قبول قضیه

تازگی ها موهامو دوباره زدم. چیدم رفت. دختره آرایشگاه دو سه بار پرسید مطمئنی؟ من خندیدم که خیالش راحت بشه و البته اون شاید فکر کرد من شیرین عقلم. نمیدونم چرا مو اینقدر با ارزش فرض شده. چرا زدنش جرئت میخواد؟ اصولا هر حرکت ناگهانی جرئت میخواد، اما آروم آروم بلند کردن مو جرئت نمیخواد. مرگ تدریجی از سیگار یا از چاقی مفرط دهشتناک نیست، اما مرگ یهویی در اثر تماس با تششعات هسته ای و بریان شدن در انفجار خیلی خوفناکه.

اما مسائل تدریجی فکر منو به اندازه ی مسائل ناگهانی مشغول میکنند. هر چند وقت یکبار به حوادثی که تدریجی اتفاق می افتند فکر میکنم و یک مقدار شوکه میشم. بگیر از آلودگی محیط زیست و از میزان زباله ی شناور در دنیا تا پیر شدنم. اگر یک مدت هم به یک موضوع تدریجی مثل پیر شدن فکر نکنم و بعد یهو آثارش رو پیدا کنم، یهو یک مقدار زیادتری هم شوکه میشم. در واقع بعد از اینکه موهامو زدم یهو خرمن خرمن موی سفید ِ شقیقه ها و کف کله ام زد بیرون. سفیدها زیر موهای بلندم قائم شده بودن، الان راحت میشه مکان یابی شون کرد. موهای سفید یک مقدار کلفت تر و پایدارتر هستند. بعضا فِر عجیبی هم خورده اند که مثل یک جهش ژنتیکی خطرناک میمونند. واکنش اولیه ی من با هویدا شدن دسته ی موهای سفید این بود که دونه دونه بگیرم بکنمشون از ریشه. دوست پسرم داد زد که زیاد میشن. نکن. من در اثر شوک مشاهده ی پیر شدنم مشاعرم یکم شل شده بودن. فلذا کندم، کندم، کندم. موهای شکار شده رو میذاشتم دم روشویی. بعد دوباره شوکه شدم، دیدم یه دسته ی شلوغ موی سفید کنار روشویی جمع شده و من شاید باید ساعت ها مو کندن رو ادامه بدم که همه ی موهای سفید رو پاک کنم از کله ام. بین کچلی و پرمویی همون موهای سفید رو انتخاب کردم. فالواقع چاره ای ندارم. زیر چشمهام هم چروک های ریزی افتاده. روی پیشونیم هم یک خط باریک هست. اینها هم گاه و بیگاه شوکها کوچیک بهم وارد میکنند. پروسه ی پیر شدن تو چربی های آویزون شیکم و رون هم چند وقت پیش غافلگیرم کرد. باورش برام سخته، من همیشه عادت داشتم خودم رو در اول راه پندارم. قبول قضیه که شاید الان نصف زمانم گذشته، سخته. به خودم میگم نع، من صد سال زنده میمونم. ولی بعدش چی؟ اصولا لحظاتی هست که نمیتونم قبول کنم که یک روز میمیرم. یک روز همه ی شما که اینها رو میخونید هم میمیرید. و بعد از ما دیگه این بحث ها اهمیتی نداره. این لحظات هست که میفهمم چرا تو کلی قصه های تراژدیک باستانی، ملت دنبال معجزاتی بودن که جاودان بشند. اصلا درک میکنم قضیه ی بهشت از کجا آمده. این میل به اینکه نیست و ناپدید نشی، از اون لحظه ای که بشر یکم شعورش رسید وجود داشته. من اولینش نیستم. آخرینش هم نیستم. کی میدونه این آرشیو وردپرس آیا صد سال دیگه هم هست، و کسی از آینده این خطوط رو میخونه و آیا شوکه اش میکنه که همه ی ما مردیم و او هم میمیره؟ آیا امکانش هست برادران اون دوران لطف کنند از فیلتر درش بیارند این وبلاگ من رو وقتی من ریق رحمت رو سر کشیدم؟ باری.

دیروز با یکی از شرکای شرکت ناهار رفتم بیرون. خودم یک کاره دعوتش کردم و طرف هم گفت باشه حتما. اتفاقا میون حرافی های دوسویه درباره ی کار و پروژه و زمانبندی، بهش پروندم از پروسه ی پیر شدن وحشت میکنم هر چند وقت یکبار. کلی خندید و گفت، نه بابا. طوری نیست. پیر شدن که خوبه. از بالا همه چیز رو میبینی. دیگه خیلی چیزها مضطرب و مشوش ات نمیکنه. دیگه همه چیز مشخص و معلومه. جواب ها در دست توست. کلی هم به موهای نقره ای خودش دست مالید و گفت اینها فقط مو هستند، اشکال نداره. من سر تکون دادم. طرف مثه جورج کلونی میمونه، بلکه حتی یکم با نمک تر، یکی از شرکای یک شرکت مولتی بیلیون دلاریه، و دست به هر چی زده پول ازش بالا رفته، البته که پیری براش مهم نیست. سر تکون دادم و لبخند زدم که یعنی میفهمم. که یعنی روی من اثری گذاشتی. اصولا هدف من از ناهار پاچه خواری بود. طرف صورت حساب رو گرفت و پرداخت کرد. من هم باز لبخند زدم.

پاچه خواری موثر بود. عصر که آمدم دیدم منو برای یکی از پروژه هاش برداشته. من هم دست به موهای کوتاهم کشیدم. پف موهام رو مرتب کردم. ذوب شدم در روزمرگی و اضطراب پیر شدن و مرگ باز رفت تا یک دهه ی دیگه بیاد سراغم. قضیه رو قبول کردم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “قبول قضیه
  1. صاب مرده می‌گوید:

    همه مون داريم به دليل نامعلومي پير ميشيم. بايد قبول کرد.
    هيچکدوم از نوشته هاي «چکش خوردگي» من رو خوندي؟

  2. سارا می‌گوید:

    منم 29 سالمه بند بند جمله هات واسم آشنا بود.به طرز عجیبی. فک کنم این که آخرش گفتی دیگه قبول کردم یه کم غم انگیزه. من یه جوره دیگه خودمو راضی میکنم. دورو برمو می بینم ودوستا و هم دوره ایا و هم سن و سالام خطوط صورتشون که بلا استثنا داره عمیق میشه و بعضا موهای سفید در میارن. این پروسه ی پیر شدن مال همه س همه ی دوستا و هم سن و سالام. این خیلی راحتش میکنه و یه جورایی جذاب. اگه قرار بود همه پیر شن و من تنها جوون بمونم به مراتب غم انگیز تر بود.

  3. گل می‌گوید:

    فیلتر نیستیا! من الان بی فیلتر شکن خوندمت

  4. سولاپلویی می‌گوید:

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم که به زودی می میرم…
    بچه که بودم سی سالگی برام سن بزرگ سالی بود و چهل سالگی خیلی بزرگسالی و شصت پیری و مرگ. حالا که خودم سی رو رد کردم می بینم پیش رو مدت دندانگیری باقی نمونده. کی رسیدم به اینجا؟!

  5. محمد می‌گوید:

    داغونم کردی با این پستت دانشمند!

  6. بهبد پرشان می‌گوید:

    اعتراف میکنم بعد از مدتی پستی رو خوندم که مجبورم کرد تا آخر بخونمش.
    منم در آستانه این سن قرار دارم و کاملا حس میکنم به یکباره دارم پیر میشم و این در صورتیکه که تا همین پارسال خیلی ها وقتی سنم رو متوجه میشدن تعجب میکردن … اما امثال به راحتی میشه سنم رو حس کرد.
    تراژدی دردناکیه یک دانشمند عزیز ولی شاید ورژن غم انگیز ترش برای منی باشه که پیریم هم سرشار از تنهاییه … و این تنهایی یه اجباره نه اختیار …
    مرسی بابت این پست

  7. ناشناس می‌گوید:

    تنوع میخواهی الان؟.. شاید باید بری سفر… شاید هم همون وقت بچه دارشدنت شده… بالاخره که چی؟ پاچه خواری رو بچسب! چرا؟ تا جوونی پول دربیار که تو پیری نگهت داره. آره بابایی.

  8. کِرِیزی در کهکشان می‌گوید:

    یک روز همه ی شما که اینها رو میخونید هم میمیرید. گریه‌ی حضار.

  9. هوشمند می‌گوید:

    پیر شدن غم انگیزه !

  10. lithiumism می‌گوید:

    حالا میدونی من فکری چی شدم؟
    الآن برگردی به مثلا قرن ۱۶ یه چهارتا ورق مونده که به اندازه کافی خوندنش ولی دوران دیجیتال چی؟
    ینی تو قرن ۱۶ یه چیزی مینوشتیم یه ۴ قرن بعد میگفتن ئه! فلانی هم بود… نمی‌دونم وردپرس بعد ۱۰ سال از نوشته نشدن تو یه وبلاگ چی کار میکنه ولی اصن کاری هم نکنه…
    ای آینده، تو این کامنت رو میخونی؟ میگم نه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: