آغوش پر مهر اینترنت پس از آخر زمان

احساس دربه دری میکنم. سه هفته است برنگشتم خونه ام. امیر را کشاندم این سر قاره. توجیه اش کردم که این خون آشام های امپریالیست که مرا چند هزار کیلومتر از خانه ام دور میکنند هر هفته طبق قوانین شان یک پرواز به خانه ام به من بدهکارند و من میتوانم آن پرواز را به تو بدهم. چون از زمان لقاح نطفه مان ما در مبارزه با استکبار پرورانده شده ایم، امیر پروازی که کمپانی باید میخرید را گرفت و آمد این سر قاره دیدنم. به این ترتیب مدتی بلاگ نویسی و خوانی ام تعطیل شد.

تا رفت و من امروز در آپارتمان خالی اجاره ای بیدار شدم و احساس در به دری مرا جو گیر کرد. من یک کبوتر آزاد نیستم. من یک موجود خانگی هستم که علاقه ای به ریسک و هیجان و تغییر ندارد. ولیکن چون میدانم زندگی سراسر آرامش ارزش این خور و خواب و مدفوع و ادرار و سال های دم گور را ندارد، مخصوصا و بر خلاف میلم همش میزنم و از خانه می گریزم و کارهایی میکنم که آن روح خسته ی درونم علاقه ای بهش ندارد.

گه و نکبت خانه ی کمپانی را گرفته. در یخچال را وا کردم. نان تافتان هندی دارم و پنیرهای یه غایت چرب. اما من دلم پیش آن کیک های یزدی است که توش تیکه های پرتغال و آلبالو دارد تو آن نان فروشی زیر اداره. فلذا یخچال خالی ام مزین به تیکه ای پنیر و نان را بستم، چترم را این بار برداشتم و در حالی با مادرم تک و تعریف میکردم زیر ریز ریز ترین باران شمال شرقی قاره راهی محل کار امپریالیسم شدم.

دیروز چترم را جا گذاشتم. آفتابی بود. تا ساعت سه هم آفتابی بود و من کلی به اداره ی هواشناسی خندیدم. ولیکن ساعت پنج یکهو آخر زمان فرا رسید. تیره شد و به صورت هولناکی بارید. من به خودم قوت قلب دادم که اینقدر میمانم و کار میکنم تا بارون آروم شود. ساعت شیش که با رفیقی رفتیم یک چیزی بخوریم نشسته بودیم با منو ور میرفتیم که برق ها رفت. همه جا ظلمات محض شد. همه ی رستوران خندیدن بلند، ولی پنج دقیقه بعد صدا از کسی در نمیاد. نور چراغ قوه بود و پچ پچ. رفیقم را هل دادم بیرون و با نور موبایل راهمان را به طبقات بالا پیدا کردیم. برق های اضطراری اداره ی ما کار میکرد. درهای امنیتی باز و بسته میشد و نور ِ ضعیفی تو راهروها بود. جر و پلاس مان را جمع کردیم. برق همه ی شهر رفته بود. مردم تو طبقات چهل و پنجاه ساختمان ها گیر کرده بودند.  چراغ های راهنمایی رانندگی خاموش شده بود. هر جا که پلیس بود که بود  و ترافیک را هدایت میکرد. هر جا پلیس نبود ملت زیر اون بارون خوف داوطلب شده بودن ماشین ها را هدایت میکردن. شنیده میشد که مترو از کار افتاده و آب ایستگاه ها را پر کرده. افتان و خیزان و نیمه خیس بالاخره به آپارتمان تاریکم رسیدم. بارون گر گر. برقها قطع، بدون اینترنت، با موبایلی که نفس های آخر را میکشید فهمیدم که زندگی ام بسیار فانتزی طراحی شده است. فهمیدم اگر دو روز آینده برق قطع باشد این جامعه ی میلیونی لوکس، بدوی ولی انسانی تر میشوند.

البته برق ها نیم ساعت بعد آمد و به آغوش پر مهر اینترنت و فیسبوک برگشتم. دمپایی هایم را پوشیدم، لخ لخ کنان رفتم سر کوچه شام گرفتم و نشستم پای راپورت سر کارم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
5 دیدگاه برای “آغوش پر مهر اینترنت پس از آخر زمان
  1. فیل خاکستری می‌گوید:

    این برقا که قطع میشه من گوسه اتاق سکوت میکنم.حرفم نمیزنم

  2. pajanp69 می‌گوید:

    بیشتر محله های تورنتو بین 6 تا 8 ساعت برق قطع بود. شما چه زود برقتون وصل شد !
    (ما از 6 تا 11 برقمون قطع بود . هوا که تاریک شد دیگه از بیکاری فیلم های توی هارد لپ تاپ رو با تتمه شارژمون تماشا کردیم!)

  3. ناشناس می‌گوید:

    afarin

  4. Nima می‌گوید:

    این حرفارو ول کن. از جاناتان چه خبر؟!

  5. فیـــــگور می‌گوید:

    من یه دونه چراغ اضطراری دارم هم وزن خودم! موقع طوفان مثل حب المتین بهش چنگ می زنم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: