آخرین تانگو به سوی دق-مونتون

الف نبود هفته ی قبل و تخت مال خودم بود. تخت سایز ملکه همانطور که بارها اشاره داشته ام، برای دو تا آدم بالغ که قد نرمالی دارند کوچک است، به این محاسبات ِ کمبود جا، شکم الف را هم اضافه کنید.  با یک تخمین سر انگشتی میشود حدس زد وقتی که الف نیست، تازه تخت ملکه مان جون میدهد برای یک خواب عالی با خرغلت های پهن و وسیع. به طور کلی با کسی در یک تخت خوابیدن مصائب خودش را دارد، طرف وول بزند و پهلو به پهلو بشود آدم متوجه میشود و کمی خوابش مغشوش میشود. آن وسط حتی باید بلند شد، با بالش را محکم زد توی دماغ شریک زندگی که صدای خرناسش قطع بشود. فلذا چندین شب گذشته که الف نبود مثل یک نوزاد عمیق میخوابیدم. آدم صبح خودش میفهمد دیشب چه قدر خوب خوابیده. آدمی که خوب خوابیده سرش را از همان نقطه ی بالش بلند میکند که دیشب گذاشته است.

دیشب ولی اینطور پیش نرفت، میترسیدم از پروازم جا بمانم. دو تا زنگ کوک کرده بودم و الف هم قرار بود هشت و نیم صبح خودش زنگ بزند پنج و نیم بیدارم کند. با این اوصاف هم خوابم نمیبرد و حداقل شش بار بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم. مضحکش اینجاست که قبل از اینکه ساعت را چک کنم هم میدانستم نصفه شبه و خواب نمانده ام. بالاخره الف پنج و بیست دقیقه بیدارم کرد. کرم پودر مفصلی مالیدم، عینک خوشگل پروفسوریم رو زدم، شارژر موبایل را در آخرین لحظه یادم آمد بردارم و به تاکسی زنگ زدم. تاکسی که برسد پایین زنگ میزند روی موبایلم که بیا پایین خواهر. من همیشه پیش دستی میکنم و قبل از اینکه زنگ بزنند خودم پایین هستم. امروز خیلی به چکمه های پاشنه بلند مسخره ام در آینه ی دم در نگاه کردم و بالاخره وقتی از تصویر خودم دل کندم و در را آرام بستم که همسایه های دور و بر را بیدار نکنم تاکسی زنگ زد و موبایلم یک صدای زوزه ی مهیبی داد که قاعدتا کل طبقه ی دوم بیدار شدند. تندی پریدم توی آسانسور که وانمود کنم من نبودم.

راننده های تاکسی پنج صبح باید بدانند که دختری با کرم پودر اغراق شده به مقصد فرودگاه با راننده گرم محاوره نخواهد شد، اما چند دقیقه ی اول راه همیشه تلاششان را میکنند. من که در آن موقعیت میتوانم حتی نشسته بخوابم یک صدایی از دهنم در میاورم به مضمون اینکه رانندگی بکن مرد، فقط رانندگی ات را بکن. این محاوره ی بی معنی خواب آلوده  برای من هیچ معنایی ندارد و برای تو انعام نمیشود. معمولا توی صف بازرسی همکارهایم را میبینم. همه دوشنبه صبح ها دارند به یک جایی پرواز میگیرند. خوش و بش توی صف حول اینکه تو کجا داری میری و کی برمیگردیه. وقتی تو هواپیما رسیدم بالای صندلی ام و دیدم هنوز تو کابینت بالای سرم جای چمدان هست از خوشحالی و حرص اینکه مبادا جای چمدان ها پر شود خودم را پرت کردم روی صندلی و کیف و کارت پرواز و دفتر دستکم را همچین اغراق آمیز انداختم جا گرفتم که خودم کمی شرمنده شدم. سریع چمدانم را چپاندم آن بالا. توی پروازهای ادمونتونم این اولین بار بود که برای چمدانم جا پیدا میشد ! وای خدا جونم.  پیرمرد آسیایی بغل دستم لنگ هایش را تا جا داشت وا کرده بود و وقتی من به سمت صندلی کنارش پیشروی میکردم کارت پروازم را از روی صندلی برداشت که من کونم را رویش نگذارم. اول کارت پروازم را از دستش گرفتم بعد نشستم. خواب خواب بودم، ولی دلم نمی آمد نبینم فیلم چی هست. اول هالیوودی های جدید را چک کردم. ای باباع! همه ی فیلمها را دیده بودم رفتم فیلمهای کلاسیکش را چک کنم. دیدم آخرین تانگو در پاریس را دارد و من هیچوقت ندیدمش.

همان پنج دقیقه ی اول فیلم مارلن براندو ترتیب دوشیزه خانومی که در فیلم بود را در یک خانه ی خالی داد. پیرمرد آسیایی کنارم هم قاعدتا داشت مانیتور من رو نگاه میکرد. یکم معذب شدم. صحنه هایش را زدم جلو ولی بعد دیدم که این کار ضایع تر است. صدای معاشقه ی خانوم با آقای براندو هم خیلی بلند بود. طوری که ترسیدم از هدفنونم همه ی ردیف های اطراف بشنوند و بفهمند بنده صبح اول وقت دارم صحنه ی معاشقه نگاه میکنم. من شخصا عاشق صحنه ی معاشقه ی فیلمها هستم. آن هم با هنرمندی آقای براندو. این مرد خدای زکس است. میگویند سر یکی از صحنه های فیلمبردای مدیریت کرده یکی از بانوان بازیگر را همانجا جلوی دوربین ها حامله کرده است. بدیهی است که من طرفدار پر و پا قرص صحنه های آقای براندو هستم. ولی پیرمرد آسیایی بغل دستم با لنگهای بازش و تصور اینکه پیرمردهای دیگری در ردیف های پشت سرم هم دارند شاهکار آقای براندو را تماشا میکنند معذب ترم کردم. فلذا قطعش کردم و تصویر مانیتورم با آقای براندو و خانوم فرانسوی آن گوشه ی اتاق در یک موقعیت خیلی ناجور ثابت ماند.

خودم را زدم به خواب تا ادمونتون.  الان هم سر کارم و وبلاگ مینویسم و میخونم. چون به محض اینکه به فایلهای اکسلم نگاه میکنم چشمهایم رو به پایین در مراجعه میشوند.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
7 دیدگاه برای “آخرین تانگو به سوی دق-مونتون
  1. صاب مرده می‌گوید:

    منم خیلی سفر کاری و غیر کاری رفتم ولی هیچوقت ندیدم فیلمی مثل «آخرین تاتگو…» رو تو هواپیما بذارن!

  2. ناشناس می‌گوید:

    اگر بگویم که در این فیلم براندو واقعن به آن خانوم تجاوز کرده چی؟ مصاحبه‌ای که ایشون سال‌ها بعد انجام دادن مضمونش اینه که اون موقع معروف نبودم و حالیم نبود این چیزا رو و براندو در اون صحنه‌ی کذایی واقعن از پشت به من به شکل دردناکی تجاوز کرد و اون صداها و اشک‌ها واقعی بود. نفرت‌انگیزه …

  3. Allen G می‌گوید:

    معمولا مانیتور‌های هواپیما ها، از بغل و از فاصله دیدشون کم میشه! هرچند من و آقای براندو آبمون خیلی‌ توی یک جوب نمی‌ره!

  4. goldeneverstand می‌گوید:

    اساسا راننده های تاکسی نمی دونن که آدم نصفه شب حال گپ زدن نداره!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: