بگذارید من آلبرتا را تعریف کنم.

بهانه برای ننوشتن زیاد دارم. یک اینکه سفر جاده ای بودم، که بعضی موقعها دور از تمدن میشد، و مثلا در یک فاصله ی صد و هفتاد کیلومتری بین دریاچه ی لوئیس و جسپر در آلبرتا، نه آنتن موبایل پیدا میشد، نه غذای گرم. البته غذای گرم را اشتباه میکنم، دقیقا در کیلومتر صد و بیست و هفت از دریاچه ی لوئیس، برای یخچالهای طبیعی آتاباسکا نزدیک منطقه ی یخی ِ کلمبیا، یک عمارت بزرگ درست کرده اند که توریست ها بشاشند، غذای گرم بخورند و بلیط ماشین های یخ نوردی تهیه کنند بروند روی یخچال طبیعی. به شخصه من نکته ی خاصی با اینکه با ماشین یخ نورد به جایی برسم نمیبینم. اصولا به دلیل بزرگ شدن در وطن پرگهرمان (شاید، لابد) چیزی که بی رنج به دست بیاید را جزو چیزهای به دست آمده حساب نمیکنم. بنابراین همان روز اول که ماشین را از فرودگاه کلگری گرفتیم و راهی جاده ی بنف بودیم، زنگ زدم دفتر اون منطقه ی یخی کلمبیا و یک تور پیاده روی روی یخچال طبیعی را رزرو کردم. الف یکمی غرغر کرد که آخه مگه سه شنبه میرسیم اونجا. گفتم میرسیم. میرسانیم.

دو شب اول در بنف چادر زدیم و کوهنوردی رفتیم. خود بنف شهر توریستی عق آوری است. اگر یکم خلوت تر بود و ترافیک نداشت و توریست ها از در و دیوارش عکس نمیگرفتند و محیطش طبیعی تر مانده بود شاید عاشق بنف میشدم. اما اطراف بنف کوه های جالب و دره های عمیق برای بالا رفتن و نوردیدن بود. اعتقاد دارم اطراف خود بنف دریاچه ها آنقدر چشمگیر نیستند که کوه ها هستند. دریاچه ی معروفی که از شهر بنف یک ساعت رانندگی مفرح فاصله دارد دریاچه ی لوئیس است که از روی اسم یکی از اعضای خانواده ی سلطنتی ِ انگلیس نامگذاری شده است. در یک روز شلوغ به صورت میانگین چهل هزار نفر میایند مقابل دریاچه ی لوئیس و از آب آبی که به سبز میزند (یا سبز که به آبی میزند) عکس میگیرند. دریاچه از سه طرف دور کوه های مختلف احاطه شده. روی یکی از این کوه ها یخچال طبیعی ویکتوریا واقع شده که از روی اسم ملکه فقید انگلیس خانوم ویکتوریا اسم گذاری شده. در خایه مالی ِ خانواده ی سلطنتی هیچ رقمه کوتاهی نشده. باری از این چهل هزار نفر، چهار هزار نفر به سمت چایخانه ای که بالای کوه دست راستی بنا شده حرکت میکنند. شیب اوایلش تند است، بعد آرام میشود تا به دریاچه ی کوچیکی به اسم آینه میرسد. در آینه مردم استراحت میکنند تا برای شیب آخر به چایخانه و دریاچه ی آگنس آماده بشوند. کنار دریاچه ی آینه تعدادی سنجاب زندگی میکنند که نود و نه درصد اهلی شده اند. یعنی اینقدر توریست دیده اند و توریست ها به آنها خوراکی داده اند که سنجاب ها چاق و فربه شده بودند، می آمدند در بغل توریست ها و از دست و پایشان برای یک تکه بادام یا نان خشک آویزان میشدند. بالطبع بنده هم نشستم ادای باقی توریست ها را در آوردم و صرفا به دلیل اینکه سنجاب من بی اندازه چاق بود و کون گنده ای داشت و لابد ذخیره ی زمستانش را لمبانده بود، دست خالی ام را نشانش میدادم. البته سنجابه یاد گرفته بود دست انسان منبع غذاست، می آمد میپرید بغلم و البته چیزی پیدا نمیکرد. الف را مجبور کردم از این صحنه ها عکس و حتی فیلم بگیرد.

چایخانه ی آن بالا نمکین و شلوغ بود. به همین دلیل شلوغی اش باز هم اعتقاد دارم دریاچه ی آگنس هم بهترین جایی که دیدم نبود. شبش در یک مسافرخانه نزدیک دریاچه ی لوئیس ماندیم و فردا صبح اول وقت گاز دادیم از محدوده ی پارک ملی بنف بیرون. اول بالای دریاچه ی پیتو* ایستادیم و از بالای قله ی «بو»* منظره ی دریاچه را دیدیم. اعتقاد دارم این زیباترین منظره و خوشگلترین دریاچه ای بود که در این سفر دیدم. اساسا اعتقاد دارم خوشگلترین دریاچه ای بود که کلا در زندگی ام دیدم. آنجا هم شلوغ بود ولی کمتر و شنیدم که کوهنوری دور این دریاچه اینقدر توریستی نشده است، فلذا یادداشت برداشتم برای سال بعد: کوهنوری دور دریاچه ی پیتو.

الف شنیده بود مسیر پارک ملی بنف تا جسپر برای رصد کردن حیوانهای وحشی معروف است. الف حریص بود گوزن شمالی، بز کوهی، آهو و خرس ببیند. آدرس پرسیده بود که کجا حیوان ها جمع میشوند. البته از شانس ما وسط خیابان های بنف ما یک گوزن در حال چرا دیدیم، اما در جاده ای که مثلا قرار بود خرسها تویش ول بچرخند فقط کلاغ دیده شد. سه شنبه ظهر رسیدیم پای منطقه ی یخی کلمبیا که از تمام یخچال های طبیعی آمریکای شمالی برای انسان قابل دسترس تر است. توی جاده ی خاکی منتهی به آن تکه یخ پهناور، علامت های کوچکی بود که نشان میداد یخ در چه سالی تا کجا بوده. بدیهی است که یخچال طبیعی در حال ناپدید شدن است و مثلا هزار و نهصد و بیست و هشت تا لب جاده یخچال بوده و الان یکی دو کیلومتر شروع یخچال با جاده فاصله داشت. ظاهرا هر سال یخچال شیش متری عقب نشینی میکند. پای منطقه ی یخی راهنمای تور لباس ضد آب و میخ برای کفشهایمان داد و به ما توصیه های ایمنی کرد که از گروه دور نشویم، چون یخچال پر از سوراخ و سطوح لغزنده است. تصور من از سوراخ اساسا غلط بود. روی یخچال محیط جغرافیای مخصوص خودش برقرار بود، چشمه و چاه و تپه و رودخانه وجود داشت و بعضا چاه هایی با عمق سی متر روی یخچال تشکیل شده بود که اگر داخلش سقوط میکردیم یا مرده بودیم، یا از لنگ و پاچه به پایین معلول میشدیم !

باری، یخ نوردی روی یخچال طبیعی را به لیست کارهایی که باید از قبل از مردن انجام بدهید اضافه کنید. همین و بس. آن شب در جسپر چادر زدیم، به اصرار من. من کارهای سخت را دوست دارم. دوست دارم وسط جنگل روی سنگ و صخره بخوابم. الف دوست دارد برود هتل چهار ستاره که کف دستشویی هایش داغ میشود. فلذا آن شب در جسپر که وسط چله ی تابستان هوا شد منفی یک من هم اعتراف کردم که عجب غلطی کردم! الف غیر از سرما از نگرانی بابت خرس های جنگل هم بد خوابید. صبحش روی آتش چایی گذاشتیم و گرم شدیم و گازش را گرفتیم به تنگه ی ملینج**. مسئله این است که یک موقعی عصر یخبندان تمام شده و یخ ها شروع به آب شدن کرده اند، شدت جریان آبی که از یخچال ها راه افتاده اند باعث شده آلبرتا پر از تنگه و آبشار باشد. بعد از آنجا راهمان را گرفتیم به دریاچه ی به اسم مدیسن. اسم این دریاچه داستان دارد. منظور سرخ پوست ها از مدیسن (دارو یا پزشکی) جادو بوده است. چون این دریاچه ماه اکتبر غیب میشود و باز در فصل بارش و بهار سال بعد پدیدار میشود. سرخ پوستها غیب شدن و بازگشتن دریاچه را به نیروهایی جادویی نسبت داده بودند. این دریاچه هم جای خوشگلی بود. بعد از آن رفتیم دریاچه ی ملینج که فوق العاده خوشگل و وسیع بود و بهتر دیدیم که به جای پای پیاده دورش را با کایاک گز کنیم.

شب آخر در یک مسافرخانه ی دیگر بین جسپر و یخچال طبیعی ماندیم. من اشتباها در اتاق مان را باز گذاشتم (فقط پنج دقیقه) که باعث شد اتاق را پشه بردارد. الف خیلی غرغر کرد. چون یک انرژی و شیمی عجیبی بین من و پشه ها و الف و پشه ها وجود دارد. به این صورت که اگر در شرایط آزمایشگاهی من و الف هر دو کنار هم در یک محیط پر از پشه بنشینیم، و بعد از ده دقیقه بیرون بیاییم، من صحیح و سالمم و امیر را از سی و هشت نقطه دست کم گزیده اند، جای گزش شان در عرض شصت ثانیه باد کرده و صورت و انگشت های الف را دفرمه کرده است!! از این جهت شب آخر که اتاق مهمان خانه را پر از پشه کردم به خاطر الف دچار عذاب وجدان شدم. ساعت سه ی صبح با صدای وزش بال پشه ها بیدار شدم و احساس کردم حتی من گوشت تلخ را دارند کباب میکنند. فلذا جهیدم از تخت بیرون، اسپری دفع پشه را برداشتم و ملافه و روبالشی و موهامان را اسپری کردم. از خیسی اسپری یا پیس پیس اش الف از خواب پرید و غرغر کرد چه کار میکنی زن؟

حوصله ندارم و شما هم حوصله نخواهید کرد لیست بقیه ی دریاچه هایی که دیدیم را بگویم و بخوانید. فلذا این را از من داشته باشید که اگر آلبرتا جای گرم و نرمی برای زندگی نیست، برای کوهنوری و دیدن طبیعت همانا مکه است.

*Peyto lake at Bow summit

** Maligne Canyon

دلیل دومم برای اینکه نمینویسم این است که بالاخره هم آوردم و میرم کلاس داستان نویسی. داستان کوتاه صرفا. الان سه هفته است که به جای بلاگ داستان مینویسم. شاید یک بلاگ باز کنم و بگذارم شون اونجا. شاید هم در فایلهایم قایم نگه شان دارم. ولی در افق میبینم که وبلاگ کمتر و داستان بیشتر خواهد شد. فلذا چاکر همگی تا بار بعد که هم بیاورم و بلاگ بنویسم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , ,
نوشته شده در Uncategorized
13 دیدگاه برای “بگذارید من آلبرتا را تعریف کنم.
  1. افروز می‌گوید:

    گروه خونی الف، او نیست احتمالا؟

  2. ناشناس می‌گوید:

    اسم الف رو لو دادی در آخرای متن …

  3. moonalisacode می‌گوید:

    سفرنامه نوشتنت هم مثل روزانه نوشتنت خوبه. زیارت قبول، انشالله دست ما هم برسه به یخچال. راستی وقتی میخوندمت هی صحنه های اول کارتون آیس اِیج میومد جلو چشمم 🙂

  4. مامان می‌گوید:

    منم خیلی دلم میخواد بنف رو ببینم! هی نمیشه!

  5. Mohammad می‌گوید:

    خوب داستانها را هم آپلود کن 🙂

  6. マリヤム می‌گوید:

    نظر من به نظر آقای بالایی نزدیک است!!

    • دانشمند می‌گوید:

      خیلی ممنون از کامنت هر دوی شما. یک سلسله حوادثی این سه هفته ی اخیر افتاد و نقطه ی عطفش دیشب بود که تصمیم گرفتم همینجا زیر دانشمند براشون یک صفحه ی جدا براشون درست کنم !! بروی چشم

  7. Neeka می‌گوید:

    حتما توی برنامه ا‌ت بذار بری واترتن، جنوب آلبرتا. اون‌وقت دریاچهٔ لوئیس و مابقی از چشمت میافته، یا دست کم برای من اینجور بود. تا دلت بخواد حیوان وحشی میبینی‌، یه دریاچه یی داره بالای تپه، آروم، خلوت، تک و توک توریست. بی‌ نظیره…
    waterton

  8. گردافرید می‌گوید:

    ای بابا به وبلاگ هر کی علاقه مند می شیم، میزنه می ره داستان نویس می شه می گه بای بای. خوب داستان ها تون و بزارین ملت بخونن یا یک بخش هایی شو حداقل

  9. لیلا می‌گوید:

    دوست عزیزسلام. دخترم اینجا را میخواند، خواندن فارسی را میداند ولی نوشتن برایش سخت است. مرا کلافه کرده که برای شما بنویسم که جایی در قسمت پشه های این پست نامی از امیر برده اید که احتمالا همان الف است. این بچه نگرانه که سهوی باشد و میخواهد که تصحیح بفرمایید. میگوید اگر میخواست همه بدانند چرا میگوید الف؟! ممنون از نوشته هاتون.

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاها… من قربون بچه ی شما بشم آخه. بعله سهوا بوده. ولی اینقدر سهوا گفتم قبلا که دیگه مهم نیست.
      چرا میگم الف.. چون اینجا بلاگ منه و شاید بخواد هویتش پنهان بمونه. ولی خب کم کم دیگه هویت اش اظهرالشمس شده.. حالا امیدوارم بشه اینها رو توضیح بدی!!!

      • لیلا می‌گوید:

        ممنون از توضیحتون. براش توضیح دادم. کلی سر اظهر من الشمس خندیدیم. دو سه باری سعی کرد بگه که نتونست و بیخیال شد! براتون بهترین آرزوها رو دارم. موفق باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: