رسالت اشیای به جا مانده

باز در حال جعبه کردن زندگی هستیم. اثاث کشی خود به خود اسباب دور ریختن خرت و پرت هاییه که در طی ایام زندگی را سنگین میکنه. از بابت تنبلی و سبکی ترجیح مان اینست که آت آشغال های دست و پا گیر را دور بریزیم. لباس هایی که چهار فصل مختلف آمدند و رفتند و نپوشیدیم را دادیم خیریه و از خیر محتمل فلان بلندگویی که هرگز باهاش موزیک گوش ندادیم آماده ایم که بگذریم. ولی مثلا من و الف هر کدوم دو سه دست پتوی خال مخالی خالتوری داریم که مادرهایمان وقتی راهی کانادا میشدیم بهمان کادو داده اند که بچه شان در سرمای کانادا نلرزد. چیزی که مادر با اشک و آه بهش موقع رفتن داده را شهر به شهر کانادا و خانه به خانه و چمدان به چمدان کشیده ایم برده ایم.

دو سه تا جعبه ی بزرگ داریم مجموعا، پر از آت آشغال، پارچه ی خاتم کاری و پرچم ایران و کتاب نت سه تار، یک جا شعمی خاطره انگیزی که مثلا در فلان شهر مرزی به یک مبلغ ناچیزی خریدیم، اما اگر دورش بریزیم، انگار که پا را گذاشتیم روی خاطره اش، یک فشاری هم دادیم که خوب فراموش شود. فلذا با اینکه با خیال راحت اجسام بزرگ دست و پا گیر یا لباس های نوی نپوشیده را در کیسه میکنم و میدهم خیریه، تیکه خورده ریز های بی ارزش صرفا خاطره انگیز را از ایران به تورنتو، از تورنتو به ونکوور و حالا از یک محله به یک محله ی دیگر میکشم. مبادا به آن خاطرات بی احترامی کرده باشم در تنهایی خودم.

میون خرده ریز هامون، یک جعبه داریم از یادگاری های سفرهامون. از هر شهر یا دهی که دور دنیا رفتیم یک گیلاس کوچیک عرق خوری آووردیم، که مثلا اسم شهر یا نقش و نگاری مرتبط با اون شهر رویش تزئین شده. از این حرکات جوگیرانه ای که شاید وقتی هشتاد ساله شدیم به یک مجموعه ی جالب تبدیل شده باشه. کنار این گیلاس ها، خرت و پرت های دیگه ای هم جمع میکردیم، مجسمه ای، تیکه سفالی، جا شمعی ای، چیزی. بعد اینها را ما شهر به شهر، به هر وضعیتی که بوده بردیم. اسباب کشی قبلی، باید از شرق کانادا میاووردمشان، غرب، دیدم بدهیم سرویس های حمل و نقل، باید خاک شیر گیلاس ها را توی خانه مان بچینیم، برای همین، خودم دونه دونه شان را دور کیسه حبابی پیچیدم و چسب زدم و گذاشتم توی چمدون و توی چمدون را هم باز پتو و حوله پیچیدم و گفتم اب الفضل، خودت نگه دارش باش و دادمشون بار.

امروز هم باز همون مناسک تکرار شد، کیسه ی حبابی شدند به دقت و رفتند در جعبه. اینها را اینقدر دوست دارم و نگران شکسته شدن شان هستم که مسخره ام میاید این سریش شدن شخصیتم به تعدادی خرده شیشه.  لابد آنقدر در لابه لای بزرگ شدن بچه هایم بهشان میگویم گیلاسها نشکنند، که وقتی مردم توی گیلاس ها عرق مفصلی میزنند، و بعد با  تنفر دونه دونه شان را از طبقه ی چهل به پایین پرت میکنند تا خوب حرص شان را خالی کنند.

اما من یک رسالتی در باب نگه داشتن یادگاری از دو نفر آدم به شونه ی خودم احساس میکنم. یکی مادر مادرم که ازش کلا یک عکس یادگاری دارم، حلقه ی ازدواجش دستمه، و یک کیف خیلی کوچک که جای سوزن قیچی خیاطی و متر بوده. آن کیف را استفاده میکنم و نخ و سوزن تویش نگه میدارم ولی، هر بار که درش را باز میکنم دچار خسیسی میشم و زود درش را میبندم. به خیالم هنوز هوای خونه اش و بوی آن آدم داخل کیف حبس است. واضح است که نیست و اینها دراماتیزه کردن اشیاء است. نفر دیگر پدر پدرم است. که از جوانتری هایش چند تا عکس یادگاری دارم، و دو تا کلاه شاپویش را که پوسیده بودند، از جر و پلاسش جمع کردم و از ایران آووردم کانادا و حالا از کانادا شهر به شهر میکشم به دوشم. احساس میکنم هر آدمی که دوست داشته شده، حقش است چند تا عکسش و چند تیکه خرده ریزش در زندگی و ذهن دیگران باقی بماند. من این حق یه یاد ماندن آن دو پدربزرگ مادربزرگ را به عهده دارم. وسائلشان را نگه میدارم و حلقه ی مادربزرگ را در انگشتم میچرخانم. او یک روز بوده، دوست داشته و دوست داشته شده و من اینرا با خودم میکشم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “رسالت اشیای به جا مانده
  1. somapa می‌گوید:

    پارچه ی خاتم کاری شده؟ ؟؟

  2. صاب مرده می‌گوید:

    منم يه کارتن پر از اين چيزها دارم که نه به دردم ميخورن نه ميتونم بندازمشون دور.

  3. masrour می‌گوید:

    يك خاطره محوي ازت توي ذهنم هست كه نوشته بودي از جمع كردن يادگاري ها و اين چيزها خوشت نمياد و به نظرت nonsense بود؛ يه بار مامانت گفته بود فيلان چيزو يا مثلا دفترو يا تيكه كاغذو نگه دار يادگاريه ، دور ننداز ولي تو برات مهم نبود (؟)
    يعني اون تو نبودي وبلاگو اشتبا يادمه يا اينكه عوض شدي يا اينكه همون موقع هم نوستالژ بودي خودت نداشتي يا خبر داشتي مارو كاشتي يا چي؟ روشن كن يالا

  4. ناشناس می‌گوید:

    اي قربون اون دل مهربونت .. فقط اشياي مرده ها را با خودت يدك نمي كشي ، يه قسمتي از روح اونا هم با تو اين ور و اون ور مياد و اطمينان دارم از اين كه اجازه مي دي باهاشون باشي ازت ممنونند.

  5. فیل خاکستری می‌گوید:

    دیروز همشونو انداختم

  6. گلبرگ می‌گوید:

    تمامی این خورده ریزها خاطراتی هستن که تکرار نمیشن و فقط یادشون هست که گاهی لبخندی رو به لب میاره. منم از این چیزا خیلی دارم. من اگه همه وسایلی که توی آمریکا خریدم ازم بگیرن اصلا انگار نه انگار، ولی اگه یکی از اون خرت و پرت ها که از گوشه کنار ایران خریدم گم بشه تا ابد غم دارم! یک جوری درک میکنم چه حسی دارین.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: