زندگی کوتاه تر از اونه که آدم کم شراب بخوره

یکی یک جا نوشته بود زندگی کوتاه تر از اونیه که آدم شراب بد بخوره. ولیکن شاید آخرین قلپ های شرابی که میخوردم نه اینکه بد بوده باشه، سازگار نبود با بقیه ی بطری هایی که اون شب باز شده بود. با سفید شروع کردم، بعد یک قرمز شیرین پورتو به اصرار پرهام، بعد یک سفید دیگه، بعد تنها قرمزی که روی میز بود را هدف گرفتم. سه قلپ بعد  میدونستم اشتباه مهلکی مرتکب شدم. به این نتیجه رسیدم خودم رو مشغول نگه دارم تا مغزم توجه زیادی به میزان الکل دریافتی اختصاص نده. اگر یک لحظه تمرکزم رو از دست میدادم باید به سمت توالت فرار میکردم و کاسه اش را در آغوش گرفته عق میزدم. اما سر صدای بحث های سیاسی چنان بالا گرفته بود که مغزم کلید کرده بود.

بعد به محض اینکه خونه خالی شد و سرصداها خوابید متوجه شدم میگساری از حد توانایی هایم بالاتر بوده. در اتاق خوابم را بستم تا دریای قوطی های خالی و گیلاس ها و بطری هایی که اینجا و اونجا افتاده بودند رو نبینم. از شرکتی که خونه رو اجاره کرده بودم بهم ایمیل زده بودند که چهارشنبه میان تمیز کنند. آیا میتونم تا چهارشنبه در گه بالا آمده زندگی کنم؟ پهن شدم رو تخت و موبایل رو برداشتم که یادی از امیر کرده باشم. بعد از دو کلمه پرسید که چه قدر خوردی؟ گفتم زیاد. پنج شیش لیوان شراب. خندید و دیگه یادم نیست چی گفتیم. موبایل به دست بالاخره به زیارت کاسه ی توالت رفتم و راحت شدم. فقط هم اون سه قلپ قرمز ِ آخر را دفع کردم.

امروز صبح سر کار زامبی بودم. میدونم که ریمل های اغراق شده ی دیشبم وا داده و ریخته زیر چشمم. میدونم چشم هایم پف دارد و دماغم هم حتی پف دارد و در تصوراتم حتی پیشانی ام پف دارد. به این نتیجه رسیدم مایعات داغ باید بخورم. فلاسکم را برداشتم که بروم که دخترک رنگ پریده ای با ساک و دفتر دستکش آمد نزدیک میزم و با معصومیت تصنعی گفت که میزی که رویش نشستم را رزرو کرده. آه… یک پرانتز باز کنم { ما را مینشانند در سالن های عریض و طویلی بدون پارتیشن بدون دیوار، قیافه اش دقیقا مثل مراکز خدمات مشتری تلفنی است. تلفن خونه بهش میگوییم خودامون. سه تا میز ناهار خوری ِ شونزده نفره را تصور کنید کنار هم چیده، میانه ی طول میزها را یک دیواره ی کوتاه ده سانتی کشیده باشند و رویش شماره گذاشته اند، شماره ی دو- صد و نود و شش. دقیقا یک متر آن ورتش میشود دو-صد و نود و پنج. الی آخر. به این ترتیب کسی میز خودش را ندارد که احساس تعلق پیدا کند و عکس زن و بچه اش را بیاورد بزند. همه چیز سیال است. سر جای خوب هم دعوا نیست. صید جای خوب بیشتر یک ماهیگیری روزانه است.  بزرگ کنار شماره میز نوشته اند این یک میز «هتلی» است. وسائل خود را در کابینت خود بگذارید در انتهای روز. به این صورت، هر روز دفتر دستک را از کابینت ات ور میداری و هلی کوپتر میزنی دنبال میز خوب. میز خوب هم تعاریف خودش را دارد. میزی که کنار پنجره باشد، میزی که توی اتاق دردار باشد و وسط تلفن خونه نیوفتاده باشد. میزی که نزدیک در خروج باشد که بی سر صدا جیم بزنی. الی آخر. من؟ من خب در یک دفتر غریبه میان غریبه ها افتادم. ویلان و سیلانم. توی دفتر ونکوور جای مشخصی دارم و احدی جرئت دست درازی به میز من را ندارد. اون گوشه ته ته تلفن خانه میشینم جایی که هیچ کس به مانیتور من دید ندارد که بتوانم با خیال راحت وبلاگ بخوانم و بنویسم. در این دفتر ولی، هر جا که خالی باشد، ولو میشوم. اینقدر هم جا زیاد است که اگر کسی هم رزروش کرده باشد رعایت غریبی و مظلومی ام را میکند و میرود یک جای دیگر}. تا امروز.. که هنوز تف ام مزه ی استفراغ و شراب مونده میداد و چمدان به دست آمده ام که همین از سر کار بروم فرودگاه، دختر رنگ پریده مرا در میانه ی راه به سمت چای داغ متوقف کرد و به شماره ی دو-صد و نود و پنج اشاره کرد و گفت من اون میز رو رزرو کردم. چشم هایش به دفتر دستک بسیار پخش و پلای من دوخت بود و شاید لذت میبرد من را ببیند که مذبوحانه جمع شان میکنم. من انگشت میانی دست راستم را در دست چپم فشردم، عقب گرد کردم به سمت آشوبه ای که روی شماره ی صد و نود و پنج ساخته بودم و همه چیز را یک شیفت دادم به صد و نود و شیش. خیلی در حرکاتم اغراق میکردم که مثلا من جایی نمیروم bitch  من فقط پنجاه سانتی متر دورتر میرم. کاری که تو خودت میتونی بکنی و آن کون فربه ی مبارکت را روی صندلی شماره ی صد و نود و شیش بگذاری. اما نه، او صد و نود و پنج رو رزرو کرده و حقش را میخواهد.

بالاخره دراما را تمام کردم و فلاسک به دست توی غوغای زیر زمین ساختمون به دنبال یک چای و نان شیرینی گم شدم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
2 دیدگاه برای “زندگی کوتاه تر از اونه که آدم کم شراب بخوره
  1. فیل خاکستری می‌گوید:

    ما که مردیم از بس الکل صنعتی بخوریم ولی عادت کردیم

  2. فیـــــگور می‌گوید:

    چند دقیقه زل می زدی توی چشماش شاید از رو می رفت!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: