دیوار کوتاه

زندگی دانشجویی خیلی خفت بار بود. یعنی اینکه تو آلونک زنده بودیم و برای همه چیز گدابازی میشد. مثلا توی منوی رستوران، فقط عددها رو بالا پایین میکردم نه چیزی که میخوام بخورم، یا تو منفی چهل درجه هم پیاده میرفتم میامدم، و کمالاتی در این حد. بعد یکی دو سال آخر درسم هم با اینکه کار میکردم، نگران بودم که بورسیه ی لکنتی ام که تموم شد، اجاره خونه رو کی قراره لطف کنه و شونزده هزار دلار شهریه رو کی محبت بنماد. فلذا زندگی دانشجوی تا روز آخر خرخره ی ما رو فشرد.

واسه اینکه تو این سگ پزهای دور دانشگاه پولم رو پای آشغال هدر ندم، ناهار میبردم که بهش هم میگفتم زندگی بهداشتی. خلاصه واسه من یک ناهار هم یک ناهار بود و اون روزی که در یخچال آزمایشگاه رو وا کردم و اثری از ناهارم ندیدم، خیلی بهم فشار آمد. یعنی فشار مالی اش پنج شیش دلار بود، ولی یک فشار معنوی هم آمد. بیشتر از این بعد که نمیدونستم چی سر اون بسته ی فویل پیچ شده آمده. کلا اینکه از یکجا به بعد ندونی سرنوشت متعلقاتت چی شدن میتونه فشار بیاره. من اولین دوچرخه ام رو که از تو محوطه ی دانشگاه تورنتو دزدیدن، هنوز تو خاطرم مونده. مدتها فکر میکردم که الان کجاست، کی سوارش میشه، کجا پارک شده. شاید یک جا دیگه قفلش کردم و یادم نیست. هر دوچرخه ی قرمزی که میدیدم فکر میکردم شاید چرخ خودم باشه.

حالا اون پیتزایی که تو فویل پیچیده شده بود هم با یک دوز ِ پایینتر، گم شدن اش، سمجانه باعث انقباض خاطرم شد. معمولا مردم اینقدر گدا نیستن، ولی من بودم، و سر یک ناهار گم شده، ماجرا راه انداختم تو آزمایشگاه که این چه حرکتی بوده و خیلی زشته و یک ای-میل هم به گروه زدم که هر چی تو یخچاله بیت المال نیست که فیض ببرید. همین ابراز ماجرا از طرف من یک موج ای-میل راه انداخت که بقیه هم ابراز کردن غذاهاشون دزدیده میشه، سکه های کم ارزشی که روی میزشون ول بوده غیب میشن، بیسکوئیت هاشون ناپدید میشه، و خلاصه کم کم که تیکه های ماجرا رو گذاشتیم کنار هم دیدیم که یک دله دزد داریم در آزمایشگاه.

بعد اینجا بود که یاد گرفتم که آدم چه قدر قاضی القضاته. من شخصا در یک جمع دو سه نفره به دوستای نزدیکم گفتم جز بچه های آزمایشگاه، استادها و کارمندها و خدمتکارهایی که میان شبها تمیز میکنند و آشغال میبرند کی به آزمایشگاه و آشپزخونه اش دسترسی داره؟ و نتیجه گیری کردم که کار ِ خدمتکارهاست. دوستام گفتن خفه شم و از این مزخرفات جای دیگه ای نگم که خوب نیست. خب، دستشون هم درد نکنه، آدم باید تئوری رو بشنوه، و عملا هم یکجا و یک موقع یاد بگیره که نره کوتاه ترین دیوار رو گیر بیاره.

ماجرای دله دزدی ها رسما بین همه ی دانشجویان آزمایشگاه و استادها مطرح شد. یک دانشجوی ایرانی اون زمان بود تو آزمایشگاه، که مثلا بگیر اون موقع ده سال بود کانادا زندگی میکرد و از این ادا اطفار و غمزه ها میامد که من کاناداییم. من هم میگفتم باشه بابا، آفرین به تو و کانادا. بعد اون داداش کانادایی اصیل ما، نه برداشت، نه گذاشت، تو یک جمع جمیع بچه ها گفت این دله دزدی ها احتمالا باید کار یک دانشجوی خارجی باشه، چون خب پول ندارن طفلی ها و اینطوریا. من به قول خودِ اون طرف، آدم passive aggressive ای هستم، یکهو در یک حرکت با دوست شیلیاییم خصمانه ی فعال شدیم علیه اش و تئوری دانشجوی خارجیش رو ماله گرفتیم. میخوام بگم اینجا بود که رو به رو شدم با دیوار کوتاه خدمت کارها. یکهو یک نفر پیدا شده بود، داشت میگفت طبقه ی من چون خارجی هستیم محتمل تره که دله دزد باشیم. دزد هم نع حتی، دله دزد.

هیچی دیگه. داستان خیلی طولانیه. دزد رو با همون دوست شیلیاییم گرفتیم. یکبار باید بشینم بنویسم داستان هاش رو مفصلا. فقط یادم هست آخرش رئیس دانشکده آمد بالا سر میزم، دستم رو فشرد و گفت ممنونم. دزد هم نع دانشجو بود، نع خدمتکار. یک بابای سابقه داری بود که یک کلید پیدا کرده بود، به هر دری امتحان کرده بود که از شانس بد ما کلیده به در ِ آزمایشگاه ما خورد و از شانس بد اون بابا، پیتزای من رو خورد. من و دوستم دوربین کار گذاشتیم با سنسور حرکتی و طی یک سری شامورتی، یک نصفه شبی که داشت تو آشپزخونه ی آزمایشگاه ما ول میگشت عکسش رو گرفتیم، دادیم پلیس و یک هفته بعد همون حوالی دانشگاه گرفتنش. ما هم همیشه به خاطره اش خندیدیم. اون رفیق فابریک ایرانی ِ خارجی- بترس مون هم ول کرد رفت بعدا. به هر حال اطراف اون همه خارجی passive aggressive که ممکنه دزد باشن، زندگیش سخت بود. بنده خدا الان یکم خجالت میکشم که همچین خصمانه ی نافعال یا فعال باهاش مراوده داشتم، ولی امیدوارم یک موقع یک جا، یک نفر دیوارش رو کوتاه گیر بیاره تا درک کنه.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “دیوار کوتاه
  1. صاب مرده می‌گوید:

    کاراگاه دانشمند!

  2. بچه پررو می‌گوید:

    ای بابا این روزای تمام وبلاگای مورد علاقه م این جمله توشه : حالا قضیه ش مفصله ولی حتما باید بیام بنویسم
    بابا بنویس این قضیه ی دزد گیری واسه من یکی از اون همیشه جذاباست. تو مایه های فرار از زندان و هواپیما ربایی واسم هیجان داره. شایدم به خاطر اینه که عقده ی مچ دزد گرفتن همیشه تو گلوم گیر کرده. نمیدونم خلاصه حتما بیا بنویس با دیتیلز. چاکرم

  3. نوشا می‌گوید:

    یعنی اون قسمت ناپدید شدن ناهارفویل پیچیده شده بدون لحظه ای درنگ راس فرندز رو تو خاطرم اورد

  4. شهرخوبان می‌گوید:

    سنسور حرکتي دوربين:))) ولي اينجا يکي اين حرکت رو مي کرد ايراني زياد بود همه هم به هم نژادهاي آرياي شک داشتن

  5. ناشناس می‌گوید:

    اين حس ديوار كوتاهتر بودن از وقتى مهاجر شدم به امريكا هميشه همراهمه! نميدونم مال زبان الكنه يا كله سياه يا هر دوتاش. خلاصه كه شما دزد رو پيدا كرديد اما اين مدل قضاوت تو ذهن ملت اينجا وجود داره.

  6. دانشمند جانم
    لطفاً تنظیمات را جوری تغییر بده که لینک های مختلف در یک پنجره جدید باز شود نه روی صفحه خودت
    کلا هم خیلی چاکریم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: