عاقبت های زندگی

یک بار تو پرواز برگشتش از ایران یک مادر و بچه میان میشینن کنارش. کلیشه ی این صحنه، پنج ساعت ونگ و ضجه ی یکریز طفل و سرخ و سفید شدن مادر است. مادر بچه تا میرسد به مسافران صندلی جلو و کنار و عقب نفری یک بسته کادو میدهد از طرف بچه ی یک ساله اش. داخل بسته گوشی ژله ای بوده که مسافران اطراف از صدای نعره ی بچه کر نشوند به علاوه ی تعدادی شکلات و آب نبات برای شیرین کردن دهن تلخ شده ی مسافران اطراف از ونگ های لاینقطع بچه. امیر تعریف میکرد که بچه حدودا یک ساله بود و بی اندازه با مزه و خوش خنده.  میگفت بچه لام تا کام نه ونگ زد، نه نعره کشید. نق و نوق هایی کرد اینجا و آنجا ولی اون گوشی های ژله ای ضد صدا اساسا بی مصرف ماندند.

میگفت صندلی بین من و مادر و بچه خالی بود، مادر بچه را گذاشت وسط و دسته ی صندلی خودش را برداشت که بچه روی پای مادرش بخوابد. بین خواب و بیداری، گویا بچه بیدار شده و در اون گیجی و خواب آلودگی امیر را با بابایش اشتباه میگیرد. پا میشود میاید سمت امیر از دسته ی صندلی بالا میرود و دست امیر را میگیرد و میخندند به هم. ثانیه ای قبل از اینکه کاملا خودش را در بغل امیر بیاندازد متوجه خطا در شناسایی بابا میشود و با ناامیدی به سمت مادرش بر میگردد. به اصرار من امیر این قصه را بارها برای من تعریف کرد.

اصولا روابطش با اطفال خوب است. روحیه ی لطیف و شوخی دارد که با هیکل گنده و ریش زمختش تناسبی ندارد. اما مثلا شنبه تا صبحانه هامان را آورند و بچه ی سه ماهه ی یکی از بچه با یک محاسبه ی دقیق تا غذا آمد شروع کرد به نق نق، امیر پاشد بچه را از پدر مادر گرفت، املت داغ و هیجان انگیزش را رها کرد و رفت توی یک راهروی خلوت نزدیک میزمان بچه را راه برد. ده دقیقه بعد بچه را پس آورد، در خواب هفتم. دور میز پدرمادرهای حاضر، و من، از این تبحرش در بچه داری تعجب کردند. آمد نشست، صبحانه ی سرد شده اش را خورد و گفت خیلی خوشمزه است، انگار نه انگار. توی راه برگشت گفت این بچه چه قدر جالب بود، خودش را میچسباند، پهن میکرد خودش را در بغل آدم.

من میخواهم این صحنه ها را شخصی تر و واقعی ترش را ببینم. من و بچه ام و پدرش، بچه ام از خواب پا بشود و برود به امیر بخندد و خودش را کامل در بغلش بیندازد. من این را میخواهم، ما بین تمام عاقبت های ( لابد هیجان انگیز تر) دنیا.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
9 دیدگاه برای “عاقبت های زندگی
  1. سيب می‌گوید:

    پيش به سوي واقعيت :)) البته واقعيت بچه دار شدن از اون واقعيت هاي بسيار سنگينِ كه زندگي آدم رو انچنان تغيير ميده كه نميدوني از كجا خوردي!! :)) من كه از زندگي واقعي ام خيلي راضي ام اميدوارم تو هم زودتر به ارزوي شيرين ات برسي. البته فكر كنم آقاي الف آماده ترِ.

  2. ر- ک می‌گوید:

    یه جوری از بچه داشتن حرف میزنی که آدم یهو دلش میخواد سریع مامان شه:-)

  3. مامان می‌گوید:

    یکی از شیرین ترین حس هاست!

  4. ahkeintor می‌گوید:

    بنظرم خیلی کار سختیه ! احتمالا از معدود چیزهایی که اصلا درکش نمیکنم ! اصلا

  5. سولماز می‌گوید:

    اینا عواقب ازدواج کردن! آدم به ۱ سنی میرسه که فکر میکنه اگه این بچه مال خودش باشه چی میشه!

  6. هویجوری می‌گوید:

    آقا من فقط میخواستم لایک کنم ولی گویا لایک نداره. مجبورم کامنت بزارم، متوجهی… 🙂 مطلب شما را «پسندیدم.»

  7. sherry می‌گوید:

    قشنگ نوشتی، رابطه ی من هم مثل امیر تو با بچه ها به همین خوبی هاست، اما با اینکه دیگه تقریبا دیر هم داره میشه یا کمی شده، ولی نتونستم با خودم کنار بیام و برای حس خودخواهانه ای که طبیعت در من گذاشته، راضی بشم کسی را وارد این دنیای کثیفی کنم که به نظرم هر روز هم داره بدتر میشه، وقتی توو ایران بودم فکر می کردم ایران نمی خوام بچه دار بشم حالا که آمریکا هستم یک جور دیگه بدتر می ترسم از اینکه کسی را وارد این دنیای نکبت بار کنم که چه بفهمی یک جور بد است چه نفهمی یک جور دیگه!
    به هر حال امیدوارم که حق با شماها باشه و آینده بهتر از آن چیزی باشه که به نظر من میاد.

  8. Nassim می‌گوید:


    فکر کنم خودشو دیده بودی 🙂 پس واقعا خوش به حالت 🙂

  9. دکتر پرنسس می‌گوید:

    خانم دانشمند ما هم الآن در همین مقطعی. در بین داد و فریاد و گریه لحظات شادی هست که با هیچ چیز نمیشه عوضشون کرد. اصلا لذتی که در خوردن اون چای سرد صبحانه هست در خوردن یه پرس چلوکباب نیست. آی گفتی ولو شدنشون تو بغل آدم. دخترک ما که با همین کار دل مسیح رو برده. اما یادت باشه که اوایلش سختترین کار دنیاست یعنی آدم همزمان دو تا دکترا بخونه راحتتره. گفتم که مثل من جا نخوری وگرنه که صد در صد ارزششو داره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: