در اثر پروازهای طولانی متعدد

بعد از شیش تا پرواز، تمام فیلم های خط هواپیمایی کانادا بروی پرواز تورنتو-ونکوور را دیده ام. زدم تو کار ِ فیلمهای سیاه سفید ماقبل تاریخ، چون هالیوودی های جدید بی مغز را همون هفته ی اول تموم کردم. صبحانه در تیفانی، بلوار سانست، اتوبوسی به نام هوس. اینها بهترین شکارهای من از قسمت کلاسیک خطوط هوایی کانادا بوده اند. اصولا فیلمهای سیاه سفید شصت سال پیش بسیار شبیه بعضی فیلم های ایرانی ِ چند دهه ی اخیر هستند. یکم درجه ی سرگرم کنندگی پایینی دارند، و کافی است توی پرواز پیاله ی شرابی خورده باشم، تا صدای خس خس خرخرم مکالمات طولانی ِ دراماتیک فیلم را پوشش دهد. تدوین و ادیت همچین جالبی ندارن، بعضا اصلا مشخص نیست چرا دوربین روی یک صحنه ی خاص میخ مانده، ولی نهایتا، آخر فیلم احساس تهوع کمتری دارم ، فکرم را مشغول تر میکنند، بیشتر در یادم میمانند و چند ساعت بعد فراموشم نمیشوند.

از پشت انحنای شکم پیرمرد کنارم بیرون را تماشا میکردم. خوابالود بودم و دشت نورانی زیر پایم توی چشمهام قر میداد. گیچ بودم و برای چند لحظه ذهنم قاطی کرد که آیا دارم میرم تورنتو، یا دارم از تورنتو برمیگردم ونکوور. اینقدر پروازهام نزدیک به هم هستند و طولانی که جهت حرکت بعضی موقعا قرقاطی میشود. نورهای زیر پام کمکی نمیکرد به شناسایی شهر. ساعتم رو نیگاه کردم، ده دقیقه به یک. پس باید تورنتو باشم ! دیشب یک صبح رسیدم به تورنتو. الان که هوشیار، بیدار، و تحت تاثیر قهوه ی سنگینی هستم، میدانم رسیدم تورنتو. پام رو که از توی کابین هواپیما گذاشتم توی اون راهروی خرطومی به سمت گیت، یک باد گرم چسبناک ِ مرطوبی  خورد توی صورتم. هوا مثل یک مایع رقیقی بود که لباس رو توی تن آدم خیس و سنگین میکرد. از راننده ی تاکسی پرسیدم هوا چه مرگشه، گفت آماده است بباره، اما نمیباره. این هوا من را می ترساند. انگار قرار است یک بلایی نازل شود، اما نازل نمیشود چون منتظر یک لحظه ی دراماتیک است.

صبح هفت و ده دقیقه ساعت کنار تخت را رصد کردم. خوشحال شدم که یک ساعت دیگه هم میتونم بخوابم و غلت زدم. یک غلت دیگه زدم و دوباره ساعت را نگاه کردم. هشت و نیم بود. همه چیز گیج کننده است و این بیشتر تقصیر خواب آلودگی دائمی ام است. چه اتفاقی بین غلت ساعت هفت و ده دقیقه تا هشت و نیم افتاد که برای من ده ثانیه گذشت؟ به مانند یک زامبی تمام عیار خودم رو کشان کشان زیر دوش کشیدم. اینبار بیدار شدم.

کمدم را باز کردم تا یک چیزی پیدا کنم بپوشم که چروک و چرک نباشه. زیر بغل همه ی پیرهن ها رو باید یک بوی عمیقی بکشم. معمولا سخت است چیزی در کمد پیدا کنم که نه چروک باشد، نه جای آهار گونه ی عرق زیر بغل هایش شیار شیار شده باشد و لک و پیس چربی و خودکار و شراب یک جاییش تو چشم نیوفتاده باشد.  بعد همینطور که جالباسی ها را ورق میزدم متوجه شدم، تمام لباس هام، مشکی، سورمه ای و خاکستری تیره هستند. تمام لباس هام. بدون استثنا. یکی دو تا لباس رنگی دارم که خانوم برادرم تولد به تولد برام فرستاده است. لابد کشف کرده که من از افسردگی رنگی غریبی رنج میبرم و باید تیرگی رنگی ِ من را هر چند وقت یکبار همی بزند. خوب بررسی میکنم، در دوازده سال مدرسه، مانتوهای مدرسه ی من همیشه سورمه ای، خاکستری و مشکی بوده اند. آیا این یک نشانه است؟

یکی از همون بلوزهای رنگی تولدی را پوشیدم.

تا کرم پودر را روی جاهای آکنه های تاریخی ام مالیدم و صورتم را کمی گلگون کردم باز خواب آلود شده بودم. دگمه ی آسانسور را زدم و موبایلم را در آووردم برای ماموریت خطیر چک کردن فیسبوک در حالت نیمه هوشیار. اونقدر رفتم تو اخبار پایین تا رسیدم به چرندیاتی که دیشب هم دیده بودم. سرم را آووردم بالا و متوجه شدم شیش هفت دقیقه ی تمام جلوی آسانسور منتظر بودم. در عکس العمل به این وضعیت دگمه ی آسانسور را بالغ بر سی بار پشت سر هم فشار دادم. هم من میدونم این حرکت عصبی اثری نداره، هم آسانسور. ولی به هر حال با این عمل، حداقل به خودم دلداری میدهم که مثل یک سیب زمینی گذر زمان مقابل آسانسور را تماشا نکردم. یک لامپ مهتابی توی راهرو پرپر میزد و یک صدای خفیف جیز جیزی هم میداد. این صدای جیز ِ مهتابی پرپرزن را بیشتر در فیلمهای ترسناک و روحی برای اعلام حضور یک موجود ماوراءالطبیعه استفاده میکنند. بعد من خیلی گیج و خواب زده، منتظر در یک راهروی طویل خالی، با یک مهتابی چشمک زن، در هوای غلیظی نمناک مشکوک، یک لحظه از واقعیت اطرافم فاصله گرفتم، روزمرگی ام لحظاتی از من جدا شد، و به ته راهرو، چشم منتظر به ظهور غریب الوقوع یک موجود ماوراءالطبیعه دوختم که کیف لپتاپ سنگین ام را از دست من بگیرد و به گوشه ای پرت کند، و بگوید دیگه لازم نیست بروی سر کار. تو برای نجات بشریت انتخاب شده ای. با ما بیا !

البته این اتفاق نیوفتد. مرد هیکلی ِ گنده ای، حدس من عرب، از ته راهرو ظاهر شد و دگمه ی آسانسور را یکبار دیگر فشرد. انگار که فشارهای من موثر نبوده است. مسخره اش اینجاست که در آسانسور آنا وا شد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
8 دیدگاه برای “در اثر پروازهای طولانی متعدد
  1. نیما می‌گوید:

    پیاله شراب؟ :))

  2. مهدی می‌گوید:

    سلام
    من خبرنگارم البته تو ایران
    و البته از جبهه مخالف
    یا به قول شما ساندیس خواران
    ولی دوست دارم حرفایی کسایی که عقاید مختلف دارن رو بشنوم
    که البته جزیی از کار منه
    جی میل من mpoorsafa@gmail.com

    • دانشمند می‌گوید:

      ندیده بودم کسی خودش با افتخار به خودش لقب ساندیس خوار بگه. بنده هیچ عضویتی در هیچ جبهه ی موافق و مخالفی ندارم. شما ولی میتونید ادامه بدید به خوندن !

  3. فیـــــگور می‌گوید:

    بعد یک استوانه ی نور از سقف باز شود و تو را بکشد بالا!

  4. صاب مرده می‌گوید:

    اون موجود که اومد ما رو هم با خودت ببر…

  5. فائزه می‌گوید:

    چقدر خوب و روون نوشته بودی، عالی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: