بازگشت به تورنتو*

تاکسی توی ترافیک میرفت. من به خیلی وقت پیش ها فکر میکردم. به وقتی که تب تایتانیک آمده بود و عکس جک روی تی شرت های دخترانه بود. به اینکه من تی شرت تایتانیک میخواستم و تی شرت ها از ترکیه میامد و یک چیزی در حوالی چهار پنج تومن بود و پاسخ مادرم اینطور بود که مگه پول علف خرسه؟ ولیکن یکبار تو خیابون یک دست فروش داشت تی شرت با عکس دیکاپریو و کیت تو بغل هم نک عرشه رو میفروخت آن هم به صورت فله ای. بالاخره به قیمت هفت صد و پنجاه تومان صاحب یک عدد تی شرت تایتانیک شدم و شادان و خیزان تو یک مهمونی دخترانه ی دبیرستان پوشیدمش. سه نفر دیگه هم تی شرت های مشابه داشتند، اما مال من خیلی گاف بود.

بذاریم اسمش رو ذع مثلا. ذع آمد به من گفت خیلی جوادی. ذع تنها خاصیتی که داشت حضور یک جفت چشم سبز به روی صورتش بود. موهای فر روشنی هم داشت و احساس میکرد نژاد برتر است. اما چرا جواد؟ چرا تی شرت فله ای با چاپ افتضاح عکس جک روی عرشه ی تایتانیک جواد محسوب میشد؟ چرا مثلا کامیز محسوب نمیشد؟ چرا به جای جواد نگفتند تو کبرایی؟ کسی اینها را نمیداند. حتی کسی نمیداند چرا آنها که جوادند دقیقا چهارده سال بعد، توی تاکسی به سمت فرودگاه تورنتو، یاد ارتباط جواد با تایتانیک می افتند؟

تورنتو شهر آشوبیه. پارسال که بعد از شیش ماه برگشتم تورنتو احساس کردم حوصله ی شلوغی اش را ندارم. شلوغی اش نیویورکی است. همه عجله دارند، همه می دوند. پر از نور و سر و صداست. خواب ندارد. چند دفعه بعد هم که آمدم و رفتم برای کار احساس کردم وصله ی ناجوری به شهر هستم. اما اینبار نمیدونم چی شد. تو این ده روزی که منتقل شدم به دفتر تورنتو انگار همرنگ جماعت تورنتو شدم. دفتر اینجا همه خوش لباس و خوش فرم هستند. من دهاتی و نابلد جلوه کردم روز اول. زود دستگیرم شد که دامنهای یک هوا تنگ بپوشم که حتی المقدور چاک مطلوبی داشته باشند. اگه جون کفش پاشنه میخی ندارم مسئله ای نیست، حداقل یکی دو سانت پاشنه را تحمل کنم. یاد گرفتم دخترهای این دفتر همگی آرایش مقبولی دارند و جلوی رئیس شان ساق های خوش تراش خود را نشان میدهند. دریافتم مردهای بی کروات آدم حساب نمیشوند. دفتر تورنتو در عرض دو روز از من آدم دیگری ساخت. حل شدم در شلوغی اطراف دفتر، در هیاهو، در تند تند دویدن به سمت قطار، در افه ی خودبرتر بینی کارکنان ِ این ساختمون های اداری اطراف.

رفته بودم یک پاکت آبجو و شراب بگیرم. در شبهای تنهایی در تورنتو لازمم میشود که یک آبجویی برای خودم وا کنم و طی قلپ های کوچیک سر بکشم. برگشتن از مغازه ی می فروشی، تو خیابون شاه** از جلو یک مغازه رد میشدم که وسائل ورزشی و تفریحی میفروخت. یه  ننو آویزون کرده بود بیرون وسط پیاده رو که میشد توش لمید و تاب خورد. از ذهنم گذشت که بپرم روش، یکی از آبجوهای توی پاکتم را در بیارم و فارغ بال آبجو بزنم تو شلوغی ِ شاه. ولیکن قرص و محکم به راهم ادامه دادم. این کارها از من ساخته نیست. من زندگی آروم ِ بی تنوع بی حادثه ای دارم. قصد یا عرضه هم ندارم بر همش بزنم.

* ببینید، شهرهای کانادا پاریس یا زاگرب نیستند. یعنی جاهای باحال دهن پرکنی نیستند اساسا. در دهات سردسیری هستند که در هیچ فیلم و کتاب و گوشه ای از تاریخ، رمانتیک یا درام یا خاطره انگیز جلوه داده نشده اند. قاعدتا نوشتن در مورد تهران، پاریس، توکیو، یا دیگر نقاط اگزاتیک دنیا خواننده پسند تر است. ولیکن بضاعت من همین است.

**King Street

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “بازگشت به تورنتو*
  1. sorena87 می‌گوید:

    سلام دانشمند.این نوع پست هایی رو که مینوسی خیلی خوشم میاد.بعضی خوشی ها و لذت های کوچیک شاید اون لحظه خیلی باحال نباشه ولی سال ها بعد خیعلی یی هو و خیلی بی ربط یادت میافته

    که فکر کردن به ادامش لذت بخشه.

  2. امید می‌گوید:

    چه نقاشیه قشنگی:

  3. Friend می‌گوید:

    بدی شهرهای آمریکایی و کانادایی اینه که خاطره ساز نیست، حداقل واسه من نبوده.

  4. Roya می‌گوید:

    تنهایی آزاردهنده نیست؟ آدم کم نمیاره؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: