سه چهار ماه مانده به اتمام دهه ی سوم

چند ماهی از دهه ی سومم باقی مانده. یک شبی از شبها، در بغل گرم و پشمالوی عشق زندگی ام، ترس از مرگ (یک بار دیگه کما فالسابق) بر من مستولی شد. یعنی یکبار دیگه به خودآگاهم محکم یادآوری شد که اگر فردا نه، بیست سال بعد هم نه، دیگه پنجاه سال دیگه میمیرم. بازی تمام، متلاشی شده و دیگه شاهد پیشرفت علم که چی، شاهد نور آفتاب و لذت از کوبیده با نان داغ و گوجه نخواهم بود. امیر را محکم فشار دادم  و گفتم که تو همیشه همه جا بودی برای من، میتونی کاری بکنی؟ میتونی من رو نجات بدی؟ من نمیخوام بمیرم. اینقدر ترسم واقعی بود که امیر دل بر من سوزاند و نالان اعتراف کرد که کاری از دستش بر نمیاید. اونقدر همه چیز را گه مال کردم که طفلک برای حالت رقت بار من گریه اش گرفت. یعنی متاسف شد که همه یک روز میمیریم. از این اپیزودها به شدت میترسم.

سه چهار ماه دیگه سی ساله میشم. دهه بیست دهه ای بود که باید احساس میکردم همه چیز ممکن است. ولی من در اوایل این دهه رقت بار به دنبال پسر بودم. پسر، پسر، پسی. اون هم نع موجوداتی نادر و کمیاب و زیبا. من در بیست ساگی دنبال مرد خوب پایبند زندگی ِ بامروت ِ خونگرم ِ خانواده دار با هوش با آینده بودم. این طور بود که روی دیوار آدمهای اشتباه یادگاری هایی مینوشتم که العان برایم ترحم برانگیزند. الان متوجه هستم  که چه وقت و عمر و انرژی ِ عظیمی را هدر میدادم. زمانی که فقط باید دنبال مردی با غریزه ی جنسی بالا میبودم، ریسک پذیری پایینم و تربیت سفت و سخت مادر پدرم من را به دنبال یافتن شوهر بالقوه میفرستاد.

وقتی طی حوادثی چراغ ها برایم زده شد که انگل هیچ مردی لازم نیست باشم و دهه ی بیست برای تجربه است، ویر اینکه از اون مملکت برم طی یک سال من رو کند و برد. این شاید بهترین کاری بود که در همون اوایل دهه ی بیست کردم. دانشگاه تهران را نصفه ول کردم و دوان دوان سوار آن هواپیمای همای مرحوم شدم و از خاک پرگهر زدم به چاک. در مهرآباد چشمهایم از گریه برای امیر خون بود. اما چیزی جلوی به چاک زدن من رو نمیتوانست بگیرد. حتی رمانتیک ترین عشق تابستانی که بر ما حادث شد، تزلزلی به برنامه ی به چاک زدن وارد نکرد.

سه چهار ماه دیگه از دهه ی بیست ام مانده. اما از همین حالا هم احساس سی سالگی میکنم. سی سالگی وقتی پونزده ساله بودم معادل بلوغ کامل بود. تصورم این بود که زن کشیده ی باسن فربه خوشگلی میشوم در سی سالگی که دو تا بچه دارد. اگر وقفه ی به چاک زدن  به زندگی وارد نمیشد، و هالو وار درجه ی دکترای آبدوغ خیاری را طی نمیکردم و شریک گرام زندگی ام هم تنها راه خروجش از خاک پرگهر اخذ درجه ی دکترا نبود، شاید در سی سالگی امید داشتن یک الی دو بچه را میتوانستم در افق روشن تصور کنم. ولیکن، بچه مثل یک هویج به طناب بسته شده، توسط زندگی آن بالا نگه داشته شده و من الاغ وار در حال طی ایام هستم به امید روزی که آن زن باسن فربه جا افتاده ی بالغی بشوم که آماده ی زائیدن است. بله، برای من اصلی ترین هدف طی ایام رسیدن به آن تصویر است: من با یک نوزاد نورانی در ایوان نشسته و توی نور بغلش میکنم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “سه چهار ماه مانده به اتمام دهه ی سوم
  1. SIAVASH می‌گوید:

    همه یه روز میمیریم، دیگه وقتشه به دنیای بعد از مرگ ایمان بیاریم…

    • دیلا می‌گوید:

      خوش به حالتون که بهش ایمان دارین! لااقل با آرامشی نسبی زندگی میکنید.
      معلومه هنوز براتون نرفته زیر سوال و به هزاران سوال بی جواب برنخوردین هنوز.

      وقتی آدم امیدی به دوباره دیدن عزیزانش نداره دنیا خیلی مسخره و بی معنیه. (که همینطورم هست فکر میکنم!)

  2. چکمه می‌گوید:

    من این قضیه ی مرگ واسم به صورت سینوسیه. هی مِرَه مِیاد…
    چند ماهی خیلی آزارم داد ولی الان دو هفته ست صلح کردم باهاش. تا کی دوباره بیاد و مغزم رو درگیر کنه.

    درباره ی بقیه چیزایی که گفتی… لال شدم. چون این اتفاقات برام افتاده و داره می افته و با خیلی چیزا دست به گریبونم. قضیه ایوان و نوزاد رو هم که گفتی هم لال شدم هم بغض کردم.
    دلم می خواستم یکی بود، ازش می پرسیدم: یعنی چی می شه؟

    بعد اون جواب می داد. واقعاً جواب می داد.

  3. マリヤム می‌گوید:

    این چه خاصیتیه که همه ی زنها دارن که نزدیک ۳۰ که میرسن یکهو همه دلشون بچه میخواد؟ من که نه هنوز نزدیک شدم نه دلم میخواد، ولی اگه تو میخوای حالا هم دیر نشده دختر جون، به الف بگو دست به کار شه 😉

  4. ناشناس می‌گوید:

    Cryopreservation

  5. sepi می‌گوید:

    man 30 ro kheili doost dashtam.. vase man 30 kheili khoob bood .. vali hanooz tik take saate man vase bache be seda dar nayoomade..hes mikonam zoode 🙂

  6. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    اسمش چیه، اسمش چیه؟ 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: