بله دیوانه، میفهمم.

این وبلاگ برای من بیشتر مصرف درمان روحی دارد. باید مسائلی را توضیح دهم. به سایه خودم که غوز کرده روی مانیتور. وقتی شش هفت ساله بودم بلد نبودم با پدر مادرم حرف واقعی بزنم و نگرانی هایم را مطرح کنم. اگر چیزی خجالت زده ام میکرد، حتی خجالت میکشیدم که به مادرم بگویم کار مسخره ای ازم سر زده. اگر در هفت سالگی به خودم میشاشیدم مسئله ی فوق خجالت آوری بود که پنهانش میکردم. الان دلسوزی شدیدی نسبت به خودم دارم.  یاد گرفته ام مسائل را به خودم توضیح بدهم و به یک صحنه ی ضایع و به مسائل سطحی خودم بخندم.

مثلا امروز صبح داشتم در لابی هتل اتاق را تحویل میدادم و قبض را پرداخت میکردم که دیدم زیپ کناری چمدانم وا مانده و بین آن همه خرت و پرت ممکنه، یک لباس زیر قرمز (نه یک لباس زیر مثلا مشکی یا سفید یا یک رنگ بی روح دیگر) یک لباس زیر قرمز (قرمز با بالا ترین فرکانس برای روئیت) از زیپ کذا افتاده بیرون. پهن شده روی سنگ های مرمر کف لابی. خب چه باید کرد با این صحنه؟ بله، در یک واکنش ناگهانی، جهیدم، پریدم، پرواز کردم بالای سر زیپ تن لش. لباس زیر کذا را چنگ زدم، چپاندم داخل. زیپ را بستم و سپس سرم را گرفتم بالا اطراف را از نظر گذراندم که ببینم چه کسی با لباس زیر قرمزم ارتباط بصری برقرار کرده. الحمدالله کسی در لابی نبود و دو سه تا کارمند هتل هم یا مودب بودند خودشان را به آن راه زده بودند یا واقعا در عوالم خودشان بودند و صحنه ی لباس زیر من را از دست دادند. بعد خنده ام گرفت. تصور کردم من اگر کارمند هتل بودم و قضیه را روئیت کرده بودم چه قدر میخندیدم.  طرفی که داشت قبض هتل را پرینت میکرد خنده ی من را لابد با لاس صبحگاهی خانومی با ماتیک جگری اشتباه گرفت. من اهمیتی نمیدادم. با خودم فکر کردم که تمام توی راه از اتاق تا لابی هم لابد بقیه ی شورت و جوراب هایم یکی یکی افتاده اند بیرون و اگر کسی دنبال کند میتواند مرا اینجا پیدا کند. فلذا قبض هتل را چنگ زدم و تپاندم در کیفم و با عجله از صحنه دور شدم.

صحنه های خجالت آور همه شان خنده دار نیستند. بعضا خنده میماسد و باید بنشینم با خودم مرور کنم که چه دارد میگذرد؟ هفته ی پیش با رفیقم رفتم لباس عروس امتحان کند. یک چیزهای خیلی پفی و پرنسسی میپسندید. مطمئن نبودم میخواهد عروسی کند یا برای فیلم سیندرلا قرار است تست بازیگری بدهد. علی ای حال، کمک خالصانه و صادقانه ام را ابراز داشتم. اگر لباسی مرزهای ضایع ِ پرنسسی را رد کرده بود برایش با صداقت یک دوست توضیح میدادم که چرا این لباس در عکس ها افتضاح خواهد بود و خلاصه از بین بیست سی تا لباس پفی بنجوقی پولکی توری ِ هفت هشت ده کیلویی توانستم او را به دو تا لباس برسانم که باید بین شان انتخاب میکرد. ما بین اینکه برود و آن پف های عجیب را تنش کند خیاط بوتیک آمد تکنیکهای بازاریابی اش را روی من تمرین کند. پرسید خب، تو چی؟ کسی را نداری؟ یکمی جا خوردم غریبه ای مرا ارزیابی میکند، سریعا در موضع دفاعی و افتخاری رفتم و توضیح دادم که با کسی زندگی میکنم و هشت سال است در رابطه ایم و از این قرار. خانوم هم که طعمه ی فروش لباس عروس پیدا کرده بود سریع وارد عمل شد و سعی کرد سلیقه ی مرا دریابد و پرسید که آیا میل دارم چند تا لباس رویایی را امتحان کنم؟ من بیشتر در موضع دفاعی فرو رفتم. انگار هفت هشت سال سوال همه ی دنیا که کی عروسی میکنید بهم فشار آورده باشد، سخنرانی طولانی ای کردم که من نمیدونم کی عروسی میکنم، یا اصلا عروسی میکنم و تا حالا به فکرم هم نرسیده که چه لباس عروسی دوست دارم و از تصور خودم در لباس عروس خنده ام میگیرد و مسخره ام می آید و خدایی اش ترسناک است، حروم کردن پول است، و وقتی ساکت شدم فهمیدم خانوم مزون لباس عروسی مطمئن شده است که من موجود افسرده ی نیمه دیوانه ی هویشامی هستم و دوست پسری که ادعا میکنم هشت سال داشته ام هم وجود ندارد و در خیالم طرف را ساخته ام. سکوت غلیظی برقرار شد.

رفیقم بالاخره یک لباس پفی را انتخاب کرد و داشت اندازه هایش را میگرفت که صاحب مزون، خانوم جا افتاده ای با آرایش غلیظ و صدایی که از زور سیگار خش دار شده بود آمد سر وقت مان. زن جالب رکی بود و کارمندش را مرخص کرد و خودش اندازه های رفیقم را گرفت و از من رک تر به دوستم توضیح داد که لباس عروسی که دارد میگیرد برایش شب عروسی چه دردسرهایی خواهد ساخت. رفیقم فقط میخواست یک سیندرلای کامل باشد و دامنی که پشتش سه متر روی زمین کشیده میشد برایش مسئله ای نبود. بین حرفهای صاحب مزون، به خانوم توضیح دادم که شخصیت CEO  دارد و پرسید قضیه چیست و توضیح دادم سر کار کلاسی رفته ام که گونه ی شخصیت مردم را (از چهار گونه ی کلی) تشخیص بدهم که بتوانم مکالمه را بر اساس روحیات شخص مقابل تنظیم کنم. خیلی خندید و برایش جالب بود. نمیدانم حرف ها چطور پیش رفت در مورد عروسی و سبک عروسی و مدل لباس عروسی که صاحب مزون یکهو پرسید شما چی؟ شما چه سبکی هستی؟ من دوباره برق ازم پرسید، سخنرانی ام را موجز و مختصر دادم که من نمیدونم چرا همه ی دنیا این سوال را از من دارد، بابا جان هشت سال با کسی بودم که بودم، چرا آخه؟ چرا؟ چرا من باید دنبال لباس عروس باشم؟ خانوم CEO یکم چشمانش گود شد و بعد گفت ببخشید، من منظورم این بود که تو چطور شخصیتی هستی بر اساس اون کلاسی که گفتی سر کار گرفتی. من درست نشنیده بودم که چی پرسیده بود. وا رفتم. سخنرانی ام ماسید. فهمیدم من یک شخصیت دیوانه ی متوهم هستم . احساس خجالت سنگینی بود و با لحن بازنده ای گفتم من شخصیت آنالیزگر هستم. منتها زیادی آنالیز میکنم. زیادی. سری تکان داد که بله، دیوانه، میفهمم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “بله دیوانه، میفهمم.
  1. goldeneverstand می‌گوید:

    اساسا خندیدن به موقعیت هایی اینچنینی به شدت توصیه می شود. سوتی در هر نوعش خنده دار خواهد بود.

  2. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد‌ اونم زیادی آنالیز کردنه، کمر آدمو میشکنه 😦

  3. صاب مرده می‌گوید:

    خدا همه ما رو شفا بده.

  4. jean می‌گوید:

    خندیدن به چیزای اینجوری همون اثری رو داره که خندیدین به لولو خورخوره تو هری پاتر داشت. ترس و شرم موقعیت رو نابود می کنه

  5. ناشناس می‌گوید:

    میگم میشه این شخصیت ها رو اینجا هم بگی؟؟؟ جالب شدن برام.
    اعتراف می کنم برای اولین بار وارد وبلاگت شدم و تا حالا همش از تو ریدر و اینو ریدر و اینا متن هات رو خوندم 😀 الان م ناقص باز شده! 😀

  6. خولننده قدیمی می‌گوید:

    MBTI?
    جالبه! خوبه وبلاگت دانشمند دوسش دارم، راستی من با توجه به اینکه از اول اول خوانندت بودم برام جالبه بدونم بعد از اون همه سختی مهاجرت و دوری از الف حالا که 30 سالته و با الفی و درستم تموم شده، از این مسیری که طی کردی راضی ای؟ اگه برگردی به اون روزای دانشگاه تهران بازم همین مسیرو میای؟ البته شاید خیلی شخصیه سوالم، اما به عنوان یه خواننده قدیمی واسم جذابه دونستنش…:)

  7. wishmesummer می‌گوید:

    اینا همش مال استریو تایپینگی ه که وجود داره… چرا باید فقط عروس ها یک شب در عمرشون سفید بپوشن و مردا هر وقت خواستن می تونن همونقدر برازنده برن مهمونی… والا.. پفففف

  8. دیلا می‌گوید:

    دانشمند جون میدونم خیلی وقته از این پستت گذشته و کامنت گذاشتن خیلی بی ربطه. ولی یه سوال دارم اگه وقت داشتی کوچولو جواب بدی ممنون میشم.
    یکی از بر و بچ دنبال لباس عروس میخواد بگرده، من چند تا توی هیستینگز سراغ دارم و چند تا توی خیابون کلمبیا. منتها گفتم از شما اگه در جریان هستین به صورت تخصصی تر، بپرسم که آیا جایی هست که غیر از اینا به نظرتون خوب اومده باشه و حدودی محل رو معرفی کنید؟ ممنون پیشاپیش 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: