بازنشتگی غیر ممکن

خیلی سال پیش بود با اتوبوس میرفتم سمت آبشار نیاگارا. مادام شیک و پیک و مرتب  نسبتا مسنی کنارم نشسته بود که ایرانی میزد. پیر بود و حوصله اش لابد سر رفته بود و سر حرف را که باز کرد از لهجه اش فهمیدم ایرانی نیست. ولی مال یک جای آشنا بود. از من پرسید کجایی هستی و گفتم ایرانی. (پرشین نه، ایرانی). اتوماتیک سوال بعدی این بود که شما مال کجایی؟ گفت استرالیا. جا خوردم. لهجه ی مادام به هیچ وجه مال استرالیا نبود. گفتم کجای استرالیا و گفت سیدنی. گفتم سیدنی بزرگ شدید؟ گفت نه، بیست سال پیش رفتم استرالیا. خیلی کنجکاوم کرده بود که مال کجای دنیاست که تردید ایرانی ها در اعتراف به محل تولدشان را دارد. نهایتا مقر آمد مال عراقه. به جز اون حادثه من ندیدم مردمان مملکتی اینقدر با اینکه کی هستند و از کجا آمده اند دچار مشکل بشوند که ایرانی ها میشوند.

تو دفترمان ایرانی نداریم. نداشتیم. خودم بودم و در قلمرو مسائل ایران پادشاهی میکردم سر کار. تا مدیرم گفت که منشی جدیدی استخدام کرده اند که یک خانوم ایرانی است به اسم مثلا ماندانا. خانوم را ندیدم ندیدم تا دیروز که در آشپزخانه به هم خوردیم. دستگاه قهوه ساز خراب بود و با هم یکم با جای قهوه دونش ور رفتیم و نشد. صبر کردم آشپزخانه خلوت شد و به خانوم گفتم من «فلانی ام» – به فارسی. شوک شد. شاید هم سعی کرد خودش را متعجب نشان بده. به هر حال به انگلیسی و با لهجه ی بریتانیایی که ادایش را در می آورد و واقعا نداشت، گفت من ماندانام. گفتم خب نمیخواهد در محل کار فارسی حرف بزند و قابل درکه کاملا. به انگلیسی گفتم من شنیدم شما ایرانی هستید، ایرونی هستی دیگه؟ منظور من واقعا این نبود که سوال کنم که آیا شما ایرونی هستی. فقط داشتم آشنایی میدادم و مثلا سر حرف را باز کنم. ولی ماندانا گفت نه. من واقعا ایرانی نیستم… موهایش را با هایلایت سوزانده بود،هایلایت زرد. منو یاد این خانومهای بفرمایید شام مینداخت، مدلش آشنا بود ولی در حالی که لبخند عصبی ای میزد گفت «من از ایرانی بودن بازنشسته شدم. هاهاها… خیلی ساله دیگه با ایرانی ها ارتباطی ندارم…هارهار.. فارسی حرف نمیزنم خیلی. دیگه ایرانی نیستم واقعا…هارهار»

فک من زمین بود. به جان خودم، فکم کف آشپزخانه داشت بالانس میزد. اگر محل کار نبود و فیس و افاده ی کارم اجازه میداد شاید میشاشیدم به «بازنشستگی اش» از ایرانی بودن. به اینکه چون چند سال آمده بیرون هوا برش داشته که توانسته ایرانی بودنش را مثل یک کت نخ نمای بیریخت در بیاورد بیندازد یک گوشه و با لبخند و عشوه به من بگوید من ایرانی نیستم. دلم میخواست به رویش بیاورم که خیلی ریدی. اما جایش نبود. در محل کار نمیتوانم از این غلط ها کنم. خودم را زدم به یک خریت عمیق. گفتم ای بابا فارسی هیچ وقت یاد نگرفتید؟ یعنی من خرم و ته لهجه ی فارسی ات مشخص نیست. گفت نه فارسی بلدم ولی دیگه حرف نمیزنم. به خدا اگر رویش میشد میگفت نه فارسی هم یادم رفته. یا کلا هیچ وقت یاد نگرفتم، از بچگی تو ایران به انگلیسی حرف میزدیم.

بعد دلم سوخت. من هم بدجنسم. احساس میکردم برای بلاگم قربانی شکار کردم. تصور کردم خودم رو که یه شیر وحشی هستم که دارم با یه موش بازی میکنم قبل از این در بلاگم سلاخی اش کنم. شاید ماندانا را در موقعیت بدی دستگیرش کرده ام. شاید دلش نمیخواد کسی انگشت توی ایرانی بودنش بکنه. خودم بوده ام آنجا که بی میل بوده ام بگویم ایرانی ام وقتی احمدی نژاد در سازمان ملل دلقک بازی در می آوورد. اعتراف میکنم که در فرودگاه ها جلد پاسپورتم را قائم میکردم یک دورانی. دوران مشکل با ایرانی بودنم. خجالت بابت شرایطی که تقصیر من هم نبود، ولی من قسمتی از این خجالت جهانی بودم. ولی بعد سالها، قضیه به مرور حل شد برام. باسن لق بقیه ی مردم دنیا که کوته نظر و بدبخت هستند و عقلشان به چیزی است که در تلویزیون میشنوند و بخواهند من را بابت سادیسم سیاست مداران مملکتم قضاوت کنند. به من ربطی ندارد که کشور axis of evil اعلام شده یا نع. من را نمیشود از ایرانی بودنم جدا کرد. زبان من فارسی است، من مال تهران هستم. من نوروز را جشن میگیرم. من ایرانی ام. نه مایه افتخار است، نه خجالت. چون من دخالتی در ایرانی بودن و شدن نداشتم. اگر ازم میپرسیدند دلت میخواست کجا به دنیا آمده بودی احتمالا همون ایران را انتخاب میکردم. چون خون پاک آریایی و میهن اسلامی و نمازخانه و بوی پا را کنار بگذاریم، تهش یک چیزی اون کنه ایرانی بودن است که دلچسبه. نمیدونم هم چیه، ولی یک جمع ایرونی را یکجا جمع کن، یک چیکه عرق، یک بابا کرم، یک فال حافظ، سرود ای ایران، شجریان و یک عید نوروز بگذار کنارش و یک هویت غنی، با مزه ، گاهی تلخ، و مجموعا دوست داشتنی داریم که هیچ وقت از هیچ کدوممان جدا نمیشود.

این وضعیت صلح با هویتم خیلی آرامش بخشه. ایرانی گریزی و ایران گریزی و خجالتی در زندگی ام نیست. به همکارهام لغت های فارسی با نمک یاد میدم. رستوران ایرانی معرفی میکنم. عقد ایرانی را توضیح میدهم و قند سابیدن را تفسیر میکنم.  عید نوروز به عید نوروز مرخصی میگیرم و مجبورشان میکنم احترام سال نویم را نگه دارند. معنی اسمم را توضیح میدهم و ترغیب شان میکنم سعی کنند درست تلفظ اش کنند چون اسمم این است و برای دل کسی نمیتوانم به جنیفر یا آلیس یا ماری تبدیل شوم. آهنگ های عروسی مان حتما حتما باید بلا ای بلای اندی کوروس و بابا کرم باشه، آقای صدای همه مان ابی ست و خانوم همه گوگوش و هایده. بت شکن مان نامجوئه و استاد مان شجریان.

با ماندانا در لبه ی سختی ایستاده بودم. نزدیک بود که از لبه پرت بشوم پایین و مسخره اش کنم. بگویم ریدی با بازنشستگی ات. بعد دیدم انتخاب شخصی اش است. ایرانی گریز است. میل شدید به انهدامش را سرکوب کردم و سلاخی را گذاشتم برای بلاگ. گفتم خوشحال شدم از آشناییت. چی بگم دیگه؟ بگم آوورین! بپرسم بگو رمز موفقیت چشمگیرت در اینکه دیگه فارسی حرف نمیزنی چیه؟ خلاصه همین. تلخم کرد. نمیدانم هم چرا. انگار ضربه ی عاطفی خورده باشم یک نفر کشور را من از تنش در آورده انداخته دور. نمیدانم چرا اینقدر سوزنده بود این تراکنش. نمیدونم چرا اون مکالمه ی سی ثانیه ای اینقدر مشغولم کرد. انگار بهم یادآوری شد ایرانی بودن هنوز در نظر عده ای اینقدر چندش ناک است که به یه آدم همزبان که لابد مال همون شهر و روستای توست هم رویت نمیشود اعتراف کنی مال آنجایی.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
27 دیدگاه برای “بازنشتگی غیر ممکن
  1. غزل می‌گوید:

    خیلی خوب بود :]

  2. تیما می‌گوید:

    آخ آخ آی گفتی. من یک بار توی یکی از فروشگاهاای نورث ون از یک خانومه که داشت یک دقیقه قبل فارسی حرف می زد با تلقن، پرسیدم شما ایرانی هستی کفت No. به همین سوی چراغ
    پخش زمین بود فکم. این انکارکننذگان کاشکی لااقل هوشمند تر بودن.

  3. b jam (@b_jamshidi) می‌گوید:

    خب ظاهرن توی تمام خاطرات از این دست (یکی مواجه میشه با یه ایرانی دیگه) کتمان کردن قضیه ایرانی بودن مشترکه. حالا سئوال اینجاست که اگه یه غیر ایرانی از اون شخص همینو میپرسید باز هم جواب یکسان میگرفت یا اینکه این جواب یه ایرانی به یه ایرانی دیگه اس؟

  4. آسوده می‌گوید:

    داشتم با خودم فکر می کردم چطوره که تو تمام این مدتی که آمریکا زندگی کردم هیچوقت مشکلی با پاسپورتم یا اینکه ایرانی بودم نداشتم، که رسیدم به اون جمله ی دلقک بازی احمدی نژاد و سازمان ملل و قضایاش، نا خودآگاه غلاف کردم! 😉

  5. goli می‌گوید:

    kheili khoob toosif kardi, yani man hatta ghiyafeye Mandana ro ham toonestam tasavor konam:)))) besiyar aali

  6. مامان می‌گوید:

    متاسفم براشون! از اصل افتادن این آدما!

  7. رامین می‌گوید:

    من اولین باره که وبلاگتونو میخونم خوشم اومد از سبکتون!
    هرکسی کو دور ماند از اصل خویش….باز جوید روزگاری وصل خویش

  8. لی لی می‌گوید:

    ببین این خیلی عالیه که تو دوست داری جایی رو که توش به دنیا اومدی و بزرگ شدی. دست بر قضا من هم همینطورم 😐
    اما تو رو به خدا این کوبیدن این بیچاره ها رو تموم کنیم. اینکه تو قلم خوبی داری و میتونی طرف رو له کنی هم سر تخم چشمهای ما. اما اونکه انتخابی نداشته توی به دنیا اومدن در یه منطقه خاص جغرافیایی. تو اونجا رو دوست داری، اون نداره. اشکال این ماجرا کجاست؟ اصل و … ابنها هم با عرض احترام و ارادت کشکه!!! اصل اینه که تو سعی کنی آدم خوبی باشی. انسانیت رو رعایت کنی و …. من البته بهت حق میدم در لحظه ناراحت بشی. شاید من هم در شرایطش که باشم، ناراحت بشم. اما حالا که داری مینویسی که دیگه اونجا نیستی. به قول خارجه ای ها کام داون بابا :))

    • دانشمند می‌گوید:

      شاید. راست میگی که طرف میتونه بدش بیاد از جایی که دنیا و آمده و بزرگ شده. اصلا مهم نیست. من خودم ششصد تا سخنرانی کردم همینجا که چرا و از چه چیزهایی مملکتم دل خوشی ندارم. چی هاش کپک زده و از این داستان ها.

      ولیکن این حرفها و اداها و لهجه ها و قیافه ها که من ایرانی نیستم خیلی مصنوعی و خزه. جایی که آدم به دنیا آمده و بزرگ شد یک قسمت لاینفک وجودشه. من اصلا کسی که زیربنای شخصیت خودش رو میتونه اینقدر راحت رد کنه برام عجیبه. کوبیدن هم، خب ببین، بلاگهای روزانه محلیه که آدم بدون اینکه به شخص خاص و قابل تشخیصی توهین کنه، یک تیپ شخصیت و اتفاق رو توضیح بده و تفسیر کنه و هر چه قدر خواست جر بده.

  9. بین التعطیلین می‌گوید:

    نظر «لی لی» متین و نظر شما و پاسختون به ایشون و تصمیمتون به کوبیدن چنین تفکری ، دلچسب تره .
    ولی باید بدونیم با پاره کردن شناسنامه ، نام پدرمون عوض نمیشه.

  10. غرور و تعصب می‌گوید:

    من ایران زندگی میکنم نمیدونم شاید حق با ماندانا باشه شایدم نه
    حق باهاش باشه بخاطر اینکه کل دنیا به ایرانی میگن تروریست

    و حق بمیتونه حق نداشنه باشه اینجور فک کنه چون زشتی و زیبایی و ملیت ادما دست خودشون نیست. ولی میتونه به جای پنهان کردن هویتش. یک جلوه خوب به ایرانیا بده و باعث تغییر عقیده عده محدودی از اون خارجیا بشه

  11. دیلا می‌گوید:

    والله خواهر، تا چند وقت پیش احمدی نژاد بود که باعث سرافکندگی مون شده بود، الان به خدا یه عدیده ای از این نسل به اصطلاح جوون که دستشون رسیده به تکنولوژی و اینترنت، واقعا بیشتر از احمدی نژاد مایه شرمساری شدن.
    هرجوری فکرشو میکنم نمیتونم هضم کنم اینا با خودشون چی فکر میکنن که میرن رو صفحه مجری قرعه کشی مسابقات جام جهانی، یا صفحه لیونل مسی چنین حرفای زشت و جفنگ و آبرو برنده ای میزنن!

    حالا این ماندانا خانم که حکایتش جداست و این اداها نقدش جای خود داره، ولی انصافا امروز با خوندن شیرین کاریهای ملت، از ایرانی بودن مقادیری شرمسار شدم. یا از ایرانی بودن چنین جوونهایی 😦

  12. Sina می‌گوید:

    hala nokte majara inke raeese va baghie hame in mandana ro be cheshme irani vakhareji mibinan ama khodesh mnkere in ghazieh mishe ya shayadam chose kelasesh ro jelo irania faghat miad ke be har hal dar har do surat ghabele dark nist!

  13. "هـ" دوچشم می‌گوید:

    اگه حقوق بازنشستگی خوبی داشته باشه، بدم نیست، لیکن پول خوب است، پول دوست داریم 😐

  14. ربه کا می‌گوید:

    نوشتهاتو خیلی دوست دارم و تقریبا همیشه میخونم و کیف میکنم جالبه برات بگم من 47 سالمه و دختر 16 ساله ام که سایتتو بهش معرفی کردم هم همانقدر که من لذت میبرم نوشتهاتو دوست داره

  15. مریم می‌گوید:

    دانشمند جون خیلی دوست دارم که انقدر فهمیده ای و لهش نکردی. بزار خوش باشه بنده خدا.

  16. Nima2 می‌گوید:

    خوب اول اینو بگم که از نوشتت اونقدر خوشم اومد که اون رو تو فیس بوکم شعر کردم. و اما خدمت شما عارضم که ایرانی‌‌های در غربت معمولا دو جور رفتار غیر متعارف انجام میدن که هر دو یک جور دفاع روانی‌ محسوب می‌شه. گروه اول نوعی حالت وا دادگی در برخورد با شوک فرهنگی‌ دارن و به طور رقت انگیزی سعی‌ می‌کنن حد آقل ظاهری شبیه خارجی‌‌ها داشته باشن. عدم شناخت از ریشه‌های فرهنگی محیط جدید باعث می‌شه که این شخصیت جدید فقط کاریکاتوری از یک انسان غربی باشه بدون اینکه مؤلفه‌های اصلی‌ اون درک شده باشه. ماندانا خانوم شما تو این دسته جا میگیره. اما گروه دیگه که عجیب تر هستن موزه تهاجمی نسبت به محیط تازه اتخاذ می‌کنن. اینا همونایی هستن که مثلا میان استرالیا و بعد ادعا میکنن که این آزی‌های دهاتی هیچ چیزی ندارن و یه تاریخ ۲۰۰ ساله قاعدتا فرهنگی‌ برای اونا ایجاد نمی‌کنه. این گروه دائم دیگران رو به نژاد پرستی‌ متهم می‌کنن و به طور اقرار شده‌ای به تاریخ ۲۵۰۰ ساله خودشون می‌بالن.

    از اینها که بگذریم رفتار ایرانی‌‌ها که از هم فرار می‌کنن برام جالبه و بسیار خوشحال میشم نظر تورو هم در این مورد بدونم.

    موفق باشی‌ دانشمند عزیز

  17. Babak می‌گوید:

    خوش به حالت که این قدر خوب و قوی هستی و تونستی هویتت رو نگه داری. ولی کاش این قدرت رو داشتی و میموندی توی وطنت و از اون کنه هویت ایرانیت لذت ببری و هر چقدر دلت خواست زندگی دیگران رو قضاوت کنی.

  18. م . م . می‌گوید:

    جناب nima2 عزیز : اولا که مطلبی را در فیس بوک ( شیِر ) میکنن و نه شعر . بعدشم( موضع ) اتخاذ میکنن و نه موزه . پاینده باشید .

  19. Mehdi می‌گوید:

    ba kamal ehteram, be nazare man mohemtar az hame ina bayda yademun bashe ke har kasi tori ke dust dare zendegi mikone va chera ma bayad assan beporsim kojayi hassi ya har chize digeyio?! va badtar az un taze beshinim gezavat konim! Toro khoda yekam yad begirim saremun tu kare khodemun bashe

    • دانشمند می‌گوید:

      چرا آدم میپرسه کجایی هستی؟ به همون دلیل که میپرسه اسم شما چیه؟ اینکه آدم کجاییه خیلی خیلی مسئله ی طبیعی و ساده ایه. وقتی کسی دوست داره پنهانش کنه یا وانمود کنه کسه دیگه ایه طبیعتا جای قضاوت داره.

      بنده رنگ موی طرف یا قیافه اش رو قضاوت نکردم. مطمئنم هیچ کس هم ایرانی بودنش رو قضاوت نمیکنه ! ولی پنهان کردن یه مسئله ی به این سادگی مسخره است! و قضاوت هم میشه… این ادا اصول ها که شما و الباقی یاد گرفتید که قضاوت نکنید حرف مفته. اتفاقا آدم باید بدونه رفتارهاش همیشه قضاوت میشه. چیزی که آدم هستش و درش نقشی نداشته نباید قضاوت بشه. میتونی بیای بگی رنگ پوست و کشور محل تولد و نژاد و قوم و زبان رو قضاوت نکن. ولی نمیتونی بیای بگی رفتار گه کسی رو قضاوت نکن.. فکر کنی یه ذره میفهمی حرف مفتی رو میزنی که یکجا در یک شرایط دیگه شنیدی !!

  20. ناشناس می‌گوید:

    شخصا هیچ وقت به ایرانی بودنم افتخار نکردم، اگه ایران مثل ۱۳۰۰ سال پیش هم باقی می موند باز هم افتخار نمیکردم. خیلی سادس…فرهنگ و سنتش رو دوست ندارم و این یه چیز کاملا شخصیه اما مسخرس که فکر کنم میشه پشت دابل سیتیزنشیپ و رنگ مو و حرف زدن به یه زبون دیگه قایمش کرد. در کل دست گذاشتن روی حقیقت های دوست نداشتنی زندگی آدمها ناراحت کنندس.

  21. مریم می‌گوید:

    babak
    خیلی خوب گفتی.. تعصب روی ملیت و هویت و این مزخرفات تفکر آدمای همچنان سنتی ه هر چند تحصیلکرده و خارج نشین هم باشند. این احساس شما دانشمند همون حس کنجکاوی و قضاوتیه که ایرانیها نسبت به هم دارند.. الحق شما هنوز یک ایرانی هستید! :/

  22. مریم می‌گوید:

    امیدوارم متوجه منظورم شده باشید که حس و عصبی شدن شما نسبت به ماندانا قابل نقد و نادرسته.. نه انتخاب شخصی ماندانا.. اگه سر فرصت ازش می پرسیدید چرا؟ حتما جوابهایی براتون داشت. پس بدون هیچ اطلاعاتی از تفکر و گذشته ماندانا نشستید دارید یه جمله اش رو قضاوت می کنید.. خب اون ماندانا(ایرانی) حق داره با امثال شمای ایرانی(دانشمند) معاشرت نکنه و قطع رابطه کنه بخاطر همین اخلاق ایرانی تون؟ بله حق داره

  23. مریم می‌گوید:

    🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: