داستان سیگارهایی که با نانا نمیکشم

نانا منشی شرکت است. یکی از دویست تا منشی شرکت. نانا در عصری که دیگر کسی کتاب نمیخواند، کتابخوان است. اینقدر جدی است که کلاب کتابخوانی دارد، و میرود برای کتابهایش امضاء میگیرد از نویسنده. نانا مظلوم است، به هیچ درخواستی اعتراض نمیکند. منشی رئیس بزرگ است اما گاهی میاید میزهای مارا هم تمیز میکند. شاید چهل چهل و پنج ساله باشد. موهای بور کوتاهی دارد. چشمهایش به غایت آبی است. عینک میزند، همیشه پیرهنهای ساده و نسبتا تنگ و مشکی میپوشد. روی پیرهن مشکی یک ژاکت مشکی میپوشد. بعضی موقعها دستمال گردنهای رنگی میبنند که به نظر من مسخره میایند. ولی خودش لابد دوست دارد. کفشهای تخته صاف مشکی میپوشد و بعضی موقعا یک اندک آرایشی میکند. نانا تنها است. شوهر یا بچه ای ندارد. نانا با مک دوست جون جونی بودند. نانا با مک میرفتند پایین سیگار میکشیدند و در مورد رئیس بزرگ بدگویی میکردند. من میدانستم دارند از رئیس بزرگ بد میگویند. منشی هایی مثل نانا از کارمندان فرودستی مثل من که دلگیر نمیشوند. منشی ها اگر عقده ای باشند، کون بوس رئیس ها هستند و با کارمندان جزء خورده شیشه دار برخورد میکنند. ولی اگر انسان خوبی باشند به کارمندان جزء لطفهای کوچک میکنند و کینه ی رئیسهای بزرگ را همیشه در دل دارند. نانا اینطور آدمی است. میتوانیم با هم پشت سر رئیس بزرگ غرغر کنیم. من میتوانم بگویم نانا دو ماهه صورت حساب پارکینگ و بنزین و بلیط هواپیماهایم را وارد نکردم، وقت نمیکنم. و نانا میگوید من برات وارد میکنم. بده. من میگویم نه، و نانا اصرار میکند. نهایتا وسط شرکت بلند میشوم محکم بغلش میکنم و میگویم نانا، نه. تو کارهای ما رو نباید بکنی. جزو کارت نیست. خودت به اندازه ی کافی دردسر داری.

مک از این کارها برای کسی نمیکرد که نانا میکند. مک مرد خوش تیپ، گی میان سال به شدت سرخورده ای بود که به گفته ی خودش بارها عاشق شده بود و قلبش را له کرده بودند. او از ونکوور، کار، رئیس بزرگ و مردهای هوس بازی که قلب نازکش را بارها له کرده بودند مکدر بود. آنقدر مکدر بود که به رئیس بزرگ اعلام کرد قصد دارد برود یک ماه و از دفتر تورنتوی شرکت کار کند و بر میگردد. مک رفت و البته ما همه میدانستیم برنمیگردد. چه بسا حتی مرد مهربانی در تورنتو پیدا کند.

اینها مسئله ای نیست، مسئله اینست که پای سیگار نانا نیست. و نانا نمیداند دق دلی اش از رئیس برزگ را بین پک های محکم سیگار به کی بگوید. فلذا بعضا سر میز من پیدایش میشود. در حالی که دارد میلرزد. میگوید چطوری؟ میگویم خوب. و بعد متوجه میشوم در وقع سوالش از من برای این بود که من بپرسم تو چطوری و او بگوید افتضاح. مسئله اینست که میزش رو به روی دفتر رئیس بزرگ است و من هم میز موقتم سه متر با دفتر رئیس بزرگ فاصله دارد. هر دومان به شدت از رئیس بزرگ میترسیم. بازویش را میگیرم و میکشم میبرمش دو سه متر دورتر و دوباره آروم میپرسم چی شده؟ چطوری؟ نمیفهمم چه میگوید  با آن صورت برافروخته و کلمات تیکه تیکه، ولی ظاهرا قصد داشته بین روز برود جیم یا برود پیاده روی یا همچین کاری و رئیس بزرگ اعلام کرده که نه خیر من دو تا جلسه ی مهم دارم و باید این اطراف باشی. ساک جیمش در هم بر هم گوشه ی میزش بود. دستش را کشیدم و بردمش توی راهرو نزدیک آشپزخانه و گفتم میخوای بریم یک سیگار بکشی؟ من مک نیستم و سیگار هم نمیکشم ولی میتونم وایستم تا تو سیگارت رو تموم کنی. خندید، گفت نه، اوکیه.اوکی ام. فقط باید به یکی میگفتم رئیس بزرگ رو.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
4 دیدگاه برای “داستان سیگارهایی که با نانا نمیکشم
  1. صاب مرده می‌گوید:

    همه شرکت ها مثل هم هستن، مهم نیست کجای دنیا باشی. جالبه، نه؟

  2. آسوده می‌گوید:

    چرا اینجوری می نویسی؟ خیلی تکراریه

  3. ریما می‌گوید:

    سیگار کشیدن دم در خونه وسط مهمونی، کنار پیاده رو خیابون وسط کار، وسط کلاس، دم هر چی و وسط هرچی یه حال و هوای خاصی داره.
    یه جورایی از جایی که چند دقیقه پیش بودی و از آدمهایی که باهاشون مجبور به معاشرت بودی کنده میشی و حس میکنی که از یه زاویه بالاتر به دنیا نگاه میکنی. اگه شریک جرم هم داشته باشی، مخصوصا الان و اینجا که سیگار کشیدن کار مذمومی به حساب میاد، خیلی بی دلیل احساس نزدیک خاصی بهش پیدا میکنی و ممکنه اسرار دلت رو هم با دود سیگار از کنار گوشه های قلب ات ول کنی تو هوا. دوست ناباب قبل از هر چیزی یه دوسته، و تاثیرش هم از ذغال خوب خیلی بیشتره.
    پ.ن. اینجوری شد که من هم با آقای م.م.ع. که معرف حضور هست خیلی نزدیک شدم 🙂

  4. نگار می‌گوید:

    تو شركت ما مهمترين تصميمات زماني گرفته ميشه كه رييس با بچه ها به صرت تيمي ميرن و تو تراس سيگار ميكشن…عشق به ريييس و فضولي در مورد تصميمات گرفته شده بارها حس حسادت منو تحريك كرده كه بد نبود منم سيگاري بودم ها…. 🙂 نوشته جالبي بود لذت برم كلي…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: