درباره ی نلی

>> اسامی و مخفف سازی های اسامی در این پست سراسر ساختگی ست <<

رفته بودم برای کار تورنتو. رئیس فرمود برو، و من گفتم به روی تخم چشمم. تو سایت مشتری، خانوم جوان زیبایی  که در تیم مدیریت پروژه بود ما را راه داد تو و بهمان جا  و مکان و کابل شبکه داد. در جا بعد از چهار کلمه گفتم خانوم یا ایرانی اند یا مال اطراف. بعد شنیدم اسمشون هست نلی و فامیلی هم ایرانی نزد، سفید و بور هم بود، و من هم استاد اسکل زدنم. به هر حال، کل عقل دانشمندی ام را گذاشتم روی هم و گفتم لبنانی است طرف باریکلا به جغرافیا شناسی ام. و گفتم بیخیال بابا، حالا چرا هر جا میری باید بری ایرانی پیدا کنی و بچسبی به هم ولایتی هایت؟  و به قضیه بی توجهی کردم و قیافه ی حرفه ای بسیار با شخصیتم را به هر زوری بود حفظ کردم.

من تورنتو را دیگه دوست ندارم. رفته ام ازش و خزیدم در یک شهر آروم که زیر یک میلیون جمعیت داره و خلاف بزرگ اهالی علفه حداکثر. هوا معتدل و مردم متعدلند. اعصاب ها خورد نیست و مردم عجله ندارند. جمعیت و دود و دم و اعصاب خط خطی پشت سرم در سالهای تورنتو ام جا مانده اند. اما تورنتو آمدن را دوست دارم. یک مشت دوست و رفیق دارم، که جونی جونی بودیم. بگیر که پیداشان کرده بودم میون صدهزار نفر ایرونی تورنتو. اصلا اینطور بگم گلچین شده بودند برای من. سوله را مثلا. این موجود حرف میزند من با دهان وامونده خیره خیره نگاش میکنم. حظ میبرم اصن. این مدلی که یعنی سوله شما تعریف کن من فقط گوش کنم. خب آخه تو یکی را پیدا کنی که تک و تعریف کردن باهاش بهترین نوع خوشی زندگی ات باشد، بعد فحش شور میکنی خودت را که چطوری من این آدم را گذاشتم رفتم اون سر قاره. اصن هم شاید فتیش دارم روی سوله. پروردگار آگاه است و بس.  من یعنی دوست دارم پلک زدن سوله را تماشا کنم. دوست دارم وقتی داستان های آبدوغ خیاری ام را تعریف میکنم، عکس العمل های سوله را ببینم، که به مهوش خانوم ترین وضع ممکن میگوید، ای وای خاک عالم. بعد هر شیش ماه یکبار هم حرف میزنیم رسما ولی هر بار مکالمه از همان جایی که قطع شد ادامه پیدا میکند و وزن و سنگینی به رابطه وارد نمیشود.

بعد این سفر چسبید بهم. هر شبش لشی بود. دو سه تا مجلس هر شب، از این بار به اون بار، از این گروه به اون گروه.  حتی نوزاد تازه ی یکی از بچه ها رو هم رفتم دیدم ! هر گل یه بویی و رنگی بود قضیه. با هر اکیپ یک سری داستان و خاطره و روزگاری داشتم، که همچین نوستالژ زدم باهاشان. گل شمشاد  قضیه این بود که، خانوم آیدا، خانوم رو به سکون روی میم بخوانید، خانوم آیدا، با آن پاشنه های خطرناک بلند، در آن دلربا ترین پیرهن با دلچسب ترین لبخند، بنده ی خدا از اون سر شهر تو این ترامواهای احمقانه ی مرکز شهر، پاشد آمد محل کار من که ببینیم هم رو.  خیلی هم چسبید. تک تعریف میکرد، از بلاگرها، از ایران نرفتن ها و رفتن ها، از بچه اش، از بچه دار شدن، از عقد ایرانی، و عدم عقد ایرانی، از همه چیز گفتیم. بدم نمیامد، بدزدمش اصن، بگم شما قربان مشمول شدی، باید اسباب کشی کنی بیای پیش من در هوای معتدل. من شماها را در زندگی ام میخوام. بعد خب خودخواه هم هستند، آدمهایی که دوست دارم بهتر است که به سمت من اسباب کشی کنند و نع بر عکس.

تورنتو البته همه اش به پارتی نگذشت. صبح ها میرفتم سر کار و پاچه ی مدیر پروژه را میخواراندم  و با تک تک افراد مشتری هم لاسکی میزدم. یک روز نلی آمد، پرسید آیا میل داریم ناهار باهاش بخوریم؟ به من گفته اند، مشتری تاج سر است. مشتری بگوید برویم مستراح ها را بو کنیم، شما میگی به به، چه فکر بکری. حالا مشتری بیاید بگوید برویم ناهار، من بالم زد بیرون گفتم ای وای حتما. بعد خیلی غیر رسمی و محبت آمیز من و مدیرم و مشتری تاج سر داشتیم غذامون رو میخوردیم و از هر دری حرف میزدیم که نلی، خیلی ملیح و خونسرد گفت آره من فکر کنم وبلاگ شما رو هم میخونم. من رو میگی اینطوری بودم وای خاک عالم بر فرق سرم. مدیرم هم علاقه مند شد یهو، چه وبلاگی؟ چی ؟  کجا؟  من حالا در شوک اینکه نلی چطور من رو میون هفتاد میلیون آدم شناسایی کرد، مدیرم رو برای لحظاتی بیخیال شدم، پرسیدم آخه چطوری؟ نلی خیلی خونسرد گفت چند نفر تورنتو زندگی میکردن و بعد رفتند ونکوور و توی این جور کارا هستند که شمایی؟ دیدم خب منطق اش کار میکند. سر تکان دادم و لبخند زدم. این بار از این لبخندهای واقعی ام، نه از اونها که یادمان دادن به مشتری بزنیم.

یادم هست این قضیه سر خط انداختن قابلمه ی الف هم پیش آمد. خانه ی نرگسو قابلمه پارتی مهمان بودیم و دیرمون شد. چون من قابلمه ی الف رو با کارد خط انداخته بودم که کوکوها را همون تو قابلمه ببرم  و بحث رقیقی بینمان شد. به میزبان با آب و تاب توضیح دادم این کوکوها داشت به قیمت این تمام میشد که الف برای یک قابلمه ی بی ارزش آیکیا ترکم کند. نرگسو خندید و تمام شد. یک هفته بعد توی وبلاگم داشتم قضیه قابلمه را بزرگنمایی میکردم و آب و تاب میدادم. و یک هفته بعد داشتم به نرگسو اعتراف پس میدادم که آره خودم هست. حالا جلوی نلی هم دیدم بهتر است فیلم بازی نکنم. اعتراف کنم. طفلک گفت که داشته فکر میکرده که به رویم نیاورد که یکوقت معذب نشوم. اما بعد دیده خلاف وجدانه یا یک همچین چیزی. مدیرم دید اینطور است دیگه بین من و نلی قرار نگرفت، باهامان ناهار بیرون نیامد و خلاصه از آنجا که نلی اند و بند من را میدانست یکم با هم گشتیم که من هم با شخصیت و زندگی اش آشنا بشوم. انسان نیکویی از آب در آمد. زندگی بسیار رندم است.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “درباره ی نلی
  1. SIAVASH می‌گوید:

    سالوته

  2. me می‌گوید:

    آره من هم به همون روش خیلی‌ وقته میشناسمت هی‌ خواستم بگم ترسیدم ناراحت بشی‌ اتفاقا نزدیک هم هستیم دوست هم داشتم ببینمت اما مطمئن نبودام راحت باشی‌ گفتم شروع میکنی‌ به خود سانسوری

  3. صاب مرده می‌گوید:

    منم بودم کف میکردم!

  4. pd می‌گوید:

    من اگه یکی رو در رو بهم بگه که وبلاگم رو می خونه همون جا میندازمش نو صندوق عقب ماشین می برش یه جایی چالش می کنم. در این حد یعنی.

    North Van ـی دانشمند؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: