ای وای، سی

دیشب سی ساله شدم. سی به نظر عدد بزرگی می آمد. ظاهرا آدم به چیزهایی که میخواهد در سی سالگی نمیرسد. مگر اینکه مثلا در بیست سالگی بشود پایه گذار فیسبوک. وگرنه شب تولد سی سالگی آدم مینشیند به کرده ها و رسیدن ها و نرسیدن هایش فکرمیکند و دو دوتا چهار میکند که اگر در حادثه نمیرد و یکهو سرطان خاصی نگیرد، تقریبا نصف عمرش را گرفته.

این افسرده ام میکند. اینکه وقت محدود است. اینکه زندگی اینقدر کوتاه است. فاصله ی شونزده تا سی را خیلی سریع طی کردم. و احساس میکنم در سراشیبی زندگی قرار گرفتم. مشکل اینجاست که تا آدم جوانتر است، مثلا زیر بیست، واقعا احمق است. نه خودش را میشناسد، نه دنیا را. زندگی اینقدر برایش مهم نیست، نمیداند چه میخواهد، حتی نمیداند چه خوشحالش میکند و چی افسرده اش میکند. اصولا آدم تا جوان است باری به هر جهت است. البته آدم را در بعضی جهت ها هدایت میکنند، مثلا من را در جهت اینکه خرخونی کنم و از پسرها پرهیز کنم، رانندگی نکنم، آرایش نکنم و بلند پرواز نباشم هدایت کردند. در جهت اینکه از خدا و دین نترسم، به خودم اتکا کنم و تلاش کنم هم هدایت شدم. وقت جوانی آدم خیال میکند که همه چیز را میداند، فکر میکند این هدایت ها و جهت دهی ها دیکتاتوری است. بعد الان نشسته ام و معترفم که حتی بیست و چهار سالگی هم هنوز رگه های خریت ام از باقی خاصیت هایم قوی تر بود و باید هدایت میشدم. نهایتا اینکه چه میشویم یه مقداری اش هم شانسی است، شانس اینکه کجا بیوفتی و به چه هدایت بشوی.

سی سالگی یک مزایایی برایم داشته. احساس میکنم که هندل زندگی دست من است. میتوانم سر افسار الاغی که سوارم و اسمش زندگی است را بگیرم و هرجا بخواهم ببرم. یک محدودیت هایی مثل زمان و مکان جغرافیایی و توانایی جسمی و مالی به آدم همیشه وارد است. به هر آدمی وارد است، و محدودیت هایم را قبول کرده ام، خودم را قبول کرده ام. خوب یا بد، با خودم در حال کنار آمدن هستم. از خز بازی ها و جفنگ هایی که گفته ام اینقدر دیگر احساس شرمندگی نمیکنم. احساس میکنم با زمان یک چیزهایی درست میشود و یک چیزهایی هم در من همیشه هستند و قرار نیست که عوض بشوند. احساس میکنم چند سال دیگر مانده تا به صلح کامل با خودم برسم و این آرامش بخش است.

خلاصه در این سن دیگر میدانم که چه میخواهم. شک البته لازمه ی زنده نگه داشتن روحیه زندگی است. یعنی اگر همیشه ایمان کامل داشته باشم که همه چیز تحت کنترل است و شرایطی که درش هستم همانی است که خوشحالم میکند، دیگر نیازی به ادامه ی بازی نیست. شک به خودم، به مسیری که میروم لازم است. شک گاهی بحران میشود. گذراندن بحران هم یک قسمت این بازی است. فلذا سی سالگی خوب است. زندگی را قبول کردم.

البته دیشب حالم به این خوبی نبود. کلا روز تولدم کار خاصی نکردم. صبح پاشدم بقیه ی کیکی که با الف شب قبلش بریده بودیم را لمبوندیم. یکم با گل و گیاه های ایوان مان ور رفتیم. پرانتز باز کنم: مثلا در سی سالگی خانه مان را انتخاب کردیم. انتخاب خانه یک معیار اصلی داشت: ما ایوان میخواهیم. بعد هی گشتیم هی گشتیم، نک برج های بلند با منظره ی اقیانوس قوطی کبریت هایی که نمیتوانستیم هزینه اش را بدهیم دیدم و وقعی ننهادیم. تا یک روز یک قوطی کبریت شصت متری دیدیم، که بیست سی متر ایوان داشت. در واقع ایوانش قد یک حیاط کوچک است که دور تا دورش درخت است و پنجره های اتاق و هال به ایوان باز میشود. همانجا که آمده بودیم خانه را ببینیم توی آن ایوان به الف گفتم، این خانه ی ماست. و خانه مان شد. از درخت کاج درش کاشتیم تا حسن یوسف و پیچک. علاقه ی گلکاری و باغبانی در هر دومان شکوفا شد. این از علائم سی سالگی در من بود: آوردن طبیعت به زندگی ام. پرانتز بسته. صبح روز تولد سی سالگی ام، دو تا درخت کاجی که توی ایوان کاشتم را هرس کردم تا شکل یک توپ گرد ازشان در بیاورم. گلها را آب دادیم و همین. مادرم زنگ زد و کلی گریه ام گرفت. دلم برایش تنگ شده. آخرین باری که دیدمش در فرودگاه ِ نیویورک بود. من عجله داشتم که به پروازم برسم برای تعطیلات کریسمس و مادرم در آن پالتوی کلفتش میخواست من را بگیرد ببوسد و فشار بدهد، ولی من حواسم نبود بین خیل جمعیت عمو و خاله و فک فامیل هایی که آمده بودند بدرقه ام با مادرم یک خداحافظی بچلانی بفشاری بکنم. برای همین وقتی دلم برایش تنگ میشود دچار عذاب وجدان میشود که چرا محکم بغلش نکردم. در فکر یک سفر ایران هستم، بعد از خیلی سال. که جبران آن فرودگاه لعنتی نیوآرک بشود. بعد از اینکه مادرم تولد دختر سی ساله اش را تبریک گفت، الف من را برداشت برد بهم شیشلیک داد. منتظر غذا که بودم مجله ای را ورق میزدم. رسیدم یک صفحه ای و همون وسط جمله ای نظرم را جلب کرد: آیا میدانید از سی سالگی به بعد قد انسان شروع به آب رفتن میکند؟ جمله بعدی هم این بود که از شصت سالگی قوه چشایی کم کم از کار می افتد تا جایی که آدمیزاد آنقدر از مزه ی غذاها لذت نمیبرد. مجله را بستم. باید دقیقا روز تولد سی سالگی به من یادآوری بشود که از امشب قرار است پروسه ی آب شدن هیکلم شروع شود؟ بعد از این ماجراها رفتیم دیدن بچه ی شیش هفته ای یکی از دوستان نزدیک مان. یکی دو ساعتی بچه در بغلم بود و یک بار دیگر مطمئن شدم این چیزی است که میخواهم: گرمای تن بچه ی نوزاد.

شب سی سالگی با الف از روی کتاب باتمالقلیچ ته چین مرغ و اسفناج درست کردیم. غذا عالی شد. الف از هیجان دو بشقاپ پلو مرغ خورد. ته چینم آنقدر زیبا و حرفه ای بود که به الف گفتم زانو بزن، من را به زنی بگیرد. همین جا، همین الان. که البته اثری نداشت. دیشب نهایتا بعد از اینکه غذا خوردم و نیازهای سحطی ترم برطرف شد، دچار افسردگی شدم. سی سال. من سی سالم شد. برای کسانی که خیلی با سی فاصله دارند یا خیلی وقت است به رد کردن سی عادت کرده اند خب مسئله ای نیست. ولی کسانی که به زودی به خط سی میرسند یا تازه ردش کرده اند متوجه هستند چه میگویم. سی عدد بزرگی است. در همین احوالات افسردگی رقیقم بودم که رعنا زنگ زد. باید یک بار رعنا را توضیح بدهم. توضیح میخواهد. رعنا خوب ترین موجودی بود که در مونترال پیدا کردم. همه ی آن چیزی که در یک رفیق جستجو میکردم. دیشب رعنا تعریف میکرد که احمق نباش و بابت سی سالگی غصه نخور. همه چیز نسبی است، از یک هفتاد ساله بپرسی میگوید سی که سنی نیست جوجه. از یک نود ساله بپرسی، سی برایش پوله خورد است. رعنا میگفت سر تولد پونزده سالگی اش، خاله اش پرسیده خب رعنا جون چی دلت میخواد؟ رعنا گفته که دلش میخواد هیفده ساله بشه. سر تولد هفده رعنا میخواست بیست ساله بشه. حتی تولد بیستم هم رعنا میخواست بیست و چهار ساله بشه. تا به قول خودش خورد به تولد بیست و پنج و رعنا حسابی دمغ شد که بیست و پنج ساله شده. ظاهرا چون توی سیستم اتوبوس مونترال آدمهای زیر بیست و پنج سال یک کارت متروی جوانان دارند که وقتی میزنی توی کارت خوان اتوبوس چراغ نارنجی روشن میکند. بعد بیست و پنج ساله که میشوی این کارتهای مترو را بهت نمیفروشند و کارت معمولی را که میزنی چراغ سبز روشن میشود. ظاهرا این نبود رنگ نارنجی که نشانه ی جوانی بود رعنا را افسرده میکند. الان در آستانه ی سی سالگی، رعنا راضی بود به همان بیست و پنج ساله بودن و چراغ سبز.

رعنا حالی ام کرد که دانشمند چهل ساله از دستم عصبانی خواهد بود، یا به بلاهت من خواهد خندید که بابت عدد سی افسرده ام. خداییش چهل خیلی افسرده برانگیز تر از سی است !! خلاصه امروز راضی ام. افسردگی از من برگشت. سی از من بر نمیگردد البته. ده سال آینده سی گریبانگیرمان خواهد بود.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
19 دیدگاه برای “ای وای، سی
  1. moonalisacode می‌گوید:

    تولدت مبارک. امیدوارم در سی سالگی بشی یک چیزی شبیه پایه گذار فیس بوک که در چهل سالگی به هرچی میخوای رسیده باشی. از جمله گرمای تن بچه ی نوزاد…

  2. مریم می‌گوید:

    تولدت مبارک دانشمند. منم 7 ماه دیگه 30 ساله میشم. درکت می کنم . حسِ این که وقت کمههه و باید تا قبل 30 خیلی کارا کنم. تازه تو خیلی جلویی تو زندگیت. پس شاد بااااش و از زندگی لذت ببر. منم چند وقته تو فکر گرمای تن نوزادم. انگار همه 30 ساله ها تو یه فکرن!

  3. محمد می‌گوید:

    عالی بودی دانشمند … عالی!!

  4. صاب مرده می‌گوید:

    تولدت مبارک. منم یه زمانی سی سالم بود…

  5. مامان می‌گوید:

    من وقتی سی سالم شد ۹ ماهه حامله بودم و انقدر در حال انفجار که هیچی جز بیرون آمدن بچه توی فکرم نمیومد!! یه هفته نشده کوچولو اومد و دیگه دنیا کلا عوض شد… خلاصه که اصلا نفهمیدم چطوری این مرز رو رد کردم!

  6. مامان می‌گوید:

    پ.ن: یادم رفت بگم، تولدت مبارک!

  7. mehdi می‌گوید:

    به قول یکی از دوستام وقتی به سی برسی دنیا برات عوض میشه یه جور دیگه میبینی اونو یکی دیگه می گفت وقتی از 40 رد بشی دنیا رو دور تند میشه واست من حرف دوست اولی مو زیاد قبول نداشتم تا وقتی شدم سی و فهمیدم وقتی بچه بودیم فکر می کردیم دنیا هیچ وقت تموم نمیشه و همیشه هست و ارزو بزرگ شدن داشتیم ولی الان ارزو دارم 12 سالم بشه

  8. Allen G می‌گوید:

    این عدد‌ها بزرگن، اما خوب همهٔ آدم‌ها در هر سنی‌ که باشن بالا رو نگاه می‌کنن، جایی که هیچ انتهایی نداره. اما خوب سی‌ ساله شدی در کنار یه همسر خوب، یه زندگی‌ آروم، یه خونه نقلی که خونه خودتونه، یه ایوون پر از گل و گیاه. تولدت مبارک دانشمند.

  9. maryam می‌گوید:

    Tavalodet kheili kheili mobarak bashe. man kamelan heseto dark mikonam. vaghty 30 salam shod yedafe ehsas kardam az 26 be invar nafahmidam ke chi shod. engar hich khaterei too zehnam nist o hame chi pak shode. mohem ine ke too zehdnegit ye eshghi dari va dari roo be jolo harekat mikoni. man hich kodoom az ina ro nadaram. vali kamakan khoshhalam.
    shad bashi

  10. toranjbanoo می‌گوید:

    سلام دانشمند عزیز
    قدیم ها در گوگل ریدر یه مطلب از شما خونده بودم درباره اون ماجرای تیراندازی در جاده تهران قم و سین و حبیب.. من همه ی نوشته های خوبی را که می خوندم برای خودم ایمیل می کردم، حالا داشتم مرورش می کردم یکهو دلم خواست بیام شما رو پیدا کنم. آخه من خواننده ی شما نبودم. یکی اون مطلب رو شیر کرده بود و من خونده بودم…
    حالا، راستش من 38 سالمه… نمی دونم 8 سال دیگه چه فکری خواهی کرد اما مطمئنم مثل امروز من نخواهی بود چون اینجایی که من هستم، این روزهای زندگیم، هیچ خوشایند نیست که به 70 سالگی فکر کنم. من هم مثل رعنا دلم می خواست توی همون 25 مونده بودم…. اما از صمیم قلبم برای تو آرزوی بهترین ها رو دارم. آرزوی این که هرگز دلت نخواد یک جا متوقف بشی..
    راستی، تولدت هم مبارک دوست من.

  11. マリヤム می‌گوید:

    ما آدمها خیلی لج درآریم اینقدر که هی با خودمون مسابقه میدیم و زمان کم میاریم. اینقدر هول و متمرکزیم که زمان رو توی مشت مون نگه داریم و نگذاریم از لای انگشتامون بریزه که اصلا نمیفهمیم چه طوری همه شو باختیم، غافل ازینکه سیالات در مشت انسان سرنوشتی جز چکیدن ندارند. تازه وقتی از کف مون رفت فکر میکنیم کاش لااقل قلپی سر کشیده بودیمش به جای اینکه بخوایم به زور تو چنگمون نگه اش داریم.
    مشت تو باز کن و زندگی رو سر بکش دانشمند جون، ۳۰ بس گواراست، ۴۰ هم گواراست، حتی ۵۰ و ۶۰ هم گواراست. این گوارایی رو من نمیگم، مامانم میگه که همه اش رو چشیده (من هم مامانم رو دربست قبول دارم). پس نه از آب رفتن بترس نه از کار افتادن حس چشایی، فعلا رو پروژه ی بعدیت کار کن! نی نی رو میگم 😉
    تولدت هم مبارک

  12. وی می‌گوید:

    آره. عوض شدن دهگان آدم رو به خودش میاره…

  13. دکتر پرنسس می‌گوید:

    من کاملاً درکت میکنم گرچه الآن به نظرم الآن خیلی خنده دار میاد اون یاس فلسفی من در آستانه سی ساله شدن. اما یه چیزی که هیچ وقت یادم نمیره اینه که اون موقع داشتم با یکی از دوستام درد و دل میکردم که من چند سالی ازمن بزرگتر بود. بهم گفت نه من اصلاً حواسم نبود چون وضعم با تو فرق داشت چون بچه داشتم. نکته جالب اینجاست که اون بالا به تو هم یکی یه چیزی تو همین مایه ها گفته.

  14. Sahbaa M. می‌گوید:

    انتشار الکترونیکی کتاب «شادمانه کردن تنهایی» (مجموعه یادداشت‌های بیل دِربَک) پس از جلوگیری ارشاد از چاپ آن
    mediafire.com/?rhms8hcadydhvx8

  15. جکیل می‌گوید:

    دانشمندجان من هم دقیقا 8 روز پیش یعنی 17 شهریور 30 ساله شدم-و البته حال من هم گرفته بود-و البته اگه دقیق نگاه کنیم دستاوردهای زندگی 30 ساله تو خیلی خیلی بیشتر از من 30 ساله بوده-پس کیفیت مهمتر از کمیته-به شدت معتقدم راهنمای مناسب و خانواده عاقل میتونه باعث پیشرفت سریعتر باشه -مثلا من تا 20 سالگی فقط داشتم مشکلات شخصیتی و خجالتی بودنم رو حل میکردم تا 25 سالگی هم داشتم شیوه زندگی بدون حرص خوردن -خودشناسی و البته نترسیدن از دین و خدا رو تمرین میکردم-و تازه دارم این چیزا رو هم به مامان و بابام هم یاد میدم-چون اونها کاملا مث بچه ها میمونن

  16. پرسه می‌گوید:

    خیلی خوب بود، یعنی من از الان دارم غصه‌شُ می‌خورم. می‌دونی بدترین قسمتشم همون‌جائیِ که به این فکر می‌کنی که چی شدی تا حالا/ یعنی من هرچی فکر می‌کنم می‌بینم تا حالاش که هیچ گهی نشدمُ تو این 1 سالُ دو ماهِ باقی‌مونده هم بعید میدونم گهی بشم/ همینِ که آزارم می‌ده، همینِ که می‌بینم زندگیم تندُ تند گذشته و اون همه چیزِ خوب که ده سالِ پیش فکر می‌کردم تو 30 سالگی به دست میارم در واقع هیچی بوده! ای وای/
    پی.اس: تولدت هم مبارک ضمنن : )

  17. مينا می‌گوید:

    از وقتي يادم مياد همش دوست داشتم سنم بره بالا! شايد واسه اينكه الان هم كه ٢٤ سالمه ميكن بهت مياد ٢٠ ساله باشي.اما از وقتي از ايران خارج شدم احساس ميكنم همه جيز داره با سرعت واسم ميكذره واسه همين تصميم كرفتم تلاش كنم براي لذت بردن از لحظه.نه به كذشته فكر ميكنم نه به اينده.

  18. بین التعطیلین می‌گوید:

    سلام علیکم
    دانی جان امیدوارم روزگار به کامت باشه . زندگی کوتاهه .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: