ملال عصرهای خانه داری

در یک حباب زندگی میکنم که به سطح آمده. مسائلم به غایت سحطی شده اند. به خودم می آیم و متوجه میشوم موضوع صحبتم با تمام آدمهای دور و برم حول انتخاب عکاس عروسی و لباس عروس و کت شلوار داماد دور میزند. الف میگفت دقت کردی یک ماهه که وبلاگ ننوشتی؟ این یک نشانه است. نشانه ی اینکه  زندگی مرتب است و روتین و روزمرگی بر من غالب شده و نگرانی هایم بسیار سطحی اند و مغزم به جلبک شبیه شده و چیزی خاطرم را مکدر نمیکند. نوشتن از بهروزی و شعف ات هم تا یک جایی جالب است و از یکجا به بعد میشوی عن تپه ای که متوجه نیست دنیا پر از ناملایمات است و او زیر یک سرپناه تخیلی، در یک جای خیلی دور ایستاده، و نهایتا بیشتر احمق به نظر خواهم آمد تا وبلاگ نویس روزمره.

در یک روزنامه ی محلی داشتم یک نوشته ی کوتاه میخواندم راجع به تفاوت روحیه ی کانادایی ها و روسها. طبق نظر نویسنده ی نوشته، یک کانادایی متوسط غالبا تصور میکند که زندگی خوب و شیرین است و شادی و رضایت برای همه فراهم است، به جز موارد خیلی استثنایی و حوادث ناگواری که صرفا به علت بخت بد اتفاق می افتد، زندگی مجموعا شیرین و راضی کننده است. یک کانادایی متوسط از شاد بودن احساس گناه نمیکند. در حالی که در نقطه ی مقابل، روسها به علل مختلف تاریخی، آب و هوایی، تزار، انقلاب، استالین و لنین، فساد، اقتصاد و سیاست مافیا زده، اصولا تصور میکنند که زندگی ملغمه ی درد و رنج جانکاه است و خوشی هایی هم که مابینش گیرشان می آید، زودگذر و از شانس است و دوامی نخواهد داشت. نهایتا یک روسی متوسط از شاد بودن معمولا احساس گناه میکند. نویسنده ی نوشته گفت بود، روسها برای درد احترام قائل هستند و درد را لازمه ی پخته شدن میدانند. ادبیات کلاسیک روسیه سراسر خمیر شدن و پخته شدن و سوختن روح انسانهای تحت رنج و مکافات است. به نمونه هایش هم از داستایوفسکی و تولستوی میشود اشاره کرد. نکته اش این بود که من حدس میزنم روحیه ی ایرانی در مورد شادی و فلاکت به روسیه نزدیک تر است. من هم روح آواره ای هستیم که میان خوشی کانادایی و درد روسی گیر کرده ام و نوسان میزنم.

کار باعث میشود دو شقه بشوم. شقه ی سر کار که جدی و حریص و جنگنده است و شقه ی خصوصی  که عاشق و تنبل و کثیف است. سر کار عادت کرده ام سیاست زده باشم. سعی کنم معنای بین جملاتی که گفته میشود و جملاتی که گفته نمیشود را بخوانم. سر کار حریصم. دو قران ده شاهی را بالا پایین میکنم. سر اضافه حقوق و ساعت کاری قشقرق به پا میکنم. کار بیشتر صحنه ی یک کارزار است که باید در یک پیکار با رئیس حاضرم پیروز بشوم و در یک پیکار دیگر اجازه بدهم ببرد تا بالانسی بین خواسته های من و فرمایشات رئیسم برقرار بشود. به جز دقایق نادر زودگذری که سر کار مجبور میشم به ملاجم فشار مختصری بیاورم در اغلب اوقات نیازی ندارم زور ذهنی خاصی بزنم. مسئله بیشتر مدیریت نیروی انسانی و حرص انسانی و روابط پیچیده شان است تا یک مسئله ی تکنیکی ِ صفر و یکی. بعد از کار مغزم را خاموش میکنم. روی موبایلم بازی میکنم. غذا درست میکنم. توی بغل الف قائم میشوم. نه کتابی میخوانم نه فیلمی میبینم که بخواهد مغزم را به بازی بگیرد. یک طورهایی در وضعیت بی وزنی و خاموشی هستم.

اینطوری است که شبهای زیادی از سر کار میرسم خانه، الف که تا دیر وقت سر کار است. کتاب آشپزی باز میکنم، یک چیزی انتخاب میکنم، میروم سوپر سر کوچه، سبزی و گوشت غذا را میخرم، میایم آشپزی میکنم. خیلی مصر هستم قورمه سبزی را مثلا به منتهای بی نقصش برسانم. هاه. هر وقت ظرف میشورم بیهودگی  زندگی ام بیشتر توی ذوقم میزند. بیهودگی، عدم داشتن دغدغه و غم. احساس میکنم لابد زندگی ام را دور میریزم با پخت و پز و خانه داری احمقانه ام. یک جا شنیده بودم و اینجا هم نقل کرده بودم، زندگی های نظیف نشانه ی عمرهای بیهوده ی تلف شده است. بعله، به غایت زندگی ام نظیف است در این ایام. از احساس رضایت و خوشی ام احساس گناه میکنم. قسمت روسیه زده ی فرهنگم با قسمت جوگیر کانادایی ام کشتی میگیرند. قسمت ایرانی ام را هم حلق آویز میکنم روی فیسبوک. 

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
10 دیدگاه برای “ملال عصرهای خانه داری
  1. zbanoo می‌گوید:

    خیلی خوب بود. لطفا در مورد این موضوعات (یا ناموضوعات) بیشتر بنویس چون اینها هم مخاطب خودشونو دارند!

  2. مریم می‌گوید:

    دانشمند به دل می نشینی …چرا انقدر دوست دارم دخترو؟

  3. مریم می‌گوید:

    دانشمند به دل می نشینی..چرا انقدر دوست دارم دخترو؟

  4. مامان می‌گوید:

    آخ که من دلم برای روزگار کانادایی و بی غمی لک زده!

  5. سروين می‌گوید:

    هميشه خيلي توي عمق بودن همون قدر بده كه هميشه سطحي بودن! بعضي وقتها لازمه آدم بياد رو سطح نفس بگيره تا أعصاب داشته باشه براي موضوعات عميق! خوشي عروسي به سطحي بودن اشِ. دوست داشتي به جاش انتگرال سه مجهولي حل كني تا رسما و شرعا به عقد همديگه در بيايد!!! ؛)) حالا چه خوشي كوتاه و چه دائمي قرار نيست با فلسفه گند بزنيم بهش!

  6. ناشناس می‌گوید:

    یک سرگرمی برای خودت درست کن مثل نقاشی، ورزش، شعر، ساز یا یه سرگرمی عجیب و غریب. این برای زندگی و زنده موندن لازمه.

  7. گردآفرید می‌گوید:

    خوب گفتی هر وقت زیادی به خونه زندگیم می رسم احساس پوچی می کنم… منتهی اصلا شلخته نیستم فقط فهمیدم عمرم کوتاهه و هزاران تجربه جدید منتظره

  8. امیر حسین می‌گوید:

    حرف دل میزنی . خدا رو شکر فعلا دغدغه فکری داریم و حالمون بخاطر مواردی گرفته است وگرنه فبلا ها از این روز مره گی داشتیم میمردیم …. واقعا هم خودا رو شکر که غم هست !!!

  9. امید می‌گوید:

    خیلی نوشته جالبی بود. نمیدونستم روسها هم مثل ما ایرانی ها از درد و رنج خوششون میاد.
    سعی کن از ایرانی بودن استعفا بدی و کانادایی زندگی کنی دانشمند.

  10. Nima می‌گوید:

    ماها همه طوری تربیت شدیم که از خوش بودن احساس گناه می‌کنیم. از اون بدتر اینه که احساس ابتذال هم می‌کنیم که این یکی‌ واقعاً توجیه نداره!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: