در آستانه سال نوی نود و چند*

با یکی از مدیران سر کارم کشمکش دارم. سر هر قدمی باید جنگ و جدل کنیم. من هم موجود آسان گیر بیخیالی نیستم. یک سری اصول در کله ام دارم و از آنها پایین نمیایم. هر چه قدر احمقانه. اینست که با آدمهایی که مثل خودم سخت بگیر هستند نمیشود مسائل را راحت حل کنم. مدیر مذبور به روشهای غیر مفید و کند اصرار دارد. من انکار، او اصرار. هفته ی اول شروع پروژه اصرار داشت که بودجه ی پروژه اش کم است و نمیتواند هفته ای یک بار من را با هواپیما بفرستد جزیره. میگفت با کشتی برو. مکالمه مان صحنه ی جنگ بود. من میگفتم که پرواز دوازده دقیقه است. با کشتی باید یک ساعت و چهل پنج دقیقه اقیانوس را تماشا کنم. میگفت ارزانتر است. میگفتم پول تاکسی تا اسکله کلا چهل دلار کمتر از پول این هواپیماهای ملخی میشود میگفت شیش هفته بری و بیای ضرب در چهل دلار میشود یک مقدار قابل توجه. تیر آخر ترکشم را در کردم و گفتم از جیب خودم حاضرم تفاوت بین کشتی و هواپیمای ملخی را بدهم و هفته ای شیش ساعت وقت خودم و شرکت را دور نریزم. نهایتا راضی شد. اما اضافه کرد ما خیلی با کشتی میریم و میایم، نمیدانم چرا اینقدر سخت میگیری.

دو هفته بعد از شروع پروژه باز یاد آوردی کرد که بودجه ی کمی دارد و از من خواست که فقط هفته ای شانزده ساعت، ساعت رد کنم. گفتم که قلی جان، دارم هفته ای سی و دو ساعت روی پروژه ات وقت مینمایم. جواب داد که اصلا، ابدا، ابدا، نباید، جا ندارد. شونزده ساعت بیشتر کار نکن. گفتم روی چشمم. بعد یک جمله ی کوتاه هم اضافه کردم که پس این راپورتی که تا نصفه نوشتم را ادامه ندهم؟ چون این هفته هیژده ساعت، تا همین الان زمان رد کردم. بعد دید که راپورت را میخواهد، اصرار و ابرار که در عرض سه ساعت جمعش کن. خلاصه سر چهل دلار و دو سه ساعت با من چک و چونه میزند. من خو ندارم به این کنس بازی ها. آن هم روی ساعت و پول و بودجه ای که مال خود طرف هم نیست و داریم در مورد جیب یک کمپانی صحبت میکنیم که سالی سی بیلیون درآمد دارد.

خلاصه صبح ها پا میشوم، زیر دوش مکالمه را با طرف ادامه میدهم. توی ذهنم به همه ی هیکلش میرینم و میگویم بلد نیستی پروژه را مدیریت کنی و از روز اول که مشکل بودجه داری مشکل من نیست. تویی که سه برابر من حقوق میگیری، خیلی گه میخوری از من میخواهی کار کنم ولی ساعت نزنم. عمه جانت را با کشتی بفرست جزیره، من با هواپیما میروم. خلاصه تا موهایم را خشک کنم و کرم پودر را بمالم و خط چشم را بکشم مشاجره ام با مدیرم چنان در ذهنم بالا گرفته و الفاظ رکیکی وارد بحث مان شده که ناچارم استعفا بدهم و از کارم بیرون بیایم. بعد عطرم را میزنم و احساس میکنم از نظر روحی آماده ی رویایی واقعی با طرف شده ام.

باری، مادرم آمده به بلاد کانادا برای عید نوروز. یک گوش مفت پیدا کردم و بعد از ظهرها از مدیرم برایش میگویم. مادرم هم حرص میخورد میگوید خدا لعنتش کند. بعد میرویم چرخی میزنیم. دیشب رفتیم یکجا از روی آتیش پرید و آش رشته خوردیم، در ساحل راه رفتیم و تا باران زد برگشتیم. امشب بناست سفره ی هفت سین بچینیم و فردا صبح عید کنار هم بشینیم. قاعدتا فردا نباید به مدیرم فکر کنم. باید حس و حال عید داشته باشم. اما ندارم. هیچ حس عید ندارم. چهارشنبه سوری هم عیدم را زنده نکرد. نوروز و هفت سین در من مرده. عدسهایی هم که گذاشتیم سبز نشده هنوز. مگر اینکه در دوازده ساعت آینده تقی به توقی بخورد و حس نوروز در من زنده بشود.

* از مردگی نوروز بگویم که خدا شاهد است در هنگام نگارستن این نوشته هر چه قدر فشار آوردم نتوانستم صد رد صد بگویم سال جدید نود و چهار است یا نود و سه. اگر امروز در سوپر آریا ی مرکز شهر ونکوور زن دیوانه ای را سبزه به دست روئت کردید که میپرسید امسال چه سالیه، انگار که از  آینده برگشته به الان، خودم هستم. شک نکنید.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
11 دیدگاه برای “در آستانه سال نوی نود و چند*
  1. stasharrofi می‌گوید:

    سبزه‌های سوپر آریا که بی‌ریخته (حالا از من گفتن). تقاطع Denman و Comox یه جایی هست که سبزه‌هاش خیلی بهتره. امسال هم سال نود و سه می‌شه. می‌تونی خیلی شیک بری تو بگی سال نود و سه‌تون مبارک 🙂

  2. مامان می‌گوید:

    منم امسال دارم به خودم به زور حال و هوای عید میچپونم!‌ اما خیلی موفق نیستم!

  3. man می‌گوید:

    Eydet mobarak 🙂

  4. امیر حسین می‌گوید:

    روز عید رو تعطیل کردیم و خونه موندیم و خیلی حس عید داد …

  5. Ashena87 می‌گوید:

    سلام منم دقیقا با رئیسم به تارگی مشکل پیدا کردم وقتی چهار روز پیش وبلاگتونو خوندم خیلی زیاد احساس همدردی کردم باهاتون … مخصوصا اون قسمت بگو مگوهای زیر دوش …

    • mss می‌گوید:

      من از اون سر دنیا و از شرق آسیای خراب شده، هروز این جرو بحث های زیر دوشو دارم. با رییس، زیردست، پلیس مفسد، گارد هوس زبون نفهم و…. وقتی اینو میخوندم مثل این بود که خودم این نوشته بودم! 😦

  6. هویجوری می‌گوید:

    قشنگ بود…

  7. shahrzad می‌گوید:

    دیروز از ونکور پرواز داشتم به ویکتوریا هی‌ چش چش می‌کردم ببینم دانشمند و میبینم آیا؟

    هر وقت هم دارم کلی‌ مشعوف تواین Down town راه میرم، به خودم میگم چطور این دانشمند دلش میاد به این نخوچی یه نقلی و خوشگل بگه ته دنیا! نگو که تقصیر ریس اصلا

  8. امید می‌گوید:

    پیج موسیقی رو که لایک نکردی!
    حداقل عکس رو لایک کن خانم الف!
    https://www.facebook.com/pages/بهترین-عکس-های-جهان/778290275518678

  9. داری عروس می شوی و کدام عروسی وقت وبلاگ نویسی دارد، هر چند ما منتظران کف کرده باشیم:)

  10. غرور و تعصب می‌گوید:

    وای خدا چقد این رییس تقریبا محترم شبیه به مسءول ماست
    یه مسعول داریم که بالاتر از اون یه سرپرست نشسته
    اتفاقا کار ما هم پروژستاین ادم به حدی داغونه که حال منو داره بهم نیزنه.
    دقیقا بعضی روزا که بیدار میشم فکر اینکه میخام ریخت گهشو ببینم حالمو بد میکنه.
    مازوخیسم و سادیسم داره خاک بر سر.
    لذت میبره از اذیت دیگران.
    بیشور

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: