تیرگان دوهزار و سینزده- قسمت دوم یا شاید آخر

این آخر هفته برنگشتم منزل. گفتم با خودم تیرگان را بچلانم. صبح پاشدم باز رفتم تیرگان، نشستم تنهایی یک کباب مزخرفی را با آبجو دادم پایین. قول میدهم یکی از کبابهای مونده ی دیشب بود. از توی یک قابلمه ی پر از آب درآوورد کبابه رو اصلا. آبجویش در گرمای تورنتو ولی چسبید. یکم شل و راحت شدم، گوشی را برداشتم ونکوور را گرفتم برای امیر چرند تعریف کردم از دیشب.

بعد از کباب شل ماسیده، برای جبران آن فضاحت غذایی، رفتم کلاس آشپزی نجیمه باتمانقلیچ. شنیده بودم از گوشه کنار که یک رزا منتظمی ِ جدید است و یک کتاب مستطاب دارد بسیار فاخر که هر کدبانوی ایرانی واجب است یکی داشته باشد. باتمانقلیچ  زن گرد و تپل ِ شاد خندانی بود که عشق آشپزی است. سالن درسش بوی آشپزخانه های ایرانی چند نسل پیش را میداد.  حالا نکه من مال چند نسل پیش باشم که میدانم، صرفا خواستم توضیح بدهم که کلاس آشپزی اش خود بوی بهشت بود. کلاس خیلی مفرح و شنودندگانش بسیار درگیر بودند. بین حضار غوره پخش میکرد که مزه کنیم، یا هاون زعفران را دست به دست میداد که بو کنیم. نکته ی ظریف قضیه این بود که زعفرانش را در گلاب حل کرده بود و محصول با دماغت به اصطلاح بازی میکرد. بخواهم کلاس را خلاصه اش کنم رمز خورشت بادمجان موفق سه نکته است: زعفران و پیاز، آب لیموی تازه، و استفاده از گوجه تازه جای رب. که شد چهار نکته در واقع. خانوم باتمانقلیچ  رهنمود دادند که هرگز از رب استفاده نکنید ایهالناس. آخرش اینقدر دهنم آب افتاد که رفتم کتاب مستطاب شان را تهیه کنم. سنگین ترین کتابی که در زندگی ام دست گرفتم با اشتها برانگیز ترین عکسهای ممکنه، کارت اعتباری را کشیدم بیرون و شصت و دو چوق سلفیدم. همانجا نیت کردم در بقیه وقت داده شده در این زندگی، خودم را وقف پختن دونه دونه ی دستورات این کتاب بکنم تا امیر را از اینی که هست پروارتر کرده باشم.

بعد از اینکه نیازهای اولیه تر غذایی ام برطرف شد، راهم را کشیدم بروم کتاب خوانی منیرو روانی پور. تو جمعیت پیکوفسکی را دیدم، خیلی تعجب کردم از دیدنش، و چون آمادگی دیدنش را نداشتم دست و پایم را گم کرده بودم، اعتماد به نفسم در یک مرحله ی سخیف، در یک موضع دفاعی بدی شوخی های ضایعی میکردم یا تصور میکردم میرزا مرا تیکه خور پیدا کرده، که سرآخر میرزا پیکوسفکی گفت آغا جان، چته؟ نتونستم درست توضیح بدهم که من دفعه های اول که آیدا احدیانی رو هم میدیدم دست و پایم خیلی میلرزید و تو کف بودم. نشد توضیح بدهم که من توی کف یک عده نویسنده هستم و تا بهشان عادت نکنم خیلی بهت زده و جوگیر و تصنعی رفتار میکنم. باری، بالاخره رسیدم جلسه ی منیرو روانی پور. آمد دو فصل از کتاب فرشته ی روی زمین اش را خواند. خیلی هم خوب خواند و حتی یک جاهایی ادا و حالت شخصیت را به خودش میگرفت. داستان هم گیرا و زبانش با مزه بود. اغلب شنوندگان زنان بالای شصت سال موسفیدی بودند و از موهای نارنجی و آرایش های خفن همیشگی قوم ایرانی و انگشترهای طلایی گنده شان خبری نبود. من وکاشانی و یکی دو تا آدم رندم دیگر زیر شصت سال های جمع بودیم.

نتیجه جلسه برای من این بود که باید بروم سنگ های شیطان منیرو روانی پور را گیر بیاورم بخوانم. 

بعد از اینکه احساس فرهیختگی ام هم کامل شد، رفتم تنهایی نشستم رقص باله ی ملی ونکوور را ببینم. بدی نبود. شاد و مفرح بود و بالغ بر هشت بار لباس عوض کردند و با تمام آهنگهای خاطره انگیز محلی و سنتی قابل رقصیدن، رقصیدند. وسط برنامه رقص ایرانی دو زاری ام افتاد من تنها جوون زیر پنجاه سال به شعاع ده متری ام هستم، و دورم پر از خانواده هایی بود از غر ریز لذت میبردند. رقص ها بسیار شادم کردند، علی الظاهر روحیه ام با رقصهای محلی و لباس های برقی برقی راضی میشود.

بعد از این ماجراها رفتم پیکوفسکی را در غرفه ی مسابقه عکاسی کافه لیت پیدا کردم که شاید بنشینم دوکلمه حرف واقعی تر باهاش بزنم. اگر عکسهای منتخب مسابقه ی عکاسی بیست دفعه در اون نیم ساعت سقوط نمیکردند شاید میشد دو کلمه با میرزا حرف زد. ولی خود ِ نیم ساعتی که میرزا را تنها پیدا کرده بودم، عکس ها با وزش یک نسیم مختصر می افتادند و من و میرزا چسب به دست دوباره جمع شان میکردیم بالا. اینطور شد که عکسها را مفصلا دیدم و به اطلاع میرزا رساندم که هیئت داوری با این انتخاب عکسهایش ریده است. البته به نظر شخصی بنده. در هر دو گروه مسابقه، من سه عکس مختلف دیگه رو به عنوان بهترین عکسهای مسابقه انتخاب کردم. میرزا توضیح داد که به عکاس های مذبور اطلاع خواهد داد و ایشان مفتخر خواهند شد.

چهل و چهار دلار اِخ کرده بودم بروم حامد نیک پی. به قول میرزا نباید جایی گفت که از حامد نیک پی خوشت میاید، زیرا یکم ضایع است. صحبتش را درک نکردم تا رفتم نشستم ردیف دو، در پنج متری حامد ببینم قضیه چیست. حامد نیک پی من  رو یاد پرواز همای مینداخت. نه حالا به افتضاحی ِ پرواز همای، ولی یک ادا اطوارهایی میامد که من را معذب میکند. با مزه اش این بود که حامد خودش از خوندن خودش کیف میکند یا اینقدر با خودش هیجان زده میشد که از میکروفن فاصله میگرفت. یکم هم شوخی کرد و سعی کرد با جمعیت یخ هایش را بشکند، ولی خب من آدم دیرجوشی هستم. روی هم رفته صدای بدی ندارد، اما آهنگ سازش را باید عوض کند. مسئله این است که من خط کشم نامجو و پالت و دنگ شو هستند، آنها تلفیقی هم کار میکنند، اما ساکسیفون و شیپور و ستار و دف و پیانو و هوار و جیغ را بلدند درست کنار هم جفت و جور کنند. خیل عظیمی گروه «تلفیقی» جدید خروجی شان خوب نیست. من هم حالا تئوری موسیقی نمیدانم، صرفا دارم با گوش عامی ِ بیسواد خودم گوش میکنم و میگویم پالت کارش خیلی حرفه ای تر از مثلا حامد نیک پی است. یا امید نعمتی وقتی میخواند ادا اطفارهایش اینقدر روحانی و عرفانی و از عالم بالا نیستند. به من نمیخواهند القاء کنند که در یک طبقه ی دیگر از کائنات سیر میکنند.

باری، بقیه ی شب را در یک بار گذراندم، با شیش گروه مختلف. بین یک عده نویسنده ی ایرانی گشتم که کتاب چاپ میکنند یا به انگلیسی مینویسنند و در مجله چاپ میکنند، یا پیگیر وبلاگشان به صورت جدی ای هستند . دوباره آرزوی نویسنده شدن و حرفه ای نوشتن به من عارض شد. با کاشانی جیک و پیکی برداشتم که معرفی ام کند کلاس های نوشتن ِ محمد محمدعلی، البته بین نوشتن به زبان انگلیسی و فارسی مانده ام. میدانم انگلیسی ام خیلی بدوی و بچگانه است، و فارسی هم خواننده اش محدود و قابلیت های من بسیار سطحی. احساس میکنم در شروع یک مسیر بسیار مایوس کننده ام، سالها دست و پا خواهم زد که بفهمم من چیزی بیشتر از یک بلاگر سطحی نیستم. ولی فکر میکنم مسیر مهم است، نه نتیجه. یا حداقل با این خزعبلات به خودم دلداری میدهم. همه ی مشکلات آدم از اینجا ناشی میشود که نمیتواند یکجا بتمرگد برای همیشه بنشیند.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
12 دیدگاه برای “تیرگان دوهزار و سینزده- قسمت دوم یا شاید آخر
  1. ببین قاعدتا نباید این حرفها رو بهت بزنم… ولی میزنم… به درک…
    بیخودی پا نشو برو کلاس نویسندگی این آقا و اون خانوم و الخ….
    کلاس نویسندگی هیچ کس رو نویسنده نمیکنه… فوق فوقش یه عده نویسنده ی زیر متوسط رو تبدیل میکنه به نویسنده ی متوسط… مگه اینکه سطح توقعت همین باشه….
    من ادعای نویسندگی ندارم… حتی ادعای خواننده ی خوب بودن هم ندارم … ولی خواننده ی بد ِ خیلی خوبی هستم!!!!
    دارم بهت میگم… ادعا هم دارم روی این ادعام! … تو نویسنده هستی….
    همین الانش…
    خیلی هم بهتر از خیلی های دیگه که حتی حوصله ندارم وبلاگشون رو بخونم….
    هستی دیگه….
    اما هنوز خودت باور نکردی … به همین چرتی!

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاها.. نمیدونی در چه وضعیت نا امیدی ای این پیام شما رو خوندم و چشمهام لابد برق زد و خنده ای کردم که دندان هام افتاد بیرون. شما بیا یک سری جلسات تراپی بذار رو در رو با من.

      • Allen G می‌گوید:

        منم به عنوان یک خواننده عادی با ققنوس موافقم. مهم اینه که وقتی اولین پاراگراف رو می خونم دلم نمیاد که مابقی رو نخونم..

      • پارسا می‌گوید:

        ^‌ این راس میگه

      • اگه تراپیست خوبی بودم خودم رو درمان میکردم….
        اما بذار این رو هم بهت بگم… حتی اگه حرف من رو باور نداشته باشی یه بار بشین به ۷۰ درصد نویسنده های چرتی که حداقل یه کتاب آشغال چاپ کردن فکر کن…
        یعنی تو از اونا کمتری؟!
        نیستی….
        تازه شم بذار یه رازی رو بهت بگم… اون ۳۰ درصد نویسنده هایی که چرت نیستن رو در نظر بگیر! من فقط ۱۰ درصدشون رو میخونم…
        ۹۰ درصد بقیه رو اصلا نمیفهمم….
        خیلی ساده ست….
        دارم بهت میگم… تو به اندازه ی اون ده درصد از ۳۰ درصد خوب و قابل فهم نویس، خوب مینویسی!
        البته اگه ناامید هستی هم مهم نیست ها… چون نویسنده ها دیووونه ن…
        تو هم یکی روی همه دیوونه های عالم!!! واللا!!!!

    • ونداد می‌گوید:

      اون تئوري شما در مورده سطح خيلي تعيين كنندست…..البته اگه در مدار زندگي شما نويسنده فرا تر از وبلاگ نويس باشه و شما هم مركر اون مدار براي استاندارد كردنه سطح باشيد….
      ببین قاعدتا نباید این حرفها رو بهت بزنم… ولی میزنم… به درک…!!!

      • با منی دیگه؟ 🙂
        من معمولا مرکز همه ی عالمم…. یعنی هرکس رو تا بحال دیدم همین بوده! :))))
        البته خیلی سعی میکنم این حس رو قایم کنم ها… ولی خب نمیشه…
        ولی این رو هم بگم… من نمیدونم توی تعریف شما نویسنده چه برتری ای نسبت به یه وبلاگ نویس داره… شاید کتاب چاپ کرده ای داره؟ که مطمئنم منظورتون این نیست….
        یه وبلاگ نویس میتونه یه نویسنده هم باشه ویه نویسنده میتونه یه وبلاگ هم بنویسه…..
        لزوما هم هیچکدوم به اون یکی برتری ندارند….

        اصلا بیا برگردیم به تعریف من… به مرکز عالم بودن من و استانداردهای من…
        من خودم رو یه وبلاگ نویس مزخرف میدونم… یعنی اصلا وبلاگهایی رو که تا بحال داشتم دوست نداشتم…. به طرز ناامید کننده ای!!!
        اما نوشته های خودم رو خارج از وبلاگ (که چاپ هم نشده اند) خیلی دوست دارم… یعنی شیفته وار… یعنی خود شیفته وار!!!
        حالا به نظر شما من یه وبلاگ نویسم یا یه نویسنده یا هیچکدوم؟!

  2. ناشناس می‌گوید:

    دقت کردی زندگی توی سیستم سرمایه داری (به قول خودت!) کاری کرده که پول هر چیزی رو میدی مینویسی!!!
    دست کم یادمه پول تاکسی هایی که دادی یا اینکه یه بار اسباب کشی کردی و یه کمد سنگین داشتی و خیلی چیزهای دیگه…

  3. سارا می‌گوید:

    کاشانی کیه؟

  4. a day dreamer می‌گوید:

    خوش می گذره ها ونکوور. قرمه سبزی تون رو هم براه کنن فکر کنم دیگه صدای وطنم وطنم تون بیافته!
    شوخی!

  5. چرکنویس می‌گوید:

    وبلاگ نویسی واسه تویی که داستانگو هستی ، مثل یه حریف تمرینیِ افتضاحه .میزنه دست تو رو هم خراب میکنه .فرمت بلاگنویسی اینجوریه .بعید میدونم هم که بشه تغییرش داد . البته میتونی حرفای منو دایورت کنی به ت .چ. اسب حرضت ابالفرض
    چون باس یکی پیدا بشه همین حرفا رو به خودم بگه . اما در کل درست هستن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: