در انتظار پدر

نمیتوانم یک مسائلی را توضیح بدهم. نمیشود داستانی که بابا و همه مان را با او له کرد را هیچطوری گفت. نمیشود آنچه گذشت را شرح بدهم اینجا و زیر این عنوانی که دوست و آشنا و دور و نزدیک میدانند من مینویسمش. اما وقتی من پنج ساله بودم چنان طوفانی بابا را زیر و رو کرد که هیچ وقت خانواده ی ما را آنچه که قبلا بود نکرد. من خاطرات خیلی محوی از قبل از پنج سالگی ام دارم. تمام آن خاطرات محو اما نورانی اند. بابا در مرکز آن خاطرات هستند. در گالانت او در جاده چالوس هستیم و گوگوش میخواند و من صندلی پشت، پشت سر راننده بچگانه میرقصم. خاطرات محوی دارم وقتی از ماموریت میامد و برای من همیشه یک کادوی بزرگ می آورد. بعد صاعقه زد و راهروهای عجیب غریب بیمارستانهای عجیب دوران جنگ یادم میاید و دیگر هیچ. سه ماه برای تشخیص پزشکی روانه ی آمریکا شد و من هر شب از مادرم  پرسیدم بابا کی برمیگرده. بعد از برگشتن بابا از آمریکا انگار قسمتی از مغزم که خاطرات را ثبت میکند به رشد کامل رسید و هر آنچه بعد از آن نقطه ی عطف تاریخی اتفاق افتاد را درست و درمان ثبت کردم. همه چیز روشن است.

من آدم پر گره ای هستم. منظورم از گره اینه که یک جاهایی، یک چیزی هست که باید خیلی به درون خودم چاه بزنم تا خودم را بفهمم و آخر هم نمیفهمم. روابط ام هم با پدر مادرم هم بعضا دچار همین گره های شخصی ام است. مجموعا آدم شفیق و دلسوزی نیستم. مثل یک ربات تصمیم میگیرم، و احساسات در مسائل دودوتا چهار تای زندگی ام نقشی ندارند. بعد از مهاجرت هم از صورت آن دختر ساده ی بی شیله پیله درآمدم و لباس گرگی تنم کردم. لازمه ی بقا بود. انتخاب بین سالم نگه داشتن مشاعرم بودم در تنهایی و برگشتن به کنام مادر.  چند شب پیش به الف میگفتم اگر الان تو را میدیم دیگر شخصیت و روحیه ای نداشتم که آنقدر خالصانه عاشقت بشوم. دیگر آنقدر پاکباز نیستم که در بیست و دو سالگی بودم. الان حسابگر و حسابرس شده ام.

باری، دور نشوم. پدرم مرد معمولی است از بیرون که نگاه میکنی. یک کارمند معمولی بود. یک زندگی معمولی داشته. زن و بچه دارد، بازنشسته است، در زندگی اش یک انقلاب و یک جنگ را از سر گذرانده. به خیلی چیزهایی که میخواسته نرسیده. در زندگی اش تجربه ی سوزاندن کتاب های محبوبش را داشته، شرابش را در توالت ریخته، حقش زیاد خورده شده، بابت روزه خواری اخراج شده، و بابت عشق یکبار در دبیرستان رفوزه شده. او هر چی که به دست نیاورد را برای من و برادرم خواسته. و همین. الان چکیده ی زندگی اش میشود من و برادرم و بچه های برادرم. کارهایی که او نکرده را ما میکنیم. جاهایی که نرفته، ما میرویم، عکس میفرستیم و او عکسهای ما را جمع میکند در آن هاردهای بزرگش و با سیم وصل میکند به لپتاپی که هر روز ویروسی میکندش یا پسووردش را گم میکند و یکطوری من از این سر دنیا با جیغ و هوار درستش میکنم. او پدربزرگ دو تا بچه شده و هر چه که میخواسته شده و نشده و به قول خودش فقط دیگر میخواست من ازدواج کنم. هفت هشت سالی منتظر عروسی من والف بود. من بارها به او پریدم، گفتم ما همینیم که هستیم. عروسی بی عروسی.  در پرانتز بگویم که اصولا زیاد به او پریده ام، برای خیلی چیزها، ولی سر عروسی هر سال و سر هر دیدار آب پاک را میریختم دستش که ما را همینطوری قبول کن. قبول هم کرد. پاشد آمد کانادا، برای خانه مان فرش خرید آمد و انگار ما را به عنوان یک زوج به رسمیت شناخت.

به هر حال، من شمشیری که از رو بسته بودم باز کردم، صلح کردم، یکی دیگر از گره هایم را باز کردم و یک ماه دیگر عروسی من و الف است. پدرم ده روز دیگر میرسد. برادرم یک سفری که ایران بوده برده پدرم را با هم دو تا کت شلوار گرفته اند، پیرهن سفید خریده اند و پدرم آماده است دست من را بگیرد بنشاند سر سفره ی عقد. خیلی منتظرش هستم. هر روز فکر میکنم که روز عروسی ما، او لابد خوشحال ترین فرد حاضر است. فکر میکنم که حاصل زندگی اش خوشحالی ماست. از این موضوع چشمهایم داغ میشوند. نمیفهمم هم چرا. لابد چند تا گره دیگر را هم باید باز کنم تا بفهمم.

Advertisements
درباره

من کارمند روزم. دلداری ام اینه که شبها نویسنده ام

برچسب‌خورده با: , , , , , , , , , , ,
نوشته شده در Uncategorized
12 دیدگاه برای “در انتظار پدر
  1. هویجوری می‌گوید:

    اولین بار تو زندگی توی یه چیزی اولم…
    انقد تعجب کردم که رفتم تاریخ سیستم رو چک کردم…
    یک روز گذشته و هیچکس کامنت نزاشته!!!!!!!؟؟؟؟؟
    به قول خود شما «باری»، پسندیدم 🙂

  2. pd می‌گوید:

    ای بابا. قبلاً صلح نداشتی که ازدواج نکرده بودی؟ این همه گفتی عروسی نمیکنم آخرش کردی. :دی

  3. دوچرخه می‌گوید:

    چقدر داغی چشماتو می فهمم …

  4. ناشناس می‌گوید:

    pishapish mobarak basheh. bache mahle yousef abad, bache mahale vancouver

  5. ناشناس می‌گوید:

    بابات: پخته و صبور، خودت: Ph.D در گنده گوزى، أمير: آخخخى

  6. Saman می‌گوید:

    Entry for May 09, 2006
    امروز که سعي در دلداري يه دوستي داشتم و حرفهاي کيلويي خوشگل درباره زندگي رديف مي کردم، يه حرفي از دهنم پريد بيرون که بعد که درست فکر کردم ديدم اوه اوه، جدي جدي چه موضوع ظريفي رو همينطوري پروندم.
    ميدونيد، من 23 سالم شده، اميد دارم اگر که جوون مرگ نشم، تا 65 سالگي زندگي کنم. اگه ده پونزده سال آخر کمر درد و رماتيسم باشه، و 30 سالگي تا 50 سالگي رو هم بگذارم براي مدل زندگي خرحمالي، ميمونه 7 سال آينده، که قراره سيب شيرين زندگيم باشه. ميدونيد، ديگه وقتي 40 سالتون شد، شايد نتونيد با ميم از درخت توت توي دانشکده فني بريد بالا و توت بچينيد. نميتونيد استادو دست بندازيد. نميتونيد از بالا رفتن از پله هاي ترقي اجتماعي و تحصيلي کيف کنيد. نميتونيد از در بيايد و کفش و کيف از هر طرفي که ميخواند برن، ارزشهاتون عوض ميشند، احساسات جاي خودشونو به تصميمات عقلي ميدن.
    اگه تا دهه سوم زندگيم تموم نشده همه جيغ هامو نزنم ديگه بعدا فرصتي نيست. اگه تا الان وقت هست و خوشم و مسئوليتي ندارم استفاده نکنم، ديگه بعدا 23 ساله نميشم. زندگي گلابي تر از اونيه که ما اينقدر سخت گرفتيم. واي، نه ، زندگي همين نون و پنيريه که سه روزه راجع بهش صحبت ميکنم، کاش تا وقت هست، تا فرصت داريم، از ته دلامون زندگي کنيم.
    امروز فکر ميکردم اگه از بيرون از خوشه کهکشاني بخوام به کره زمين و به خونمون و به خودم نگاه کنم، قطعا چيزي ديده نميشه، حتي از اون فاصله ميشه گفت تقريبا چيزي وجود نداره، پس؟
    پس موسيقي رو با صداي بلند گوش ميدم، از غذا خوردن با ه-الف لذت ميبرم و از ديدن آدم هاي قديمي در پلي تکنيک لعنتي لذت ميبرم و از اينکه بچه همسايه تازه بابا ياد گرفته بگه شاد ميشم.

  7. کرگدن می‌گوید:

    دانشمند عزیز، بعد از مرحوم گودر، توی فیدلی دنبالت می‌کنم. گشادی و فیلترینگ، دو مورد مهم در نظر نذاشتن آدمایی مثل من بعد از این‌همه ساله. ریدم کلن. ولی این‌دفعه رو اومدم که بگم چقدر از حس کردن این روزات خوشحالم. می‌مردم اگه نگم. سال‌ها باهات خندیدم و گریه کردم و حالا از صمیم قلب خوشحالم که خوشحالی و داری رسمن جشن می‌گیری این حال خوبت رو. امیر رو از طرف من ببوس. نمی‌شناسمش ولی با توصیفاتی که در این سال‌ها ازش کردی به‌نظرم مثل خیلی از پسرهای غمگین دوروبرمونه. مثل همیشه هواشو داشته باش. برای بابا و مامانت خوشحالم. هر وقت ازشون می‌نویسی ذوق می‌کنم؛ همون‌طور که هر وقت کسری از بابا و مامانش می‌نوشت؛ و خرس البته.
    روزگار خوبی داشته باشی.

  8. گنجشک های لعنتی می‌گوید:

    مبارک باشه عروسی

  9. غرور و تعصب می‌گوید:

    سلام دانشمند
    چه خبرررا
    عروسی چی شد
    منتظریم بیا بنویس دیگه

    • غرور و تعصب می‌گوید:

      سلاااااااااااااااااااام
      من با گوشی اومدم ولی نمیدونم چرا این همه متن رو ندیدم ….. کورم ایا؟!!
      به هرحال
      مبااااااااااااااااااااارکه امیدوارم همیشه شاد باشید
      عروسی عااااااااااااالیه چقد یادخاطرات خودم افتادم و اینکه خیلی زود گذشت
      یادش یخیر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: