قصه گوی بالفطره

مادرم یک قصه گوی بالفطره است. خودش این را نمیداند. ولی تمام بچگی ِ من داشت برای من قصه میگفت. این را هم خودش نمیداند. من هم این را درک نکرده بودم. ولی الان که دارم مادرم را برای خودم مرور میکنم میبینم برنامه ی نا خودآگاهش برای سرگرم کردن ِ ما تعریف کردن داستان زندگی دیگران بود. یکی بود یکی نبودی در کار نبود، مینشستیم عکسهای دوران دانشگاه تهرانش را نگاه میکردیم، هر عکس را برداشت میگفت عکس را کجا گرفته اند، همراهان توی عکس کی هستند، کدوم عاشق کدومشون بود، کدوم زن کدوم شد. بعد یکی را از تو عکس میکشید بیرون، بهم نشان میداد، داستان زندگی طرف را میگفت، تهش هم اضافه میکرد، آخرش هم رفت سوئد. برای مادرم آخر قصه ی دوستانی که رفته بودند، همین بود که رفته بودند. انگار عاقبت به خیر شده اند یا به مقام بالاتری از زندگی دست یافته بودند، یا به هر حال، داستان شان تمام شده بود. اهمیتی نداشت در سوئد یا آمریکا چه اتفاقاتی می افتاد!

بهترین دوران زندگی مادرم سالهای دانشجویی اش در دانشگاه تهران – دانشکده ی علوم – بین سالهای چهل و هشت و پنجاه و دو بوده. برای من هیچ وقت نگفت آیا در آن سالها عاشق هیچ کدام از هم کلاسی هایش شد، آیا دست رد به کسی زد، آیا برای کسی گریه کرد؟ آیا همیشه خجالتی و کم حرف بود؟ آیا موهای خوشگل خرمایی ِ بلندش کسی را به شعر گفتن انداخت؟ داستان زندگی همه ی دانشگاه تهران را گفت، جز مال خودش را. 

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
19 دیدگاه برای “قصه گوی بالفطره
  1. یه رازی رو بهت بگم؟
    خیلی خوبه که مامان آدم در مورد خودش هیچی نگه…..

  2. صاب مرده می‌گوید:

    خودت هم یه قصه گوی بالفطره ای.

  3. ترنج می‌گوید:

    عزیزم این فضولی بالفطره هست، نه قصه گویی بالفطره.
    خیلی خوبه که دائم مینویسی. من نه از نوشته هات خوشم میاد، نه سبکت (البته سبک هم نداری!)، نه خاطرات تخمیت ولی وقتی وبلاگهای درست حسابی نمینویسن و آپ نمیکنن از سر ناچاری میام اینجا. همیشه هم از بس که پرحرفی چندتا پست جدید بی سر و ته اینجا هست

    • خیلی جالبه….
      دانشمند جان.. یکی از نشانه های نویسنده ی خوب بودن اینه که یه عده بهت حسودی کنن…. حالا از کجا میفهمی یه عده بهت حسودی میکنن؟

    • moonalisacode می‌گوید:

      I recently decided to become an active member here. Beforehand I was sort of afraid what if people read my blog and don’t like it, so never come back. Now I am even more scared: What if they read my blog, don’t like it, and then start swearing at me!!! Anyway, I m sure Daaneshmand don’t mind these sort of comments, as we all know she is “yek nevisandeye belfetre”

    • Alen می‌گوید:

      خداوند شفای عاجل به همه مریضها و روانی ها و عقده ای ها عنایت فرماید

  4. sepi می‌گوید:

    maman e manam daneshgah e oloom e tehran -physics bood too hamoon salha! 48-52 ina va baadam siasi shod

    • moonalisacode می‌گوید:

      پس حتما مامانت قصه های مربوط به مامان دانشمند رو میدونه. ازش بپرس برای دانشمند تعریف کن. دانشمند هم قصه ی مامان تو رو برات تعریف کنه. من هم این وسط 5% بیشتر حق کمیسیون نمیگیرم 🙂

  5. goldeneverstand می‌گوید:

    بذار برم از مامانم بپرسم.

  6. اینو دوست داشتم 🙂

  7. مروارید می‌گوید:

    «انگار عاقبت به خیر شده اند یا به مقام بالاتری از زندگی دست یافته بودند، یا به هر حال، داستان شان تمام شده بود. اهمیتی نداشت در سوئد یا آمریکا چه اتفاقاتی می افتاد!»
    خوب شاید این قسمت رو به عهده تو گذاشته . شاید الآن تو به مقام بالاتری از زندگی دست یافته ای و داستان اتفاقات از اونجا به بعد رو می نویسی.

  8. بي نام و نشان می‌گوید:

    يكي از بهترين پست هات بود.

  9. بالالایکا می‌گوید:

    سلام
    بار اوله میخونمت، یه عالمه هیجان داشتم برات بنویسم ، این کامنت خواننده ی دیوونه ات باعث شد همه اش از ذهنم بره …. روانی هستن رسما بعضی ها !!!

  10. mordeshur می‌گوید:

    من همیشه دوست دارم بشینم پای داستان زندگی مردم . حالا مهم نیست که می خایم کجا خاتمش بدیم. یا از کجای خاطرمون میان. خوش بحالت ک این امکانو داری.

  11. خرزو می‌گوید:

    نمیدانم چرا دیگران از خود فرار میکنند و شاید حتی من، نه اصلا قصعا من هم از خودم فرار میکنم و نمیخواهم خودم، گذشته ام، اکنونم و انتخابهایم را که بر اساس هر چه بودند بپذیرم، بالاخره من اینم که الان اینجا ذهستم با تمام کم و کاستی هایم !!! نمیدانم علت از چیست که هر کس به هر چیز حتی در بالاترین مراتب از هر چیز میرسد باز ناراضی ست و احساس رضایت نمیکند، گمان نمیکنم بخاطر این باشد که اگر احساس رضایت کند دیگر حرکتی انجام نمیدهد نه نه، چون میترسد از این این همه هیچ باشد، میترسد که اشتباه کند و دیگران بگویند چرا !! میترسد که زندگی کند، آری میترسد

  12. امید می‌گوید:

    2 هفته هست که نمی نویسی، با طرفداراتون نکنید این کارو.

  13. ناشناس می‌گوید:

    azizam chera neminevisi? agar neveshty hayajan angiz benevis

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: