محبت دولا دولا

من با کارمندی ام خو گرفته ام. پذیرفته ام یک سیستم و سلسله مراتب هست و من باید از نردبانش بالا بروم. یکی از راه های صعود را هم پاچه خواری یافته ام. در راستای پاچه خواری هفته ی پیش داوطلب شدم کار خیری بکنم و کارمند جدیدی که از یک دفتر دیگر از یک کشور دور و متفاوت می آمد را از فرودگاه بردارم و برسانم هتلش و بهش خوش آمد بگویم. تاخیر پروازش را چک کردم، و نیم ساعت بعد از نشستن هواپیمایش فرودگاه بودم. یک ساعت بعد، از شماره ی بین المللی اش پیامک فرستاد که منتظر است اجازه ی کار بگیرد. آن موقع که این را گفت یک ساعتی بود که منتظر بودم و گفتم تا الان این همه علاف شده ام، دیگه دیر است بگویم خودت تاکسی بگیر برو. به خانوم پیام دادم که باشه منتظرم. یک ساعت و نیم بعد از آن یک ساعت، حوصله ام سر رفته بود دیگر. جوشی شده بودم. به زمین و زمان و بیشتر از هر چیزی به خودم فحش میدادم که در تله ی پاچه خواری گیر کردم. به دخی پیام دادم که خانوم من بدبخت سه ساعت پیش از خانه ام آمدم بیرون، آیا کارتان تمام نشد؟ گفت یک ربع دیگر میاید. چهل و پنج دقیقه بعد پیدایش شد. لبخند و خوش آمد گویی روی صورتم ماسیده بود. روز تعطیلم به گالا گالا پیوسته بود. یک احساس خفیفی داشتم که دخترک منتظر بود من بگیرمش بغلم و ماچش کنم  و چرخ چمدان هایش را ازش بگیرم. ولی به خودم گفتم دیوانه ای، توهم زده ای، یارو دست دارد می آورد. 

یک موقعی فکر میکردم مردم «غرب» مثلا کانادا یا آلمان آدمهای سردی هستند و شرقی ها و جنوبی ها گرم تر و مهربان تر و مهمان نواز تر هستند. پیش زمینه  ذهنی ام این است که اگر یک غریبه وارد یک جمع مثلا هندی بشود، دورش جمع میشوند و راهنمایی اش میکنند و چمدانش را برایش میاورند و میپرسند گشنه است، تشنه است و اگر جایی را بلد نباشد دستش را میگیرند میرسانندش آنجا. ولی همین غریبه وارد یک جمع کانادایی بشود شاید حداکثر یک نقشه دستش بدهند و بگویند موفق باشی. من با این پس زمینه بزرگ شدم که گزینه ی اول بهتر است. مردم گرم و مهمان نواز بهترند. بهتر یعنی که من بیشتر دوستشان دارم. چون در کنارشان احساس امنیت میکنم و خودم هم باید یک آدم از گروه اول باشم. ولی بعد از چهار ساعت چهار چنگولی علافی در فرودگاه اهمیتی به مهمان نوازی نمیدادم. جانفشانی به غربیه ها عملا و عقلانی نیست !

توی راه برای مهمان شرکت جغرافیای شهر را توضیح دادم که هر چیزی کجاست، این پل چیست، آن رودخانه چیست و کذا و کذا. خانوم پرسیدند که برای موبایل چه کند و بهش راه و چاه را گفتم و یکم توضیح دادم که فلان شرکت خدمات تلفن همراه چیزی که میخواهد را دارد و گفتم اسم و آدرسشان را برایش به ای-میل شرکت میفرستم. نقشه ی شهر را هم نشانش دادم و بالاخره چهار ساعت و نیم بعد پیاده اش کردم دم هتلش. بعد به نظرم آمد که مطمئن نیست که باید چه کند. سوییج ماشین را دادم به دربون هتل و چمدان و بند و بساط دختر را بردیم داخل که اتاقش را بگیرد. بعد کارت اعتباری اش کار نکرد. یکی دو بار امتحان کرد و دیدم شرمندگی قضیه دارد زیاد میشود. خودش پیشنهاد نداد که نقد بدهد و دیدم که ضایع است و کارت اعتباری کمپانی را دادم و گفتم مسئله ای نیست، میروم دنبال هزینه هایش. بعد گفت که میخواهد حتما  در طی آخر هفته موبایل بگیرد و باید خرید سوپر کند (حتما از سوپر کشور خودش). به او گفتم که اصلا در جریان نیستم مواد غذایی آن کشور خاص را کجا میفروشند. اصرار داشت که نه، من باید یک چیزهایی تهیه کنم و من کم کم کلافه شدم و برای اینکه بگذارد بروم گفتم که برایش میپرسم.

باری، فردا صبحش، داشتم سعی میکرد الف را فریب بدهم و صبح یکشنبه را با هم آغوشی شروع کنیم که تلفنم زنگ زد و دخی مذکور بود. به قیاس صبح یکشنبه زود بود. اصلا یکی از معیارهای من برای معاشرت با مردم این است که صبح یکشنبه به من زنگ نزنند و نگویند موبایل لازم دارم. ولی گفتم که باشه میام دنبالت. گفت کی؟ من یکم حساب کردم که اگر همین الان بپرم روی الف و با احتساب بوس و بغل و آغوش و مراحل پایانی و قیلوله ی بعدش و حمام و صبحانه ی عاشقانه سخت است بشود یک ساعت مشخصی گفت. گفتم که نمیدانم دقیقا بعد از ظهر میرسم یا قبل از ظهر. به اتاقت در هتل تلفن میکنم. دخیه راضی نشد. گفت که حدودا کی؟ من از کنه شدن ملت لذت نمیبرم، حالا حساب کنید که من تمام مغزم متوجه آن مردی است که بغل من زیر ملحفه خسبیده بود و داشتیم حرفهای عاشقانه میزدیم قبل از این تلفن. باز هم تکرار کردم که هر وقت حاضر بودم با تو تماس میگیرم، برو بچرخ و خداحافظ. یعنی ببینید یک قسمت شرقی من هنوز وجود دارد که گردنش را کج میکند و نه نمیگوید و برخلاف میلش به مردم سرویس میدهد، یک قسمت دیگر شخصیتم هم هیچ علاقه ای به این محبت ها ندارد و خودخواه است و به تخم مبارکش هم نیست که کسی تازه وارد است و صبر ندارد.

خلاصه بالاخره رفتم قبل از ظهر دنبالش و پای تلفن گفتم فقط یک ساعت وقت دارم و ناهار جایی قرار دارم. دخی خودش را عن کرد و دیر آمد پایین دم در هتل. اینقدری دیر آمد که دربان هتل که سوییچ ماشینم دستش بود، ماشین را برداشت برد جای دیگری پارک کرد. دخیه که بالاخره آمد داشتم منفجر میشدم. گفت ببخشید دیر کردم، حالم خوب نبود. گفتم متاسفم که حالت خوب نیست. ولی این وقت آزاد من است که از خانواده ام دزدیدم، فردا صبح هم شوت میشوم یک شهر دیگر برای کار و واقعا معطل کردن من پسندیده نیست. دخترک یکمی وا رفت. دلم سوخت، ولی آنقدر عصبانی بودم که گفتم  با خودم جون بکند به موقع بیاید من بعد ! بعد هم چون عصبانی بودم نمیتوانستم مغازه ی موبایل فروشی را پیدا کنم و قدری طول کشید که رساندمش دم مغازه. رفت داخل، چک و چونه زد و آمد و گفت موبایلش با آنتن این کمپانی کار نمیکند. گفتم ای بابا و رفتیم یک مغازه ی دیگه. از آن هم آمد بیرون و گفت خوب بود، بعد از ظهر میاید میگیرد. رساندمش هتل، شرکت را هم نشانش دادم و گفتم به سلامت، من فردا پنج صبح میروم یک شهر دیگر، ولی شرکت یک کسی را برایت در نظر گرفته که راه و چاه را نشانت بدهد، برو به سلامت و گاز دادم و خدا را شکر کار خیر تمام شد.

یکم توی فکر ماندم که چه قدر جدی و سرد و مکانیکی بودم با این بنده ی خدا. بیچاره از یک کشور متفاوت آمده، خب نمیداند، ناوارد است. شاید فکر میکند من انجام وظیفه میکنم و باید سرویس بدهم و میتواند درخواست سرویس کند. یکم با خودم کلنجار رفتم و آخر سر گفتم به جهنم. شب زود رفتم خوابیدم که فردایش بتوانم پنج بلند بشوم.

با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. بعد متوجه شدم که زنگ ساعتم نیست، بلکه زنگ موبایل است. آنقدر گیج بودم که نتوانستم جواب بدهم. پشتم را کردم و خوابیدم. موبایلم دقیقا سی ثانیه ی بعد دوباره زنگ زد. از یک شماره ی ناآشنای آمریکای شمالی که لابد مال گوگل بود. خانومی با لهجه ی آن کشور مخصوص گفت که خواهر دخیه هستش. گفت حال دخیه خیلی بده. من از جایم جهیدم. گفتم که یعنی چی، چی شده؟ گفت از صبح تا الان ده بار استفراغ کرده. من با آن مغز ِ داغان خواب آلوده ام گفتم، خب برای چی به 911 زنگ نمیزنید؟ خواهرش گفت که نه، نیازی نیست واقعا، شما لطفا برید پیشش فقط کسی پیشش باشد. من را میگویید، از وقاحت طرفم شگفت زده شده بودم. لحنم را آرام کردم و گفتم خانوم، من دکتر نیستم. برای دلداری و محبت هم یک مقدار دیر وقت است. من چهار ساعت دیگر باید بلند بشوم و بروم فرودگاه، پرواز بگیرم و از فرودگاه مستقیم بروم سر کار. من اصلا در موقعیت اینکه بروم هتل کسی را نوازش کنم نیستم. به خیال خودم میخ اینکه نمیروم را چنان محکم زدم که گوشی در دست طرف به سنگ تبدیل شد. ولی خانوم پشت خط با وقاحت به من گفت حال خواهرش خیلی بد است و کسی باید با او باشد. ظاهرا آدم در موقعیت تنگ که قرار میگیرد متوجه نمیشود هر خری که شماره ی تلفنش را داری دکتر نیست. در این موقعیت دیگر الف بیدار شده بود و نق و ناله اش بلند شده بود که زن، یک صبحه، چه میکنی؟ بالاخره خواهر طرف را راضی کردم که به هتل زنگ میزنم و کسی را میفرستم اتاق خواهرشان.

زنگ زدم هتل و توضیح دادم کمپانی مهمانی دارد در شهر که دارد لاینقطع  به در دیوار هتل تان بالا میاورد، بروید ببینید خدای نکرده برای همه ی ما مسئله نشود. طرف هل کرد و گفت میرود چک میکند. نیم ساعت بعد طرف زنگ زد و گفت که از نظر آنها موقعیت اورژانس نیست و آنها به 911 زنگ نمیزنند. پیشنهاد آنها این بود که اگر خانوم صلاح میبینند میتوانند بروند با پای خودشان (یا مثلا با تاکسی) به اروژانس و در نوبت بنشینند تا دکتر ببیندشان. یا تا صبح صبر کنند و بروند دکتر معمولی. من هم گفتم فکر خوبیه، بفرمایند بروند. مدیر هتل پشت خط گفت، البته گفته اند شما باید باهاشون بیاید. بدون شما نمیروند. آقا جان، من را میگی، از وقاحت و نیازمندی اطرف داشتم سنکوپ میکردم. اصلا در کت من فرو نمیرود. بابا جان اخ کن تاکسی خبر کن، جان بکن برو. یک پرانتز باز کنم، اورژانس بیمارستان های کانادا ناخوشایند ترین تجربه در این مملکت است. اگر دوازده شب از در بروی، پنج میروی داخل روی تخت میخوابی و هفت دکتر را میبینی. حتی مثلا اگر از درد غلت بزنی یا از تنگی نفس بنفش بشوی باید در نوبت وایستی.  مگر اینکه مثلا نشان بدهی هر دقیقه یک سطل خون از وسط شکمت دارد میریزد روی زمین. اینها را بر اساس تجربیات میگویم. اتاق اورژانس در کانادا معادل هفت هشت ساعت علافی است. فلذا به آن آقای پشت خط گفتم داداش به خانوم بگو بنده چهار ساعت دیگر باید در فرودگاه باشم. فلذا یا ایشان تاکسی میگیرند و میروند یا تا صبح چند بار دیگر هم عق میزنند. بعد ترسیدم. گفتم نکند واقعا کار بالا بگیرد بعدا یخه ام را بگیرند که یک نفر شرط کرده بود بدون تو به اورژانس نمیرود و تو نرفتی و طرف ریق رحمت را سر کشید؟ یکم با مدیر هتل عقلمان را گذاشتیم روی هم و آقای هتلی گفت که به یک دکتر شب زنگ میزند و درخواست میکند که دکتر از پای تلفن با دخترک صحبت کند. نیم ساعت بعد مسئله حل شد. دکتر یک قرص ضد تهوع تجویز کرد که میشد از روی قفسه ی داروخانه  بدون نسخه برداشت و هتل به خانوم خوراند تا سر و صداها خوابید. 

میدانم بی احساس ام و دلی از سنگ دارم و اگر غریبه ای تمام شب در اتاق هتلش به علت جت لگ عق بزند، حاضر نیستم خودم را در مخمصه ی اتاق اورژانس قرار بدهم.  این را در خودم فهمیده ام که محبت را از سر راه نیاوردم که سر هر کس که از فرودگاه رسید بپاشم. دیگر نمیدانم از اول اینطور سرد بوده ام، یا با بالا رفتن سن، آدم به غریبه های همیشه نیازمند یاری ِ وقیح فقط چنگ و دندان نشان میدهد و میگوید جهنم که تنهایی. محدوده ی آدمهایی که حاضرم کون خودم را برایشان تکان بدهنم تنگ شده است. باید طرف را بشناسم و بدانم ظرف روابط مان به اندازه ی لازم بزرگ است که محبتم درش جا بشود. خلاصه این از این. سنگ دلی ها را هم به لیست جنبه های تاریک من اضافه کنید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
18 دیدگاه برای “محبت دولا دولا
  1. مامان می‌گوید:

    به نظر من زیادی هم بهش حال دادی! غریب بود الاغ که نبود (ببخشید) والا آخه!!! خیلی وقیح و بیشرم بوده طرف!

  2. دیلا می‌گوید:

    هی حرص خوردم به جای شما.
    ولی منم همینطوریم ها.
    چند تجربه مشابه از آدمهای بی درک و متوقع باعث شده پشت دستم رو در زمینه کمک های مشابه داغ کنم.
    به عضو مبارکم حواله که طرف داره از ایران میاد و جا نداره واسه روزای اول و دلشم نمیاد پول هتل بده و هی ایمیلهای طویل میفرسته سوال و جواب بی انتها در مورد اجاره خونه و کریگ-لیست و قرارداد موبایل و سین نامبر و الی ماشالله! هنوزم یادم میاد رم میکنم. جزییاتش بماند دیگه.

  3. آلبالو مدرن می‌گوید:

    چه پر رو بوده طرف. به نظرم اصلا ملتفت نبود تو چی‌ کاره بودی تو اون شرکت. فکر کرده منشی دنبال آدم‌ها رفتن بودی و اینکه خدمت کنی‌ تا از آب و گل در بیان.

  4. سنگدل چیه؟ مگه بقیه آدما تاحالا یه جا غریب و تنها نبودن، همه که یکیو ندارن از طرف شرکت راه و چاه و نشونشون بده، خیلی اعصاب داری واقعا، من بودم بیشتر وقتمو به همون مراسم صبح گاهی یکشنبه می گذروندمو تو همون پله ی اول نردبان حالشو می بردم!

  5. Allen G می‌گوید:

    فرهنگ‌های متفاوت اخلاق و انتظارات متفاوت به همراه داره. من هم چند وقت پیش در سفر کاری که داشتم، در یک کشور غریب که زبونشون رو هم نمی‌فهمیدم به همچین مشکلی‌ بر خوردم و از قضا، کسی‌ هم که شرکت برای من گذاشته بود یکی‌ دیگه از کارمند‌های دفتر اونجا بود و تقریبا هم سطح و مرتبه خودم. اما خوب من همونقدر که به قول شما این فرهنگ هم نوع دوستی‌ ایرانی‌ رو دارم، همونقدر هم رودرواسی داری ایرانی‌ رو باخودم یدک می‌کشم. این بود که چون تعطیلات اخر هفته بود مزاحم اون نشدم و به گرفتن آدرس از هتل و تاکسی و رسوندن خودم به اونجا و زبان قرار دادن یک بچه مدرسه ای، درد دندان رو التیام دادم. پس با در نظر گرفتن کل داستان، می‌تونم بگم که خیلی‌ هم شما سنگ دلی‌ نکردی (یکم کمتر هم جا داشت) و ایشون هم خیلی‌ بیش از حد آویزون (مترادف داره؟) شده.

  6. مروارید می‌گوید:

    به نظر من خیلی هم سنگدلی کردی. در تمام طول خوندن نوشته (با کمال تعجب ) به جای اینکه از دست دختره ناراحت بشم ، از دست شما حرص خوردم .برای تهوع هم همه می دونن که همون قرص گراول که از زنجبیل تهیه میشه بهترین علاج هست و همه ی دارو فروشی ها (از جمله شاپرز که هر ده قدم شعبه داره ) هم دارن!
    کانادا کشور بزرگیه و کسی که هیچ کس رو نشناسه و تک و تنها تو هتل ولش کنن ، معلومه که از تنها کسی که دیده کمک می خواد .
    لااقل شاید بار دیگه از این جور مسئولیت ها قبول نکنی.هم برای شما و آقا بهتره ، هم برای طرف مقابل.

    • دانشمند می‌گوید:

      True. ولیکن من زیر بار مسئولیت خوراندن قرص ضد تهوع به کسی نمیرم. تصور کن اتفاقی براش بیوفته. کلی مسئولیت قانونی متوجه من میشه. من ممکنه به دوستم بگم ببین گراول بخور، ولی به یک غریبه که باهاش رابطه ی کاری دارم نه میگم، نه براش میخرم. این کار دکتره. به خصوص اگه طرف یک آدم بالغ باشه و قاعدتا بدونه که قرص ضد تهوع هم میتونه بخوره. خلاصه قبول دارم این مدل مسئولیت ها به درد روحیه ی من نمیخوره. بعد متوجه شدم کلا بقیه ی آدمهای شرکت هم روزهای بعد همین احساس رو داشتند. برای مثال از یکی دیگه از دخترهای شرکت خواسته بود شب اولی که آپارتمان جدیدش رو گرفته طرف بیاد و شب پیشش بمونه. همکاری من هم توی شرکت پنیک کرده بود که what the F? خلاصه کنم این روحیه که ای وای سنگ دلی، یکی رو تنها تو هتل ول کرده، و ننه من غریبم بازی از من گذشته. من تنها تو هتل ول شده ام، تنها مهاجرت کرده ام، تنها خودم را جمع کرده ام، تنها عق زده ام، تنها کف توالت خونه ام از تب و بد حالی افتاده ام، و یاد گرفته ام که تمبانم را بالا نگه دارم. برای همین یک آدم بالغ که مثلا دو سال شرکتی که من کار کردم کار کرده و باید همه جوره چیز را دیده باشد نمیتوانم نوازش کنم. گور باباش در واقع ! روحیه ی لطیف شما رو البته درک میکنم. گرگ نشدی هنوز !

      • دیلا می‌گوید:

        والله فکر کنم این جناب مروارید خان (یحتمل خانوم!) زیادی توقعشون از اطرافیان بالاست.
        دقیقا عین همینا که گفتین، وقتی این همه آدم به تنهایی همه چیز رو تجربه میکنن، دلیلی نداره آدم وقت و اعصاب دیگران رو تیلیت کنه و سوسول بازی درآره! کی تا حالا روزای اول، از بی اطلاعی و بی کسی مرده توی یه کشوری به پهنا و درازی کانادا؟!!!

        و به قول همین خانم پایینی، توی هموطنان عزیز هم این دست انتظارات نمونه اش فراوونه.( که ظاهرا شاهد زنده هم همین مروارید خانوم هستن!)
        هی باز من عصبی میشم از به یاد آوردن نمونه ها! لا اله الا الله!!!!

  7. Nili می‌گوید:

    واقعا وقتی داشتم نوشته ات رو می خوندم اعصابم داشت از دست دختره خورد می شد. خوب جعمش کردی. البته من نمونه این رفتار نکبت رو تو هم وطنان خودمون هم کم ندیدم. کافیه درو باز کنی…

  8. sherry می‌گوید:

    وضعیت دختر ه تا حدی قابل درک است اما زمانی که فکر می کنم این یک آدم بزرگ متخصص هست که از یک مملکت برای کار اومده مملکت دیگه، جایی برای دلسوزی نمی مونه. کسی که یک همچی کاری می کنه باید برای همه چیزی فکر کرده باشه، نه این ننه من غریبم بازی رو جلوی یک نفر کاملا غریبه در بیاره، من اگر عرضه ی از پس مسائلم بر اومدن رو نداشته باشم، غلط می کنم یک همچی کاری انجام بدم.
    به نظرم شما منطقی عمل کردی و یک کم هم زیادی از وقتت مایه گذاشتی.
    من یک تجربه ی کمک به مهاجر دارم که بد درسی بهم داد. مادرم به مهربانی معروف است. ایشون به یک زن ایرانی که چند ماهی بود اومده بود آمریکا و بیکار بود کمک کرد و آوردش سر کار توو جایی که خودش کار می کرد، و کلی کمک های دیگه کرد که بتونه بمونه آنجا، آخرش هم طرف داشت زیر آب مادرم رو می زد و با وقاحت تمام در مقابل سوال مادرم که چرا یک همچی کاری می کنی گفنه بود، همه این کارا رو می کنن! حالا هم با مادرم دشمن شده، بعد از این تجربه من عمرا سعی کنم به کسی از که از جهان سوم اومده یک ذره کمک انسان دوستانه کنم.

  9. افروز می‌گوید:

    چرا شبا سایلنت نمیکنی‌؟!

  10. بین التعطیلین می‌گوید:

    پدر جان اولش میگی که با دلایلی دوست داری پاچه خواری کنی و بعدش کم میاری .ضمنا همون جور که گفتی شاید طرف فکر کرده شما موظف به این کار هستی .. گرچه این روزا دیگه تو ده کوره های همین ایران هم دیگه کسی از این جنس کارا انجام نمیده

  11. Zahra Niya می‌گوید:

    دقیقا مشکل من رو دارین ولی بحث سردی و اینا نیست این دیگه انگار خودتون رو دارین تخطئه میکنید. مثل کاری که خودم با خودم میکنم اکثرا… تمام این مسائل از اینجا شروع شد که مراحل پاچه خواری رو بلد نبودین افتادین توی یه دور اشتباه و تمام مشکل از اون بخشی شروع شد که دم هتل پیاده اش کردین اما یه لحطه دلتون براش سوخت.

  12. goldeneverstand می‌گوید:

    فرد مورد نظر و خواهر مورد نظرش که گوشی رو برمی داره زنگ می زنه به تو باید اول برن روان شناس که بفهمن سن شون چقدر هست و مثل یک بچه ی ۵ ساله رفتار نکنن.

  13. س می‌گوید:

    خوبش کردی، به نظر من حقش بود…

  14. Atefeh می‌گوید:

    kojaei bud taraf hala?

  15. rozhan bichare می‌گوید:

    من هم بودم همین کارو میکردم بی شک!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: