غمزه ی اداری

ساعت های طولانی رو به روی پسره ی قد بلند بچه سال مینشستم. هیچ حرفی هم با هم نمیزدیم. اصولا در این دفتر هیچ کس با هیچ کس حرفی نمیزد. حتی سلام عیلک هم نمیکنند صبح ها. یک طورهایی وقتی با یکی چشم تو چشم بشم و بفهمم طرف قصد ندارد حتی حضور مرا تایید کند در جایم معذب میشم. من و پسره، هر دو چند ساعتی بعد از ساعت اداری هم می موندیم و لابد به بدبختی های پروژه هامون می پرداختیم. دیروز بی مقدمه از پارتیشن کوتاه بین مون خم شد سمت میز من پرسید که شما هم روی پروژه ی فلان بانک هستی؟ گفتم بله هستم. کتش را از پشت صندلی اش برداشت و پوشید، و دوان دوان میز طویلی که بین مان بود را دور زد آمد سمت من و دست داد باهام و گفت من جاناتان هستم. من هم برای فلان بانک دارم کار میکنم. خوش وقتم. یک سوالی داشتم و تند تند یک سری اطلاعات خواست. قضایا را گفتم براش، و یکم نق و ناله کرد که خیلی پیچیده است همه چیز و بعد به همون سرعتی که آمده بود رفت برگشت نشست سر جاش.

بعد از این برخورد دیروز رفته ام تو کوک جاناتان. جوان است، بیست و سه چهار ساله. فک و دهن و بینی ِ ی قناسی دارد و بی اندازه سفید است. اما مجوع اعضای قناسش را که کنار هم میگذارم ازعان دارم که بد نیست قیافه اش. بی اندازه مودب است و وقتی میخندد قیافه اش باز میشود و میشود حتی بهش گفت خوشتیپ. قدش حسابی بلند است و کت شلوارهای مناسبی می پوشد. کرواتش امروز بته جقه دارد. رنگ کرواتش چنگی به دل نمیزند، اما به قیافه اش اعتبار میدهد.

امروز باید روی یک موضوعی برای بانک مذبور تحقیقکی میکردم. مابین مقاله هایی که فقط عنوانشون رو روزنامه وار رد میکردم، یک چیزی دیدم که شاید به درد جاناتان میخورد. بهش گفتم یک مقاله ای دارم که شاید به دردت بخورد. از سر جایش بلند شد، گفت یک لحظه، کتش را صاف و صوف کرد و دوان دوان دور زد آمد سر میزم. نشست کنارم و با علاقه به مانیتور من خیره شد. مادرانه گفتم من البته میخواستم ایمیل کنم برات. کشِ کارت مغناطیسی درب ورودی را که به لباسش وصل میکند گرفت کشید و اسمش را نشانم داد. ایمیل را زدم. یکم دیگراز کار ناله کرد و نق زد که خیلی فشار زیاد است و نمیدونم چه کنم. من هم مثل یک مادر سر تکان دادم. بعد او کمی دل به حال من سوزاند که هفته ای ده ساعت پرواز میکنم. بعد باز تشکر کرد و پرید رفت سر جایش نشست.

دقایقی بعد امر به من وحی شد که شاید جاناتان از من خوشش میاید. با تمام ِ تعهدم به آقای الف، از اینکه جاناتان بلند قد کمی قناس «ممکن» است از من خوشش بیاید خوشحال شدم. چند لحظه ای احساس میکردم همه ی حرکاتم را زیر نظر دارد. اصلا دلش گیر کرده. مخصوصا تنظیم میکند که بنشیند جلوی من. بعد هم اون لحظات کوتاه غمزه و عشوه گذشت و به خودم آمدم. من یک زن سی ساله هستم، و هفت هشت سال اخیر را در رابطه ی متعهدانه ای بوده ام. جا دارد غمزه ی اداری نیایم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
18 دیدگاه برای “غمزه ی اداری
  1. ناشناس می‌گوید:

    به نظرم که انعکاس رفتارالف
    در جایی دیگر و مکانی دیگر هست:دی

  2. خواننده همیشگی می‌گوید:

    این خوب بود

  3. ناشناس می‌گوید:

    ۳۰ ساله که خیلی کمه. طوری به اون گفتید بچه سال که فکر کردم شصت رو دارید!

  4. صاب مرده می‌گوید:

    هفته ای ده ساعت؟ خدا بهت صبر بده!

  5. ToX می‌گوید:

    به نظر من:
    اگر بخوای باهاش جلو بری که قطعا به مشکلات پیچیده‌تری خواهی خورد چه درونی چه با الف … فارغ از اینکه خوب باشه یا بد
    اگر بخوای فقط غمزه شتری یا اداری بیای و خلاصه حضشو ببری که هیچی ولی بدبخت به اون غازقولنگ!
    اگر هم نخوای هیچکدوم ازین‌کارا رو بکنی که دلت که یه کم طعم میخواد چی میشه؟

    خلاصه اوضاع پیچیده‌ایه ولی من میبودم سعی میکردم if سوم رو دنبال کنم و سعی کنم از دلم یه جوری در بیارم!!

  6. بین التعطیلین می‌گوید:

    بعضی وقتا اینقدر غصه تو روزمره هاتون حس میشه، که وقتی حرف از شیطنت می زنید ، آدم دلش نمیاد که منعتون کنه . و البته که سنی ندارید .

  7. ناشناس می‌گوید:

    چرا سخت مي گيري؟ يه بار باهاش بخواب اگر ديدي مزه داد گورباباي تعهد!!! حالشو ببر ! والله به خدا! تعهد سيخي چند؟؟ ادامه بده غمزه ها رو. الف جونت هم قر و غمزه ميخره و لنگ هاي يكي ديگه رو ميده بالا.

  8. سیزی خوشگله می‌گوید:

    دانشمند عزیز. جاناتان چون توی یک شهر دیگه است و پنج ساعت پرواز از الف فاصله داره از شیر مادر هم حلال تره. اساسا به اندازه ی یک نماز شکسته که فاصله بگیری از نظر شرعی حتی خیانت هم محسوب نمیشه. هاها.

  9. محمد می‌گوید:

    غمزه نیا دیگه دانشمند … کار بانک رو هواست از دست شما! 🙂

  10. فیـــــگور می‌گوید:

    پس برم سر کار احتمال یافتن کِیس های مناسب هست؟ عجله نکنم بیخودی!

  11. نار می‌گوید:

    آخ که چقدر نوشته هاتو دوست دارم!

  12. zirpoosh می‌گوید:

    سلام
    همیشه خاموش میخونمتون
    اما اینجا خواستم بگم
    هیچی ولش کن چیزی نگم

  13. سین می‌گوید:

    واقعن یکی از مشکلات کسایی که وبلاگشون پیش آشنایانشون لو رفته یا پیش بینی میشه که میره ( مخصوصن تو که روزانه مینویسی) همینه دیگه.
    دست و پاشون بستست :دی
    تخته کن دوباره شروع کن؛ فقط به من بگو:دی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: