مقوله ی مرگ

فیلم و سینما مقام مردن شخصیت ها را پایین آورده  اینقدر که در هر فیلم دراماتیک یا حادثه ای چند نفری توی دوربین میمیرند. ولی در دنیای فیزیکی واقعی نه از پشت مانیتور و تلویزیون، من ندیدم کسی نفس آخرش را بکشد و چشمش را بگذارد و برود. همه ی نزدیکانم هم که مردند، من حضور نداشتم. مادر مادرم که تک و تنها وسط هال منزلشان سکته کرد، آخرین چیزی که دید یا شنید را کسی نمیداند. وقتی آمبولانس رسید و با تنفس مصنوعی برش گرداندند مثلا، طبق علم پزشکی در حقیقت دیگر برگشت پذیر نبود. اصولا مغز آدم شیش دقیقه بی اکسیژنی برایش بس است که به حالت نباتی برود. مادرم تا صبح فرداش در بیمارستان جنگید تا باور کرد که مادرش برنمیگردد. من از همه ی این قصه به دور نگه داشته شدم. کنکورم بهانه ی قضیه بود. اینطور شد که تصور من از مرگ آن آدم محبوبم محدود بود به صداهای لرزانی از بیمارستان به من زنگ میزدند و میگفتند حالش اصلا خوب نیست. نقطه ی دردناکش آنجا بود که پدرم نشسته بود پای تلفن توی هال مون و دیدم گوشی دستش است اما گوشی روی شونه اش بود. یکم مرا مبهوت نگاه کرد و بعد زد زیر گریه. گفت مامان بزرگت زن خوبی بود. فعل ماضی قضیه را توضیح داد.

مرگ برادر پدرم درد زیادی داشت. من کانادا و اون اراک. اینکه یک نفر آنقدر عزیز دیگر نیست قابل باور نبود. حالا یحتمل خواننده فکر میکند که من مثلا  دارم بازی با لغات میکنم و سعی میکنم ادبی باشم وقتی میگم قابل باور نبود. اما اینقدر قابل باور نبود که من ترجیه دادم باور نکنم. از پدرم پرسیدم حال عمو ایرج  چطوره و بابا گفت عمل شده و دوران نقاهتش را میگذراند و طوری نیس. حتی یک فامیل دور برایم پیام تسلیت گذاشت، گفتم برای چی و دیگه جواب نداد درست گفت ببخشید اشتباه شده. شاید شیش ماه بعد تو یه بار شلوغ پلوغ که صدا به صدا نمیرسید، یک آشنای قدیمی اراکی بعد از چاق سلامتی گفت خیلی عمو ایرج ات آدم خوبی بود. واقعا تسلیت میگم. صدا به صدا نمیرسید، اما آن صدا رسید. من شنیدم و اینبار کسی رعایت حالم را نمیکرد که پنهان کند. نمیدونست من در مقابل مرگ خودم را به اون راه زده ام. وسط مهمانی خم مانده بودم. گفتم عمویم چی؟ خوب بود؟ چی؟… چرا افعال مضارع نمی مانند؟ چطور در یک لحظه ماضی میشوند؟ با موبایلم مستقیم ایران را گرفتم، پدرم خونه تنها بود. حتی میتونم تصور کنم لب تختش نشسته بود در آن پیژامه های تاریخی اش و دمپایی های چرمی سنگین، و تلفن را جواب میداد. گفتم عمو کی مرد؟ تازه از راه دور و به واسطه ی موبایل در بغل هم گریه کردیم. بابام یکم با من زار زد. من با بابام زار زدم. بعد از شیش ماه عزاداری کردیم دو تایی.

مرگ اینطورست. برای یک عده مثل  یک پزشک یک روزمره ی تکراری است. برای فیلمسازان لابد نمک فلفل داستان است. برای من یک سری تصاویر است که برای دیگران اتفاق افتاده و خبرش با تاخیر به من میرسد. اگر الف ولم کند، ممکن است اسم پسرم را یک روز بگذارم ایرج. صرفا برای باور اینکه ایرج قابل مردن نیست.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “مقوله ی مرگ
  1. صاب مرده می‌گوید:

    خدا رحمتشون کنه.
    منم یه بار داشتم با پدرم تلفنی حرف میزدم، بعد از پنج دقیقه صحبت های عادی یه دفعه زد زیر گریه…

  2. حسین می‌گوید:

    من لحظه ای پدرم رو از دست دادم که داشتم با ذوق واسش سوغاتی میخردم و بعد …….

  3. pd می‌گوید:

    فوت پدربزرگم رو من تلفنی شنیدم، تلفنی به مادرم گفتن. اون موقع هیچ احساسی نداشتم، دقیقاّ هیچی. ولی می دونی چی حالم رو خراب کرد؟ روز های آخر که رفتیم به دیدنش یه تیکه استخون شده بود. جرئت نگاه کردن تو صورتش رو نداشتم، یه غم بزرگی بود تو چشم هاش. از اون روز به بعد خودم رو متقاعد کردم که واسه ی مرگ هیچ کسی گریه نکنم. نه که سنگ دل شده باشم، فقط وقتی می دونیم طرف یه روزی می ره چرا گریه کنیم؟ این طوری راحت تره برام تا این که برای مرگ هر کسی بشینم گریه کنم. اتفاقاّ برای طرف خوشحال می شم که از این دنیا رفته.

  4. SIAVASH می‌گوید:

    خدا رحمت کنه

  5. پرتابه می‌گوید:

    سلام دانشمند
    وقتت بخیر…
    من یکی از اعضای پرتابه هستم.
    می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن…
    من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
    ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی…
    منتظرتیم
    http://Partabeh.Com

  6. sepi می‌گوید:

    man daghighan hamin tajrobe ro ba maman bozorgam dashtam.. 8 mah bade inke etefagh oftad raftam iran va ghable inke kasi behem bege too bahs fahmidam.. albate yeki hamoon avalyelesh vasam too chat tasliat gozashte bood ke ta fahmid nemidoonestam goft eshtebah shode.. manam nakhastam ghabool konam..ta inke raftam iran.. gheir e ghabele bavar bood

  7. فیل خاکستری می‌گوید:

    من هم ناراحت شدم یه چی یادم اومد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: