنگم

    اینقدر هم مست نکن میمیری ها به 100 هم نمی رسی
    بدبخت اون الف کپلووو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: