در ظلمات محض

گارسون عینک سیاه گنده ای زده بود که  محدوده ی بزرگی از گونه ها و اطراف چشمها و حتی تا میانه ی پیشانی اش را میپوشاند. اعتماد به نفس خاصی داشت با اینکه نمیدید. شاید چون داشتیم از محدوده ی روشنایی وارد دنیای تاریکی او میشدیم که او مثل کف دستش میشناخت و ما توش گم میشدیم و به در و دیوار میخوردیم. احساس میکرد سلطان آن دنیاست. گفت دستت رو بذار روی شونه ی من و آروم من رو دنبال کن. نفر بعدی دستش را روی شونه ی من گذاشته بود و نفر بعدی دستش روی شونه نفر پشت سر من و الی آخر. به میزمون که رسیدیم دونه دونه ما رو با میز و صندلی ها آشنا کرد و ما را نشاند. حدقه ی چشمهام گشاد شده بود. دنبال یک ذره نور دو دو میزد. ولی نوری نبود. اضطراب داشتم. میز را لمس کردم. یک بشقاب جلویم بود. یک کارد سمت چپ. یک چنگال سمت راست. الف سریع اعلام کرد که کره پیدا کرده. توی بشقابم را گشتم. یک بسته ی گرد کوچیک پیدا کردم. صدای گارسون مان آمد. گفت نون جلویت گرفتم اگه میل داری. توی هوا دستم دنبال سبد نون میگشت. پیدایش نمیکردم. گفتم که نمیتونم پیدا کنم. گفت سمت چپ، بالای کاردت، دستت را بیار بالا. بالاخره دستم به سبد خورد و از داخلش یک تکه نان انتخاب کردم. کره ام را باز کردم و سعی کردم نوک کاردم را در بسته  ی کره فرو کنم. آنچه که حدس میزدم نک کارد کره مالی ام هست را روی نان مالیدم. بعد نان را لمس کردم. چرب شده بود. جای چرب نان را گذاشتم در دهانم. البته بیشتر نان خشک بود. نان را خالی خالی خوردم و انگشت را کردم در قوطی کره و کره ها را از سر انگشتم خوردم.

بعد شراب آمد. نگران بودم گیلاسم را گم کنم. فلذا با یک دست لیوانم را سفت نگه داشته بودم. برای اینکه دستم بیکار نباشد، هی لیوان بالا و پایین میرفت و جرعه جرعه شرابم را تمام میکردم. سالاد آمد. الف با شدت سعی داشت با چنگال بخورد. همکار الف  گفت چنگال را گذاشته کنار و با دست سبزی و گوجه ها را سوا میکرد. من هم بیخیال چنگال شدم. با چنگال خوردن یک نوع ماهی گیری با چشمان بسته بود. چیزی سر چنگالم نمیآمد. با دست گوجه ها مزه ی دیگری داشتند. آنقدر در قضیه فرو رفته بودم که ملچ و ملوچ میکردم و انگشتام را میلیسیدم. بعد باز نگران شرابم شدم و سالاد را چند لحظه بیخیال شدم، و رفتم سراغ شرابم. تا گیلاس را پیدا کردم، جرعه ای نوشیدم و دوباره برایش جای امن و مطمئنی پیدا کردم بشقاب سالاد را گم کرده بودم. هر چی دست میکشیدم نمیتوانستم پیدایش کنم. ساکت شده بودم. دستانم رومیزی را میجویید. کارد و چنگال را پیدا میکردم، بعد دایره های کوچیک میزدم بعد شعاع دایره ها را بزرگ میکردم. ولی نبود که نبود. بالاخره الف پرسید چیه؟ چرا اینقدر ساکتی؟ گفتم سالادم نیست. غش غش خنده اش را نتونست نگه داره. نکبت تو تاریکی بشقاب سالادم را پیدا کرده بود و بلند کرده بود. مفصلا خنده شد. بعد باب شد هر کس یک چیزی را بردارد یا چیزی در بشقاب دیگری بگذارد. کوری مطلق بود و فضای لازم برای لودگی مهیا. غذا را هم با دست خوردیم. بعد مابین غذا و دسر، آرام بلند شدم، خم شدم لبهای الف را پیدا کردم و بیصدا بوسیدمش. بوسه ای در تاریکی.

بعد به این نتیجه رسیدم که زندگی هیچ وقت تمام نمیشود تا آدم بمیرد. آدم کور بشود هم هنوز در مزه ی غذا و بوسه های تاریکی لطف پیدا میکند. نمیدانم این خاصیت تطبیق پذیری من است یا کلا نوع بشر میسازد با شرایط. از اواسط غذا به بعد کاملا به محیط جدید و ظلمات محض خو کرده بودم. میز را میشناختم، الف را پیدا کرده بودم، احساس اضطرابم برطرف شده بود و با حواس دیگرم سرگرم بودم.

من به جای تغییر شرایط سعی به تطبیق با شرایط میکنم. امثال من در زندگی آنقدر پیشرفت نمیکنند. ممکن است یک حداقل هایی را برای خودشان رعایت کنند، اما به هر حال باعث و بانی اختراعات و پیشرفت های جدی در زندگی بشریت نمیشوند. آدمی که راه جدید خلاقی برای حل مسائلش پیدا میکند لابد نمیتوانسته وخامت اوضاع قبلی اش را تحمل کند. من ولی به صورت موروثی این انعطاف را از پدرانم تحویل گرفتم. کاملا مطمئنم که یک مسئله ی ژنتیکیه و پدرم و پدرش هم این قابلیت را دارد و داشتند که در هر شرایطی ادامه بدهند. یک لایه ی محافظت کننده در برابر ناملایمات داریم. پدر من را بگیر بچلان، فشار بده، صدایش در نمیاید. سعی هم نمیکند چیزی را عوض کند. من را بگیر بچلان فشار بده، در جا هوارم در میاید، اما بنده هم سعی نمیکنم چیزی را عوض کنم. نق نق میکنم، ولی حرکت نع. کمر درد من و پدرم را بگیر. هر دو نق و ناله اش را میکنیم، ولی نه من برای کمر و گردن گره خورده ام کاری میکنم نه پدرم. دلیلش دیگه برای من روشنه. ما به صورت موروثی توانایی تحمل درد بالایی داریم. الف اعتقاد دارد من اژدها هستم. چون دستم دیرتر از هر جنبنده ی دیگری میسوزد. ظرف یا نان داغی که امیر را  میسوزاند و از دستش می افتد را من میگیرم میارم مثل یک بانوی متمدن میگذارم سر میز. شاید اثر انگشتم طی سالها محو شده باشد بسکه با چیزهای داغ و آب جوش پرزهای کف دستم را صاف کرده ام.

گارسون آمد و گفت دستم را بگذارم روی شونه اش که برویم صورت حساب را بدهیم. بهترین وقت بود که در تاریکی گم بشویم و از زیر صورت حساب در برویم. ولیکن اگر ما را تا صبح در آن اتاق ول میکردند بعید بود صحیح و سالم دری که لابد در سه چهار متری مان بود را پیدا کنیم. فلذا قطار وار رفتیم دنبالش به آن اتاقی که نور قرمز از آن می آمد و پول تجربه ی کوری مان را دادیم. بعد که گارسون به خیابان راهنمایی مان کرد و چشممان به نورهای خیابان افتاد چند دقیقه جیغ کشیدیم و چشمهایمان را مالاندیم. بعد هم رفتیم پی بقیه ی زندگی و خو کردن به شرایط.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
14 دیدگاه برای “در ظلمات محض
  1. صاب مرده می‌گوید:

    اینجا هم رستورانی باز شد به اسم «The Dark Room»، که در تاریکی مطلق غذا میخوردی. ولی مدت زیادی دووم نیاورد.

  2. دیلا می‌گوید:

    اگه توی ایران چنین جایی بود ملت یحتمل کلی هیجانات سالم و ناسالم میدادن به محیط!
    حالا غذاش ارزش امتحان کردن داره یا نه؟ 🙂

  3. هویجوری می‌گوید:

    وقتی که میدونم نوشته هات جدیده، انگار دارم نون تازه از تنور دراومده میخورم. حال میده

  4. فیل خاکستری می‌گوید:

    من نمیخورم 🙂

  5. soode می‌گوید:

    تجربه اش جالبه البته نه تكرارش

  6. Goldene verstand می‌گوید:

    آفرین. مثل همیشه خیلی خوب نوشته بودی. بیشتر از همه مجذوب این شدم که بشر می تواند همواره لذتی بیابد وحتی در تاریکی از لذت یک بوسه یا غذای خوب به وجد بیاید.

  7. wishmesummer می‌گوید:

    توی یه فیلم لوس دیدم این گارسون ها همشون نابینا نیستم و بعضی هاشون از اون عینک ها می زنن که تو تاریکیو می بینن.
    صحنه بوسه با دو تا آدم سبز که حدقه هاشون گشاده خیلی باید دیدنی می بوده ها!
    😀

  8. غرور و تعصب می‌گوید:

    راستی قضیه خرید لباس عروس چی شد؟
    جشن …

  9. فروغ می‌گوید:

    اسم آقای الف ، رو لو دادی …. D;

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: