رتبه ی شش رقمی در کنکور عروس گل

الف به من گفته است یک خط قرمزی هست که اگر ردش کنم ته ما خواهد بود. خط قرمز او مادر و پدرش هستند. به من گفته است درباره ی مادر من بنویس و ما تمام میشویم. این ریسک را میپذیرم و مرقوم میفرمایم که با تمام قیافه های روشنفکر مآبانه ای که بلد هستم به خودم بگیرم، در نهایت نگران اینکه پدر مادر الف درباره ی من و درباره ی «ما» چه فکر میکنند بودم و هستم. پدر مادر خودم طول کشید که من و الف را همین طور که هستیم قبول کردند. طول کشید که پدرم فرش بخرد بیاید خانه ی من و الف دیدن مان و زندگی مان را تایید کنند. از پدرم بت روشنفکری نمیخواهم بسازم. غرغرهایش را طی هفت هشت سال اخیر کرد، پنج سال پیش میپرسید قصد شما چیست. قصد این پسره چیست؟ بعد بیخیال قصد شد و درخواست عروسی کرد. بعد گفت یک عقد ساده، بعد به نامزدی رضایت داد، بعد هم این «پسره» کم کم به الف تغییر هویت داد، و بعد به «الف جان» استحاله کرد و این سال آخر ترفیع گرفت به «الف خان». راضی هستم که اگر الف احترام و محبت خانواده ام را به دست آوورد از بابت امضای یک تیکه کاغذ به دست نیاورد و خود ِ خودش به دست آورد. من هم این را میخواستم. میخواستم که پدر مادر الف ما را همینطوری قبول کنند. به من به چشم یک موجود فضایی نگاه نکنند که آمد پسرشان را برد. قصد و غرض من را به «فساد» کشاندن پسر عزیزکرده شان ندانند که برای نسل آنها فساد و غرض معناهای مختلفی دارد.

همین. میخواستم که ما را بپذیرند. در جمع دوستان خودم و زندگی خودمان، بسیار معمولی و حتی عقب مانده هستیم من و الف. چیز خاصی نیستیم. از این زوج های خسته هستیم که حتم دارم بخش اعظمی از دوستانم در همین ونکوور عقیده دارند ما امل و بازمانده های یک نسل دیگر هستیم که تخم و ترکه شان را پراکنده نمیکنند و هر شب سر روی بالش شخص ِ غریبه ای نمیگذارند. حتی ما را حوصله سر بر یافته اند و میدانم که در جمع دوستان نزدیک خیلی ها جایی نداریم، چون زیادی دمده و شل هستیم و «فان» نیستم و چیز خاصی برای عرضه نداریم. ولی در چشم نزدیک ترین کسان مان، که سی چهل سال قبل از ما به دنیا آمده اند، اغلب هنجارهایشان را زدیم شکستیم و پدرم شخصا شاید بابت من باید به هر کور و کچلی توضیح و جواب پس بدهد.

باری، دیشب، اندکی سرخوش از کمی باده و دیروقت تر از معمول، از پیش الواتی با یک دوست صمیمی ام رسیدم خانه. الف و مادر پدرش منتظرم بودند که شام بخورند. من باید ریسک کنم و بگویم که این فضای خانوادگی، فضایی نیست که من بهش تعلق یا عادت داشته باشم. من عروس گل کسی نخواهم شد. نیست در توانایی هایی من. تلاشم را هم البته نکردم، چون علاقه ای ندارم. اما مادر الف با سه جور غذا روی گاز و کشک بادمجان منتظر بود. داشت کشک بادمجانش را تزئین میکرد. برای من ! جا نمازش روی فرش ابریشمی که برای خانه ی «ما» کادو آورده بود پهن بود، و یک رنده ی برقی برای من خریده بود که دست هایم «خراب»نشوند. خجالت کشیدم و یکهو متوجه شدم که نع. من به «این فضا» تعلق دارم. فضایی که من را، هر چی که هستم، قبول دارند. نه  به عنوان عروس گل، بلکه به عنوان دختری که با پسرشان زندگی میکند و با بوی الکل و دیر از سر کار میآید ولی نباید دستانش خراب شود. انگار که با رتبه ی شیش رقمی کنکور قبول شده ام، از رضایت اینکه با این گندی که هستم قبول شده ام، بغضم گرفت. البته مادر الف و خود الف متوجه نشدند که من با بادمجان بغض خوردم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “رتبه ی شش رقمی در کنکور عروس گل
  1. غنچه می‌گوید:

    فرش ابریشمی واستون آوردن؟ کوفتت شه منم میخوام

  2. amelie می‌گوید:

    رنده برقی چه طوریه؟ اینترستد

  3. مروارید می‌گوید:

    I dont care,
    I love it!
    😉

  4. moonalisacode می‌گوید:

    سه جور غذا و فرش ابریشم و رنده برقی که هیچیی، همون یک قلم کشک بادمجون برای منِ سست عنصر کافی بود که خودم رو به فضا متعلق بدونم…حیف که با بغض خوردیش…

  5. alen می‌گوید:

    بسیار دلنشین و بسیار صادقانه

  6. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    تکنولوژی وایرلس!
    به جاهایی وصلیم که نمی بینیم
    اکسس پُینت های ازلی و ابدی 😐

  7. علی پور -ک می‌گوید:

    ریسک با «الف» کار بزرگی بود، چیزی که من جرات نکردم و زدم زیر همه چیز

  8. zbanoo می‌گوید:

    واست خوشحالم ولي گول اين چيزها رو نخور! مادر شوهر من خيلي روشنفكره ولي الان كه ما دو تا بچه كوچيك داريم ميگه كاش مي شد تو سر كار نري تا وقتي شوهرت از سر كار مياد ميوه پوست گرفته روي ميز باشه !!

  9. لی لی می‌گوید:

    خوشم اومد که عاقلی 🙂
    جدی می گم. شاید برای اینکه وقتی داری از این ماجرا حرف میزنی که تجربه نسبتا خوبی از فرهنگ های دیگه هم داری. من وقتی ازدواج کردم خیلی سعی کردم که تفاوتم رو باهاشون خیلی بروز ندم. راستش چون خانواده همسرم تهران نبودن، سالی یکبار میدیدیمشون (شاید یک هفته)و من در تمام مدت تلاش میکردم فقط احترام بزارم. خیلی هم مهم نبود … میگفتم خب اینا یه جور دیگه فکر میکنن دیگه ….

    حالا که میریم ایران بخصوص چون بچه دار هم شدیم، حس میکنم چون هیچوقت متوجه نشدن من چقدر باهاشون متفاوت فکر/زندگی/کار میکنم، هنوز نظرات خودشون رو خیلی واضح می گن و انتظار هم دارن که من هنوز همون آدمی باشم که هیچوقت مخالفتی نمی کرد. هنوز هم مخالفت نمیکنم اما احتمالا از اینکه کمتر حرف میزنم یا کمتر لبخند میزنم، متوجه میشن که یه چیزی هست. هیچ کسی نمیدونه چقدر بهم سخت میگذره اون یه ماهی رو که میرم ایران و ….

  10. :) می‌گوید:

    عجب ریسکه خرونه ای

  11. Allen G می‌گوید:

    اولش رو که خوندم گفتم اوه اوه… اما گفتن این حرفها به ریسکش می ارزید…

  12. ناشناس می‌گوید:

    find it very sweet 🙂

  13. sadegh می‌گوید:

    *من صحیح و سالمم و امیر را از سی و هشت نقطه دست کم گزیده اند*
    نکته عجیبش اینه که الان قیافم یه جوریه که انگار یه کشف محیرالعقولی کردم.
    یا این اولین باره که الفو معرفی میکنی یا اولین باره که من میبینم یا صوتی دادی
    در هر صورت قیافi من همینجور میمونه 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: