Keep Calm and Don’t Carry On

ناپلئون گویا یک استراتژی داشته در مورد رتق و فتق امور کشوری و لشکری. وقتی نامه ای از سربازی یا فرمانده ای به دستش میرسیده (که لابد برای امپراطور فرانسه در حجم بالایی بوده) نامه رو به مدت یک هفته میذاشته تو کشوی میزش. بعد از یک هفته نامه ی سرباز رو میخونده. اصولا سربازهای ناپلئون کاری باهاش نداشتن، مگر گله و شکوه و التماس برای برگشتن به خونه، برای نگهداری از مادر پیر یا بچه های گرسنه شون. تئوری ناپلئون برای تاخیر یک هفته ای هم این بوده که مسئله ای که سرباز سرش شکایت داشته یا به طرق دیگه ای در این یک هفته حل و فصل شده، یا سرباز در جنگ مرده، یا مسئله هنوز قامضه که نیاز به دخالت شخص امپراطور داره.

البته من ناراحت نگون بختی سربازهایی هستم که در اون تاخیر یک هفته ای در جنگ کشته میشدند، ولیکن اصل تاخیر برای رسیدگی به معضلات شخصی، یگانه سلاح موثر من برای رتق و فتق اموریه که کاملا در کنترل من نیستن. به خصوص وقتی الف داد میزنه، موبایل من کجاست؟ من سی ثانیه سکوت میکنم و باور نمیکنید، در اکثر مواقع در اون سی ثانیه یکبار دیگه صداش میاد که میگه هیچی، پیداش کردم. اگر این خبر خوش ظهور موبایل در اون سی ثانیه به دستم نرسه، خودم رو تکونی میدم و موبایل رو از زیر پام پیدا میکنم. وگرنه، موبایل من کجاست، و جوراب من کجاست و قبض برق کجاست و فرمهای مالیاتی کجان، اینها به طرز معجزه آوری قابلیت خودیابی و برطرف شدن دارند و فقط باید مسئله رو یک مدتی در کشو قائم کرد. حتی دیروز ماشین مون روشن نشد. چند بار استارت زدیم و لرزید و شیهه کشید و هیچی. جمع کردیم آمدیم بالا، تو فیسبوک ول چرخیدیم، چت کردیم حتی، من عکسهای بچه های برادرم رو تماشا کردم و به پیژامه پارتی یک بچه ی یک ساله مقادیری خندیدم. بعد هم رفتیم باز تو پارکینگ، استارت زدیم، گاز دادیم، و روشن شد. خفه کرده بود قاعدتا و یک مقدار ناپلئون بازی میخواسته.

حتی از این دست استراتژی ها خاطرم هست از تابستان دوهزار و هشت پدر من دائما میپرسید شما کی بالاخره ازدواج میکنید و من میگفتم یک سال دیگه بپرس، شیش ماه دیگه بپرس. الان هم دوهزار و سینزده شده و تاخیر در جوابگویی جواب داده به حال ما و هنوز زیر بار فشارهای این و اون نرفتیم. حال و روزمان البته طوری شده، که عمه ام هم این را میپرسه، عموم میپرسه، خاله ام میپرسه، رئیسم میپرسه، همه ی اینها هم خیلی طلبکار و خیراندیشانه. مادر پدر خودم و دوست پسرم هم میپرسند. حتی چند وقت پیش طی تبریک عرض کردن خدمت پدر دوست پسرم، حال احوال بچه مون رو در سال جدید ازمان پرسیدن و آرزو کردن تعدادمون در سال جدید بیشتر بشه، من کلی هل کردم پای تلفن و تته پته کنان گوشی رو دادم به داماد قضیه، و خنده اش اینجاست که دیگه از خیر عروسی گذشته اند و مرحله ی درخواست ها بالا رفته و به جاهای نجومی رسیده. به هر حال، همه ی اینها حواله میشوند به کشوی جناب ناپلئون تا بعد.

من قصد دارم یک پرتره از ناپلئون قاب بگیرم بزنم به دیوار خونه مون، برای کوری چشم انگلیس جنایتکار زیرش هم بنویسم Keep Calm and Don’t Carry On

Keep-calm-and-carry-on-scan

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
6 دیدگاه برای “Keep Calm and Don’t Carry On
  1. abbas می‌گوید:

    خوب بود

  2. صاب مرده می‌گوید:

    درخواست دوم در هر صورت پشت بند درخواست اول ميومد. خواستن با يه تير دو نشون بزنن!

  3. ملوسک می‌گوید:

    خوب چرا ازدواج نمی کنی باهاش؟ دوسش نداری؟ یا اون نمیخواد؟

  4. jean می‌گوید:

    خیلــــــــی خوب بود. ته جهان بینی بود. تو تامبز آپ

  5. Mehdi می‌گوید:

    من خودم خيلي اين روش رو مي‌پسندم، ولي نمي‌دونم چرا گاهي متهم به اهمال كاري مي‌شم يا اينكه چرا شفاف نيستم.

  6. kip می‌گوید:

    آي دانشمند!
    ماندانا ابري
    هفته پيش جنب باغ ارم
    سيبي افتاد صاف توي سرم!
    بعد از آن ماجرا کسي يک بند
    مي زند داد: آي دانشمند!
    باز مانده است چون در ديزي
    بي حيا پس تو هم بگو چيزي!
    نيست لازم به دوزي و کلکي
    تئوري طرح کن تو هي الکي!
    بعد يک هفته چشم بسته نديد
    مي شوي شکل نخبه هاي جديد!
    غير مجري با نبوغ نود
    به خدا هيچ کس نمي فهمد!
    مي شوي موجبات فخر وطن
    فرض کن جاذبه نبود اصلا!
    تو که شب تا به صبح بيداري
    از نيوتون چه چيز کم د اري؟!
    من هم از گفته اش کمي آره
    با خودم گفتم اي همه کاره!
    باورم شد که نيستم همچين…
    شده ام فيلسوف بعد از اين!
    خواب ديدم درخت ها شمع اند
    فيلسوفان به دور من جمع اند!
    رفته بوديم پيش اقليدس
    من و فارابي و ارشميدس!
    روي مان تا به روي هم شد وا
    توي ويلاي ماخ شد دعوا!
    لاجرم بعد بحث هاي غلط
    همه تسليم من شدند فقط!
    با گوتنبرگ رفته بودم پيست
    به گمانم حدود ساعت بيست!
    بي جهت زنگ زد يهو بقراط
    که کجا رفته اي تو با سقراط؟!
    فارادي را حوالي تجريش
    کاشتم عصر جمعه هفته پيش!
    آري البته با چنين ترفند
    مي شود شد شبانه دانشمند!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: