رشته ی تخصصی ِ کوبیده

چیزی تغییر نکرد. الف همان الف است. زندگی مان و آرزوهایمان و تفریحات مان هنوز همان است که بود. جواهر فروش دو هفته حلقه کذایی که به من پیشنهاد شد را گروگان گرفت تا اندازه انگشتم کند. نهایتا هنوز لق میخورد، فلذا در عرض چند هفته ی اخیر که حلقه به دست شده ام دائما با فلزش بازی میکنم در دستم. شصت چپم لاینقطع حلقه را میجوید و جایش را در دستم تنظیم میکنم. به همین سرعت عادت کرده ام که هر سه چهار دقیقه یک بار با شصتم لمسش کنم و مطمئن بشوم سر جایش است.

حالا که دارم این راه را میروم، تا آخرش میروم. بعد از کلی شک و یقین تصمیم گرفتم که لباس سفید تنم کنم، تور سرم بگیرم و عروس شوم. با یکی از رئیس هایم که دختر مکزیکی با مزه ای است به معیت ِ صمیمی ترین دوستی که در ونکوور دست و پا کردم رفتم یک مغازه ی لباس عروسی. دیدن خودم در لباس عروس، با چشمان خیس دوستانم از شادی دیدن دوست شان در آن پف بی اندازه سفید، جالب بود. دیدن خودم در لباس سفید پرنسسی همان و عاشق این داستان شدن همان. تا الان شش تا لباس عروس فروشی مختلف را گز کرده ام، و شاید هر جا ده تا لباس عوض کرده ام. بگیر شصت بار از اتاق پرو آمده ام بیرون و دوستان مختلفم زیبایی مرا در لباس عروسی ستوده اند. جوگیری بی اندازه ای که بر من وارد میشود را خواننده تصور کند دیگه. اما قسمت غمگین اش اینجاست که باقی عروس های مغازه با مادر و خواهرشان این مناسک را به جای می آورند و انگار یک حق اولیه زندگی را از من و مادرم گرفته باشند. در صمیمی ترین لحظات زندگی هم نمیتوانیم باشیم. من باید با آن پف های سفید و تورهای منگوله ای و منجوق های فراوان از اتاق پرو بیرون می آمدم و مادرم چشم تر میکرد. فرستادن عکس از لباس هایی که امتحان کردم به مادرم بسیار لوث است. ولی جبر مهاجرت حتی در بالا کشیدن زیپ لباس عروس و انتخاب لباسی که زیادی مرا شبیه سیندرلا نکند فشارش را می آورد.

الف بعد از یک ماه از ماجرا، به مرحله ای رسیده که به غلط کردن افتاده است. اسم عروسی که میشنود زرد میکند. حالش بد میشود. دریافتم که این مهمانی و بریز و بپاش و لباس و تور سفید او را نفریفته ولی مرا فریفته است. مرا خر کرده است. عروسی گرفتن و گل و شام و تور اتلاف وقت و پول است. ولی همینطور که توضیح دادم، لباس سفید عروسی و تور و دوستانی که از دیدن من اشک ریخته اند عزم مرا راسخ کرده که این «تئاتر» را اجرا کنم. چون قشنگ و خاطره انگیز است. زندگی همین است، ساختن خاطره. حالا اگر مادرم دم اتاق پرو نمیتواند ببیند دخترش در لباس سفید قشنگ شده، بالاخره شب عروسی که میتواند ببیند.

الف به برنامه ریختن برای عروسی علاقه ای نشان نداده، ولی درقالب مرد زندگی خیلی برازنده است. روز تعطیل عزم کباب کوبیده میکند. اصولا هر کس امضایش را روی یک هنری میگذارد. مادربزرگ پدری ام بود و کباب برگهایش. مادر بزرگ مادری ام بود و غذاهای من در آوردی خودش، کشک و بادمجان کنارش. پدرم بود و شراب هایش. مادرم بود (و هست) و قیمه اش. خلاصه هر کس یک قلمش معروف میشود. الف ِ ما سعی میکند رد پای خودش را در رشته ی کباب کوبیده به جای بگذارد. خاطرم هست در سرمای جانکاه مونترال، در حالی که پنجره ی دوجداره یخ میزد و باید صبر میکردیم یخش وا بشود تا در بالکن را باز کنیم، منقل ذغالی علم میکرد و کوبیده هایش را کباب میکرد. آن منقل را در اسباب کشی از شرق قاره به غرب قاره انداختیم دور. اینجا الف تا رسید یک منقل گازی خرید که راحت جا به جا میشد و خلاصه یک کبابی سیار راه انداخت. خیلی ها را هم با آن فسقل منقل قلابی غذا داد و سیر کرد. ولی منقلش خیلی فکسنی بود، و پارسال همسایه طبقه ی چهار خانه ی اجاره ای مان که زیر پنجره ی ما بودند یک تراس جمع و جوری داشتند و تویش یک منقل اساسی گازی داشتند و دائما مشغول استیک و جوجه و بلال و فغان بودند. طوری که آه ِ حسرت الف را در می آوردند. الف مینشست لب پنجره، گلدونها را کنار میزد و میگفت من این را میخواهم و این اشاره داشت به آن منقل و کباب و بوی دنبه ی سوخته.

اینطور شد که وقتی معاملات ملکی مان ما را برد خانه ی فعلی مان را نشان داد و وسط یک برج بلند خودمان را در یک حیاط خلوت خیلی سبز و روشن یافتیم و دیدیم جا برای میز و صندلی و سایبان و گل و گلدان و درخت کاری و از همه مهمتر بساط کباب دارد، درنگ نکردیم. چشمهای هر دویمان برق زد و من به فارسی طوری که معاملات ملکی فرنگی مان نفهمد گفتم، الف، اینجا خانه ی ماست. من این را میخواهم. خلاصه یک منقل گازی پنج شعله انداختم گوشه اش که از شدت کباب خوری الف را از نقرس بکشیم. پر واضح است که یک مرد ایرانی پشمالوی پت و پهن، با زنی که شیفته ی عکس خودش در لباس سفید پفی عروسی شده، باید در رشته ی کباب کوبیده وارد بشود. اما هر چه قدر روی منقل جدیدمان  جوجه و بلال و دل و جیگر جواب داده، کوبیده جواب نداده. حتی کار به جایی رسیده که کوبیده های الف به سیخ نمی ایستند. میچسند به میله های منقل و سقوط میکنند در آتش. خلاصه چند هفته پیش بعد از یک اضمحلال اساسی، الف آمد اعلام کرد از کوبیده متنفر است و این ننگ کوبیده های شرم آورش را نمیتواند تحمل کند. الحمدالله الف قصد دارد امضایش را روی چیزهای دیگر امتحان کند. بلکه پس از فروکش تب کوبیده به برنامه ریزی عروسی علاقه مندی نشان دهد.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
31 دیدگاه برای “رشته ی تخصصی ِ کوبیده
  1. صاب مرده می‌گوید:

    نکنه کوبیده هاش رو تو با این هدف پلید sabotage می کردی؟!

  2. littlemummy7 می‌گوید:

    زندگی من یک تقلید نا خود آگاهی از مال توست ، نمیدانم همه همین راه را طی میکنیم ؟

  3. Solmaz می‌گوید:

    من بعد از خوندن اون مطلبی که راجب دوستت تو لباس عروسی سیندرلا نوشته بودی با خودم فکر میکردم که حتما دانشمند لباس عروس نمیپوشه! و تازه میترسیدم اگر منو هم تو لباس عروس ببینه مسخره به نظرش بیام! اما الان خوشحالم که قصد پوشیدن این لباس پفی که فقط ۱ بار میشه پوشید، رو کردی 🙂

    • دیلا می‌گوید:

      جالبه که حس من دقیقا برعکس شما بود. حسی مثل اینکه ته ته ذهن دانشمند احتمالا بدش نمیاد از تجربه همچین چیزی.

      و برام خیلی جالب بود تقارن پروپوزال آقای الف، با اون نوشته (خیلی نزدیک به هم اتفاق افتادن دیگه)
      🙂

  4. سه نصف شب می‌گوید:

    چه خوب که تصمیم گرفتی این تئاتر رو اجرا کنی.راست می‌گی زندگی ساختن خاطره‌ست.

  5. samira می‌گوید:

    دیشب خوابتو میدیدم
    زنگ زده بودم باهات حرف میزدم :))))))))))))

  6. London from London می‌گوید:

    آخه منقل گازی که واسه کوبیده نیست،
    منقل باید زغالی باشه، وقتی داغ و سرخ شدن زغال ها , سیخ هارو میچینی رو منقل بعد از ١٠ تا ٢٠ ثانیه براشون میگردونی این حرکت گوشت رو رو سیخ نگاه میداره مخصوصا اگه بالا و پایین کباب رو نازک کرده باشی اون قسمت میسوزه و به سیخ میچسبه،
    منقل گازی حرارت لازم واسه اینکارو نداره فقط گوشت رو گرم میکنه و بعدش گوشت وا میره و میریزه
    خواستی به الف بگو به من ایمیل بزنه بهش توضیح بیشتر بدم
    makh_m@yahoo.com

  7. بین التعطیلین می‌گوید:

    تا وقتی لازم نیست ننویس

  8. مامان می‌گوید:

    به نظر من هم خوب کاری میکنی این تاتر رو اجرا میکنی. من اهل بریز بپاش عروسی نیستم. اما یک بار هر کسی باید حس تو اون لباس سفید قرار گرفتن رو تجربه کنه!
    کوبیده که خوبه! آقای پدرِ ما گیرش رو میرزا قاسمیه! یه آشپزخونه رو به گند میکشه تا این به اصطلاح signature dish اش رو درست کنه!!!

  9. wishmesummer می‌گوید:

    آره خوب! این پسرهای ایرانی معمولا دوس دارن استاد گوبیده شن. منم همسرم چند بار تلاش گرد نشد. به جاش الان استیک و ماهی گریلش عالیه. اونم هی گفت من از اینا می خوام خریدیم و حلال شد..

  10. ghasedak می‌گوید:

    دانشمند جان بهت توصیه می‌کنم که حتما که این تئاتر(به قول خودت) رو برگزار کنی‌…. درسته که استرس داره و خرج و مخارج و بریز و بپاش هست….. ولی‌ چند سال دیگه عکساشو که نگاه میکنی‌ کلی‌ خاطره برات زنده میشه….. در ضمن من فکر می‌کنم این عکس‌ها بعدا برای بچه‌هامون خیلی‌ جالبند، چون من خودم بچه که بودم همیشه با یه ذوق و شوق خاصی‌ عکسای عروسیه مامان بابامو نگاه می‌کردم، کلا برای بچه‌ها خیلی‌ جالبه که بدونند مامان باباشون شب عروسی‌ چه شکلی‌ بودند…خلاصه که پیشاپیش مبارک‌ها باشد.

  11. Nima می‌گوید:

    به الف بگو آب پیاز هارو بگیره حتما دیگه کوبیدش نمیریزه!

  12. Goldene verstand می‌گوید:

    خدا رو شکر که همه چیز امن و امان است. پیش فروش بلیط تیاترتان کی شروع می شود؟

  13. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    از دیتا فیوژن مباحث فوق نتیجه می شود که آقای الف به منظور برنامه ریزی شام عروسی یک تنه برای کل مجلس کبابی جات خواهد پخت 😉
    خوش باشید همیشه 🙂

  14. ناشناس می‌گوید:

    ینهمه ساله وبلاگت رو می خونم هیچوقت کامنت نذاشتم .این یکی دو ساله که فیلتر شدیم رفتیم که همه اش از گودر و فیدلی خوندم عذرم موجهه قبلترشم هم بذار پای تنبلی.. وقتی تابستون اومدم ونکور چند بار خواستم کامنت بذارم بگم من خیلی فن تو هستم میشه بیایم تو و الف رو ببینیم بعدخودم رو گذاشتم جای تو! یک وبلاگ نویس مهجور متروک با شوهر و یک دختر چهار ساله موجود زیاد جذابی برای دیدن نبودن د . آدمههای باحال زیادی اونجا دیدم همه اش تو مهمونی ها فکر میکردم نکنه الان اینی که دارم باهاش حرف می زنم تو باشی ولی بعدن فهمیدم همون شبی تو تیرگان بودم تو هم اونجا بودی . اینهمه خزعبل بافتم که بگم قصه عروسیت خیلی غافلگیر کننده بود و خوب بود. آدم وقتی چند سال داستان زندگی دونفر رو می خونه با اینهمه دیتیل باهاشون احساس رفاقت می کنه .خوشحالی هاشون خوشحالت می کنه ناراحتی هاشون هم … خودت خوب میدونی دیگه . امیدوارم بعدها که اومدم ونکور زندگی کنم بتونم ببینمت . شاد باشی .
    سولماز
    h

    • دانشمند می‌گوید:

      هاهاها… این کامت رو برای الف بلند بلند خوندم و کلی با هم خندیدیم. آخه شما فکر نکردی با این حرفها چه قدر من تحت جو میرم و احساس من رو بر میداره که معروف شدم؟ با این کامنت ها که نگارنده رو شما شرمنده میکنی از شدت لطف. شما هر وقت رسیدی ونکوور خبر کن.

  15. سامان می‌گوید:

    من وقتی امید به رسیدن به عشق اولم رو از دست دادم مردم. امیدوارم شما دوتا همیشه قدرعشق واقعی ای که نسبت به هم دارید رو بدونید.

  16. سین می‌گوید:

    مرسی که اومدی پست گذاشتی:| احساس کردم باید حتمن تشکر کنم، چون بیشتر ازون که خودت بخوای بخاطر اینکه خواننده ها بیخبر نمونن پست هشتی:دی
    فدایت:)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: